Skip to main content

تاب‌بازی بچه‌کلاغ

معرفی کتاب
کلاغ کوچولو دلش تاب‌بازی می‌خواهد. پدرش به او اجازه می‎دهد به این شرط که فقط سه تا تاب بخورد و زود برگردد تا مدرسه‎اش دیر نشود. کلاغ کوچولو همین که می‌خواهد سوار تاب شود، چشمش به سرسره می‌افتد و دلش می‌خواهد سرسره‎بازی کند. او سراغ سرسره می‌رود که الاکلنگ را می‌بیند و دوست دارد سوار آن بشود و هنگامی‌که به طرف الاکلنگ می‌رود، چرخونک را می‌بیند و... .

پیشی کاغذی

معرفی کتاب
"پیشی کاغذی" خیلی گرسنه‌اش شده بود. او روی کاغذ بود و نمی‌توانست خوراکی واقعی بخورد. دور و بر کاغذ را هی بو کشید. اما چیزی روی آن پیدا نکرد. باز هم بو کشید. از پشت کاغذ بوهای خوبی می‌آمد. انگار کسی در صفحه بعد این دفتر نقاشی یک عالمه خوراکی کشیده بود...

بوی باد

معرفی کتاب
گاو مشغول خوردن یونجه است که باد بوی عجیبی را با خودش می‌آورد. گاو از این بو اصلاً خوشش نمی‌آید و پشتش را به آن می‎کند؛ اما باد دست‌بردار نیست! گاو عصبانی می‌شود و دنبال باد می‌دود و به انبار یونجه‌ها می‌رسد. انبار آتش گرفته است و این بوی سوختن یونجه‌هاست. گاو چه کاری می‌تواند انجام دهد؟ آیا او می‌تواند آتش را خاموش کند؟

بچه آخری

معرفی کتاب
"بچه‌آخری" یک خرچنگ کوچک است که از تیز کردن ناخن‌هایش می‌ترسد. هر بار که باباخرچنگ بچه‌ها را صدا می‌کند که به صف شوند، خرچنگ آخری ته صف می‌ایستد و از ترس می‌لرزد. امروز بچه آخری، زمان ناخن تیز کردن خودش را زیر ماسه‌ها مخفی کرد. پدرش او را ندید. به دنبال غذا رفت و با یک عالمه صدف خوشمزه برگشت. بچه‌ها هر کدام سر صدف‌های خود نشستند و با ناخن‌های تیزشان شروع کردند به باز کردن آن‌ها. اما بچه‌آخری که ناخن‌هایش اصلا تیز نیست. او باید چه کار کند؟

ببعی پشمکی

معرفی کتاب
"ببعی پشمکی" کنار رودخانه بود و می‌خواست آب بخورد که چیزی گردالی در آب دید. ببعی آن چیز گردالی را خورد اما در گلویش گیر کرد. او خواست بع‌بع کند ولی نتوانست. خواست سرفه کند، خواست عطسه کند اما عطسه و سرفه‌اش گیر کردند. "ماهی کوچولو" از آب بیرون پرید و فکری به سرش زد..

ابر باسواد

معرفی کتاب
ابر کوچولو از پنجره وارد کلاس درس می‌شود. او می‌خواهد باسواد شود. گچ سفید سعی می‌کند به او یاد بدهد که بنویسد باران، اما ابر کوچولو فقط می‌تواند باران ببارد. گچ سفید دوباره تلاش می‌کند به او یاد بدهد که بنویسد برف، ولی ابر کوچولو برف می‌بارد. حالا گچ سفید دلش می‌خواهد ببارد؛ اما نمی‌تواند، او فقط می‌تواند بنویسد!

اگر آب نبود

معرفی کتاب
فیل و زرافه کنار رودخانه هستند و درباره ارزش آب صحبت می‎کنند. فیل معتقد است که اگر آب نباشد، خرطومش به هیچ دردی نمی‌خورد و باید آنرا دور بیندازد. زرافه هم فکر می‌کند اگر آب نباشد گردن بلندش به هیچ کاری نمی‌آید و آن را دور می‌اندازد. آن‌ها همین‌طور به حرف زدن ادامه می‎‌دهند و خورشید‌خانم اینقدر می‌خندد که... .

ادب‌خان

معرفی کتاب
سوسک با ادبی به نام "ادب‌خان" یک روز داشت توی باغ قدم می‌زد. او خیلی حواسش بود پایش را روی چمن‌ها نگذارد که ناگهان یک لنگه کفش دید. لنگه کفش، روی چمن‌ها پا می‌گذاشت، به رد پای خود نگاه می‌کرد و می‌خندید. ادب‌خان که می‌خواست لنگه کفش را ادب کند داد زد: هی لنگه‌خان...

قاشق چایخوری

معرفی کتاب
قاشق چایخوری می‌پرد تو استکان چای، اما هیچ قندی آنجا نیست! قاشق چایخوری از قندان می‌خواهد به او قند بدهد. قندان درش را باز می‌کند و قاشق چایخوری یک عالمه مورچه را می‌بیند که مهمان قندان شده‌اند. حالا قاشق چایخوری چه کار کند؟ آیا می‌تواند قندی پیدا کند و در چای بریزد؟

اشباح جنگل سوخته

معرفی کتاب
نویسنده در این اثر زندگی دختری به نام "بلوط" را روایت می‌کند که در حادثه‌ سقوط یک درخت، پاهایش آسیب‌ دیده‌اند. حادثه‌ای که عده‌ای سعی دارند با باوری خرافی آن را به شوم بودن جغدها نسبت بدهند. اما بر خلاف بقیه پسرعموی بلوط رازهایی درباره‌ جغدها می‌داند. رازهایی که گذشته و حال آدم‌های شهر مرموز را به هم پیوند می‌دهد. بلوط هم ناخواسته درگیر ماجراهای عجیبی می‌شود که در پس پرده جریان دارند.