اتل متل و بزغالهها
معرفی کتاب
بزیخانم در حال بافتن شال برای بزغالهها بود؛ اما بزغالهها با شیطنت نمیگذاشتند او کارش را انجام دهد. خانم بزی فکری به ذهنش رسید. بزغالهها را صدا کرد و گفت: «کلاف پیچیده، رنگم پریده، پشتم خمیده، هرکی اتل رو یا متل رو پیدا کنه، شال اول مال اونه». بزغالهها راه افتادند و به همه، حرفهای مادرشان را گفتند. همسایهها که نگران شده بودند، رفتند تا ببینند چه خبر شده که دیدند... .
آن، مان نباران
معرفی کتاب
پیرزن دو پسر داشت به نامهای «آن» و «مان». خانۀ پیرزن وسط دشت بود. پسرها روزهای جمعه به دیدن مادرشان میرفتند. یک روز جمعه آنقدر باران بارید که پسرها نتوانستند به دیدن پیرزن بروند و او باید تا هفته بعد صبر میکرد. دوباره جمعه از راه رسید؛ اما تو آسمان ابر سیاه بزرگی نشسته بود. پیرزن درحالیکه خانه را رُفتوروب میکرد، از ابر خواهش کرد که نبارد تا پسرهایش بتوانند به دیدنش بیایند؛ اما ابر از جایش تکان نخورد... .
پولک پاشون
معرفی کتاب
این کتاب هفت داستان دارد، مانند هفته که هفت روز دارد و هر روزش با روز دیگر متفاوت است. بعضی روزها واقعیاند و بعضی روزها پر از رویا؛ اما روزهای هفته هرجور که باشند، در کنار هم زندگی را میسازند. این هفت داستان کوتاه هم کنار هم این کتاب را ساختهاند. داستان اول دربارۀ لولوی بافندۀ کوچولویی است که عاشق بافتن است و همهچیز را به هم میبافد؛ پشم گوسفندها، دم گاوها، ریش بزها و... . روزی که به دِه میآید، همه از ترس فرار میکنند، به جز پیرزنی که از او نمیترسد. او برای لولو یک راهحل خوب پیدا کرده است.
غولی بالای ابرها
معرفی کتاب
«گوشقهوهای» بچهزرافهای بود که مادرش هرشب برایش قصه تعریف میکرد. شبی بچهزرافه بیدار مانده بود. مادرش میخواست برایش قصه لوبیای سحرآمیز را تعریف کند؛ اما گوشقهوهای فکر میکرد این قصه خیلی بچهگانه است. او باور نمیکرد که کسی بالای ابرها زندگی کند. وقتی مادر به خواب رفت، گوشقهوهای به راه افتاد و بالای بلندترین تپه دشت ایستاد و گردنش را تاجاییکه میتوانست بالا کشید و... .
خرسیخان داروغه و همسایهها
معرفی کتاب
در قصههای قانون جنگل برای قدرتمند بودن کافی نیست درختی را از جا بکنی یا تختهسنگی را اینور و آنور پرتاب کنی، کافیست عقل و آگاهیات را به کار بگیری و بدون ضایع کردن خودت و دیگران، جسم و جانت را از معرکه در ببری. این کتاب حاوی سه داستان طنز است. در داستان «خرسیخان داروغه و همسایههایش»، خرسیخان در دِه بالا ویلایی میسازد؛ اما در اولینروز اقامتش با همسایهها به مشکل برمیخورد.
فیل خجالتی
معرفی کتاب
در جنگلی فیلی زندگی میکرد که خیلی خجالتی بود. او تمام روز، زیر درخت انبه مینشست و یواشکی بازی جانوران دیگر را تماشا میکرد. یک روز که جانوران قایمموشکبازی میکردند، فیلی خجالتی با خودش گفت: «یک سبد انبه برمیدارم و برای آنها میبرم. آن وقت آنها با من دوست میشوند... . این کتاب به نوسوادان کلاس اول کمک میکند مهارت بیشتری در خواندن کلمههای تازه و جملههای طولانیتر پیدا کنند.