سنگریزههای بدون اسم
معرفی کتاب
خانم سنگ، سنگریزههایش را کنار رودخانه میبرد تا بازی کنند و خودش مشغول کتاب خواندن میشود. بچهها تکه چوبی را روی آب میبینند که در حال شنا کردن است. سنگریزهها از مادرشان میخواهد تا اجازه دهد آنها هم شنا کنند. خانم سنگ سعی میکند برای بچههایش توضیح دهد که آنها هرگز نمیتوانند شنا کنند؛ چون به محض ورود به آب غرق میشوند؛ اما سنگریزهها متوجه نمیشوند و مدام اصرار میکنند. سرانجام... .
من میبینم
معرفی کتاب
«شانهبهسرِ» جهانگرد به درخت بزرگی میرسد که جغدها در آن زندگی میکنند. شب در راه است و شانهبهسر تصمیم میگیرد آنجا بماند؛ اما صبح روز بعد، جغدها مانع پرواز او میشوند. آنها فکر میکنند هیچکس در روز نمیبیند، پس چطور او میخواهد پرواز کند؟ شانهبهسر برای جغدها توضیح میدهد که همه کارها در روز انجام میشود؛ اما آنها نمیپذیرند و تصمیم میگیرند او را کور کنند! چه اتفاقی برای شانهبهسر میافتد؟
غول سر دماغ
معرفی کتاب
«سردماغ»، غولی که سرش دماغش است، هر شب زیر درخت میخوابد؛ ولی خوابش نمیبَرد. یک شب تصمیم میگیرد ستارهها را بگیرد و در کوزه بریزد. او شروع به بالا و پایین پریدن میکند و ستارهها که فکر میکنند او میخواهد با آنها بازی کند، کمی پایین میآیند و... . سردماغ هر شب تعدادی از ستارهها را میگیرد تا اینکه آسمان خالی از ستاره میشود. «سردماغ» نمیتواند آخرین ستاره را بگیرد و... .
لباس عروس
معرفی کتاب
چشمهای پیرمرد خیاط دیگر درست نمیبیند و او نگران است که مبادا چشمهایش را از دست بدهد. خیاط از خدا میخواهد که این روزی حلال را از او نگیرد. شبی کسی یا چیزی نورانی به کلبه پیرمرد میرود و از او میخواهد که برایش لباس عروسی بدوزد. پیرمرد غرغر میکند که وقت ندارد و دستش پُر است و... ؛ اما آن چیز نورانی اصرار میکند و سرانجام خیاط قبول میکند که لباس عروسی او را بدوزد؛ اما آیا پیرمرد خیاط از عهده این کار برمیآید؟
پسری که با یوزپلنگ حرف زد
معرفی کتاب
یوزپلنگ کوچولو از تپه پایین میآید و به روستا نزدیک میشود، آنجا خبری نیست! پدر و مادرش بیخود از آدمها میترسند؛ اما ناگهان صدای سگها بلند میشود و چند نفر با چوب دنبالش میکنند. در همین موقع «کیان» که در خانه پدربزرگش در روستاست، ناراحت است؛ چراکه او برای دیدن یوزپلنگ به آنجا آمده است؛ ولی حتی یک یوزپلنگ هم ندیده است. او از خانه بیرون میرود تا آسمان را تماشا کند که ناگهان... .
مورچههای ندانمکار
معرفی کتاب
در آخرین روزهای تابستان، مورچهها به سختی کار میکنند تا غذای کافی برای زمستان طولانی جمع کنند. یکی از مورچهها روی بوته خیار، شتههایی سبزرنگ میبیند که شیره برگها را میخورند. از زیر شکم شتهها، شیرهای شیرین و خوشمزه میچکد. مورچه و دوستانش تصمیم میگیرند شتهها را به لانه ببرند و از شیره شتهها تغذیه کنند. آیا این کار امکانپذیر است؟ آیا مورچهها دیگر احتیاجی به کار کردن ندارند؟
قلقلجان و دنباله جادویی
معرفی کتاب
«قلقل» جان، موشی بازیگوش و شکمو است. او آرزو دارد هرجا میخواهد برود و هرچه میخواهد بخورد؛ اما دست هیچ گربهای به او نرسد و از هیچکس کتک نخورد. او به دیدن موش کور، جادوگر موشها، میرود و چاره کار را از او میپرسد. موش کور با پوست گردو، پر کلاغ و یک تکه نخ، دنبالهای درست میکند و به دُم قلقلجان میبندد و تأکید میکند که نباید تمشک بخورد وگرنه جادو باطل میشود؛ اما قلقلجان عاشق تمشک است.
هندونه قلقلهزن
معرفی کتاب
مادربزرگ خیلی کوچولو و لاغر است. روزی او به مهمانی دخترش دعوت میشود. مادربزرگ در خانهاش را قفل میکند و راه میافتد؛ اما در راه گرگ بزرگی را میبیند که میخواهد او را بخورد. مادربزرگ برای گرگ توضیح میدهد که خیلی لاغر است و اگر او اجازه بدهد، به خانه دخترش برود و خوب بخورد و چاق شود و موقع برگشت، گرگ او را بخورد. آیا گرگ گول میخورد و حرف مادربزرگ را قبول میکند؟
زاک خیرخواه
معرفی کتاب
«هانا» خواهر «زاک»، تصمیم گرفته است در طول روز، چند کار خوب انجام بدهد. زاک هم دوست دارد مانند هانا این کار را انجام دهد؛ اما هر بار مشکلی به وجود میآید. زاک برای شروع، بشقابی شیرینی برای دوستش، «احمد» میبرد؛ اما آنقدر سریع راه میرود که تعادلش را از دست میدهد... و شیرینیها روی زمین پخش میشوند. زاک خیلی ناراحت است؛ ولی مادرش او را با بیان یک حقیقت دینی، خوشحال میکند.
مردی که بطریهای اقیانوس را باز میکرد
معرفی کتاب
شغل بطریبازکن اقیانوس، بینهایت مهم است. او هر بار که یک بطری پیدا میکند، باید آن را باز کند و با دست خودش پیغام آن را به صاحبش برساند. او عاشق شغلش است؛ با این حال، همیشه آرزو میکند ای کاش روزی نامهای برای خودش بیاید تا اینکه روزی بطریای پیدا میکند که هیچ اسمی ندارد. او سعی میکند پرده از این راز بردارد و سرانجام چیزی پیدا میکند که همیشه آرزویش را داشت.