یسنا: بر اساس خاطرات یسنا
معرفی کتاب
کتاب «یسنا» داستان دختر نوجوانی است که یک زندگی مرفه و بدون قید و شرط دارد و با جدایی پدر و مادرش به دلیل اختلاف عقیده؛ چالشهای جدیدی را پشت سر میگذارد و زندگی او نیز مسیر متفاوتی پیدا میکند.در کتاب میخوانیم: «همینقدر بزن و بکوب بوده. محلهی پدرم در خیابان امیری بود، جایی که مرکز شهر آبادان حساب میشود. بازار و فروشگاههای مهمّی در امیری هست که معروفترین آنها پاساژ کویتیهاست امّا خانوادهی مامان سادات در بریم زندگی میکردند؛ بریم از محلّههای شرکت نفت آبادان است؛ شرکتیها هم امتیازبندی میشوند، بالای شهر و پایین شهر دارند. خانههای آنجا را به مسئولین درجه بالای شرکت نفت می دادند...»
دیوهای کنار رودخانه: روایتی داستانی از زندگی و شهادت یکی از یاران امام علی (ع)، عبدالله بنخباب
معرفی کتاب
کتاب «دیوهای کنار رودخانه»، اثری داستانی است که با محوریت زندگی و سرنوشت عبدالله بنخباب، یکی از یاران پیامبر و امام علی، نگاشته شده است. این کتاب، وقایع تاریخی دوران خلافت امام علی، بهویژه ماجرای صفین، داوری و شکلگیری جریان خوارج را در قالب روایتهایی زنده و شخصیتمحور بازآفرینی کرده است. کتاب با تمرکز بر فضای پرتنش آن دوران، تضادهای فکری و سیاسی میان اصحاب، فرماندهان و مردم عادی را به تصویر میکشد. ساختار کتاب مبتنی بر روایتهای پیوسته و گفتوگوهای پرکشمکش است که خواننده را به دل وقایع میبرد و او را با دغدغهها و انتخابهای شخصیتها همراه میکند. داستان، علاوهبر روایت جنگ و سیاست، به زندگی روزمره، روابط خانوادگی و دغدغههای شخصی شخصیتها نیز میپردازد و تصویری چندلایه از جامعه آن عصر ارائه میدهد.
خانه آباد: روایت یک عمر نوکری پیرغلام امام حسین (ع) حاج اسدالله مریمآبادی
معرفی کتاب
کتاب «خانهآباد»، تلاش دارد فراز و فرود زندگی یکی از خادمان اهل بیت(ع) را از زاویهای جدید روایت کند؛ خادمی که سالهاست به دوختن خیمههای عزای اباعبداللهالحسین(ع) مفتخر است. خیمهای که حاج اسدالله مریمآبادی زیر سایهاش زندگیاش را گذرانده، صاحبی دارد که با لبان تشنهاش جهانی را آب کرده و قتیل العبرات است. کتاب «خانهآباد» هرچند روایت زندگی یکی از پیرغلامان حسینی است، اما روایتی است از عنایت اهل بیت(ع) به محبانشان. حاج اسدالله مریمآبادی بیش از 50 سال است که حرفه پوشدوزی برای خیمه عزای امام حسین (ع) را پیشه خود کرده است؛ پیشهای که هم اکنون پسرها و نوادگان نیز آن را ادامه دادهاند. زندگی مریمآبادی از ابتدا چنین نبود، مسیر زندگی او از زمانی عوض شد که نذری برای ایام فاطمیه کرد؛ گویی عنایت حضرت زهرا(س) سرنوشت او را تغییر داد.
قانون هفتم آدمهای تنها
معرفی کتاب
کتاب «قانون هفتم آدمهای تنها» داستانی جذاب است، که برخی از مفاهیم عمیق دوستی را با استناد به روایتی از حضرت علی (ع) و با زبانی ساده بیان میکند. داستان درباره دختری نه ساله است که با ایجاد «هفت قانون سختگیرانه» سعی میکند از دوستیها دوری کند، اما در ملاقات با حضرت زینب (س) دیدگاهش تغییر میکند. کتاب نشان میدهد انزوا راهحل مشکلات نیست؛ بلکه شناخت دوست خوب، زندگی را زیبا میکند.
کلاه سفید
معرفی کتاب
کتاب «کلاه سفید» ماجرای نوجوانی است که ناخواسته، بر حسب اتفاق و بدون آنکه بخواهد، مجبور میشود به سفر اربعین برود. در این سفر اتفاقهایی را تجربه میکند، با آدمهایی آشنا میشود که در نهایت یک سری سوال درباره جنگ ایران و عراق برای او مطرح میشود و سیر تحولی را طی میکند.در کتاب میخوانیم: «انگار یکی، جفت پاهایش را گذاشت روی حلقم و نفسم را برید. انتظار شنیدن چنین چیزی را نداشتم. چشمم به صفحه گوشی خشک شده، آن را تار میدید. هقهق سیدعلی مثل پتکی روی سرم آوار میشد. قلبم به دنبال بهانهای بود که حرفش را باور نکند.»
به ما نگاه کن (مجموعه داستان)
معرفی کتاب
کتاب «به ما نگاه کن»، مجموعهای از داستانهای برگزیده جشنواره خاتم است که با روایتی نو و خلاقانه، به معرفی سیره پیامبر اسلام (ص) میپردازد. این کتاب شامل داستانهایی از نویسندگان مختلف است که هر یک از زاویهای متفاوت، زندگی و منش پیامبر (ص) را روایت میکنند. همچنین ارزشهای اخلاقی و انسانی را در قالب داستانهای کوتاه به تصویر میکشد. در کتاب میخوانیم: «محمّد مانند خورشیدی درخشان از غار رفت و همه جا تاریک شد. با رفتنش قلبِ کوچکِ من هم همراه او رفت. ای کاش زودتر او را میشناختم تا از خاک راهش برای چشمانِ کمسویم سرمه میکشیدم. وقتی که میرفت، برگشت و نگاهم کرد. با نگاهش از من تشکر کرد. طوری رفت که حتی یک تار هم از پودش جدا نشد. این روزها من باز هم میبافم. باید ببافم. دوباره اضطراب به سراغم آمده است. شاید برگردد. شاید دوباره در این غار خورشیدی طلوع کند. شاید آن صبح برسد که چشمهایم را زودتر از هر روز دیگر بگشایم و ببینم خورشیدی بر دم غار ایستاده است. منتظرم. باید حواسم جمع باشد. ایندفعه نباید در خواب بمانم.»
چتری برای پیامبر (ص)
معرفی کتاب
در کتاب «چتری برای پیامبر» پیامبر در تپههای سوزان مدینه به همراه نمازگزاران از خداوند طلب باران میکنند و خداوند درخواست آنها را اجابت میکند و باران میبارد. این داستان سرگذشت ابری را بیان میکند که بر آنان بارید. ابری که علیرغم میل باطنیش برای ادامهی حیات و دیدن زیباییهای دنیا، به دلیل درخواست پیامبر با اینکه مدت زمان کوتاهی از تولدش میگذشت از خودگذشتگی و ایثار میکند و بر آنان میبارد و در رودهای بهشتی جاری میشود. در قسمتی از این کتاب میخوانیم: «ما بالاخره باید بباریم، چه بهتر که اینجا بباریم. جایی بهتر از اینجا نیست. بگذارید بر مردمی بباریم که مشغول نماز خواندن هستند. بگذارید بر چهرهی این مرد ببارم».
خوشه پروین
معرفی کتاب
کتاب حاضر، داستان بلندی است از سفری در دو دنیای متفاوت که در مورد اتفاقاتی که در آیندهای بسیار دور، بر روی کره زمین و در سیاره پروین رخ میدهد و حوادث گاه ترسناک و گاه امیدبخش آن از زبان قهرمان داستان که با عشق و امید در این راه قدم برمیدارد، بیان میشود و به شرح حالات و روحیات بشریت در زمان آخرین فرمانروای روی زمین و سرانجام آن که با غلبه نیکی بر بدی پایان مییابد، میپردازد.
جشن به یادماندنی
معرفی کتاب
کتاب «جشن به یاد ماندنی» به زبانی ساده، اهتمام خانوادهها به برپایی جشن میلاد حضرت امام زمان علیه السلام و توجه و کمک آن حضرت به برپا دارندگان این جشن و دلدادگان حضرتش را، روایت نموده است. در کتاب میخوانی: «پاهایم داشت شُل میشد. برایم باورکردنی نبود. میخواستم مثل پدر که دیشب پشت در نشست و گریه کرد، روی زمین بنشینم و گریه کنم. فکر میکردم این چهجور آدمی است که خودش یک کیلو برنج در خانه ندارد ولی گونیگونی برنج درِ خانهی مردم میبرد تا آبروی آنها را حفظ کند و به کسی، حتّی خانوادهاش، هم چیزی نمیگوید. تنها یک جواب برایش داشتم؛ همانیکه آن شب پدر گفت: «این آدم، مرد خداست» و پدر درست میگفت که: «صاحب جشن، ما نیستیم. او که صاحب جشن است، خودش وسیلهاش را هم فراهم میکند.»
در میان زنجیرها
معرفی کتاب
کتاب «در میان زنجیرها» نویسنده با قلم روان، قصّه دلاور مردی به نام عبداللهبنعفیف را روایت میکند که چشمهایش را در رکاب امام علی(ع) در جنگهای جمل و صفین از دست داده بود و دختر شجاع او «صفیّه» از او پرستاری کرده است و در جنگ با لشکریان یزید از او حمایت میکرد. در کتاب میخوانیم: «بابا درست وسط میدان بود و من هم شده بودم چشمهایش. وسط این هیاهو احساس میکردم مثل پرندهای داخل قفس گرگهای درنده اسیر شدهام و راه فراری ندارم، جز این که بمانم و مبارزه کنم. سربازها حمله کردند، بابا عبدالله را گرفتند؛ روی زمین کشیدند. پاهایش روی زمین کشیده میشد. فقط زیر لب یک اسم را میگفت: آن هم «حسین بود»»