بزغاله سر به هوا
معرفی کتاب
در گلهی گوسفندان یک بره کوچولو و یک بزغالهی شیطونک بودند. بره کوچولو خیلی آرام بود؛ ولی بزغاله با شیطنتهایش حسابی چوپان و سگ گله را کلافه میکرد. چوپان هم زنگولهای به گردن بره کوچولو انداخته بود تا اگر همراه بزغاله رفت و راهش را گم کرد؛ بتواند پیدایش کند. یک روز چوپان که خسته بود گوسفندها را به حال خودشان رها کرد و خوابش برد. بزغاله بره کوچولو را راضی کرد و با خودش برد به بالای تپه. بزغاله جلو افتاد و رفت، اما بره کوچولو همان جا ایستاد. بزغاله که تشنهاش شده بود، رفت سر چشمه تا آب بخوردکه ناگهان عکس گرگ سیاه را توی آب دید...
فیل ناقلا، خرگوش بلا
معرفی کتاب
یک روز فیل، خرگوش، گوزن، آهو و گورخر با هم به شهربازی جنگلی میروند. حیوانها هر کدام سراغ یکی از وسیلهها میروند و مشغول بازی میشوند. خرگوش کوچولو روی الاکلنگ نشست و گفت: «کی هم بازی من میشود؟ » فیل این حرف خرگوش را که شنید، یک مرتبه نشست روی الاکلنگ و خرگوش به هوا پرتاپ شد. خرگوش از ترس اینکه حیوانها به او بخندند، رفت یک گوشه نشست. تا این که آهو، گوزن و گورخر یکی یکی آمدند و سوار الاکلنگ شدند؛ اما فیل آنها را هم به هوا پرتاپ کرد. آهو، گوزن و گورخر با هم یک طرف الاکلنگ نشستند اما فیل تکان نخورد تا اینکه...
زنبور پر طلایی
معرفی کتاب
زنبورک ویز ویزو مریض شده بود. دوستانش او را تنها گذاشته بودند و رفته بودند شیرهی گلها را بگیرند تا در کندو عسل بسازند. ویز ویزو هم پر زد و پر زد تا اینکه گل آفتابگردانی را دید و به طرف گل پرواز کرد و خودش را انداخت توی کاسه گل آفتابگردان. زنبور کوچولو کمی گردهی گل خورد و بعد هم خوابید. وقتی بیدار شد دید خوب خوب شده است. همین موقع چشمش به کفشدوزکی افتاد که او هم در گوشهای لابه لای گلبرگها خوابیده بود. ویز ویزو عصبانی شد. کفشدوزک گفت: تو هم بیا پیش من. من که نیش ندارم، مزاحمت نمیشوم. همین موقع صدای جیرجیری را شنیدند که در گوشهی دیگری از کاسهی گل نشسته بود و...
گاو چاقالو، گوسالهت کو
معرفی کتاب
گاو حنایی در گوشهی آغل خوابیده بود و داشت گوسالهی تازه به دنیا آمدهاش را نوازش میکرد. خروسه تا آنها را دید گفت: یک گاو کوچولو به دنیا اومده! بعبعی دوید و گفت: گاو کوچولو کو؟ کمی بعد همهی همسایههای گاو حنایی جمع شدند تا گاو کوچولو را تماشا کنند. روز بعد خانم گاوه از آغل بیرون آمد تا علف تازه بخورد که یک مرتبه یاد گوسالهاش افتاد و نگران شد. با سرعت دوید و رفت به سوی آغل؛ اما گوساله آنجا نبود...
تاج دوستی
معرفی کتاب
موش و خرگوش و جوجهتیغی با هم دوست بودند؛ آنها باهم به دنبال غذا میرفتند، با هم محلهشان را تمیز میکردند و اوقات خوشی داشتند تا اینکه موش، تاج طلاییایی پیدا کرد، آن را روی سرش گذاشت و از همان لحظه رفتارش کاملاً عوض شد! او به خرگوش و جوجهتیغی دستور میداد و خودش هیچ کاری نمیکرد. تا اینکه دوستان موش او را ترک کردند و... .
کجا خرس؟
معرفی کتاب
بچهخرس با پسرکوچولو زندگی میکرد؛ اما هرچه میگذشت، بچهخرس بزرگ و بزرگتر میشد و کارهایی را انجام میداد که بقیه خرسها انجام میدادند تا روزی که پسرک متوجه شد خرسی دیگر نمیتواند با او و در خانه زندگی کند. برای همین تصمیم گرفت جای تازهای برایش پیدا کند؛ اما کجا؟ کودکان در این داستان، آداب دوستی و توجه کردن به نیازهای یکدیگر را میآموزند.
ارنست، گوزنی که برای کتاب بزرگ بود!
معرفی کتاب
گوزن بزرگ، «ارنست»، در وضعیت سختی گیر افتاده است. او هرکاری انجام میدهد، نمیتواند در کتابی که دربارهاش نوشتهاند، جا شود! تنها خوششانسی ارنست، داشتن دوست ریزهمیزهای است که به او در حل مشکلش کمک میکند و... . مطالعه این کتاب، به کودکان اطلاعاتی درباره حل مسئله، همکاری و خلاقیت میدهد و به آنها میآموزد که فقط شباهتها عامل بقای دوستی نیستند.
فرانکلین و نوزاد
معرفی کتاب
مادرِ خرس، دوست «فرانکلین»، قرار است به زودی نوزادی به دنیا بیاورد. خرس هیجان دارد و فرانکلین فکر میکند که او خیلی خوششانس است. قرار است زمان به دنیا آمدن نوزاد، خرس شب را خانه بهترین دوستش، فرانکلین، بخوابد. سرانجام زمان موعود فرا میرسد و خرسکوچولو صاحب یک خواهر میشود! اما خرس نمیتواند با خواهرش بازی کند؛ چون او تمام مدت خواب است! و... .
فرانکلین هاکی بازی میکند
معرفی کتاب
«فرانکلین» هاکی روی یخ را به خوبی بازی میکند. در یک روز زمستانی، فرانکلین و خرس آماده بودند تا بازی را شروع کنند. آنها میدانستند که اینبار هم برنده میشوند؛ اما رقیبشان، سگ آبی خوشحال نبود. در دقایق اول، تیم فرانکلین چند امیتاز گرفت تا اینکه راکون و راسو هم آمدند. راسو به تیم فرانکلین و راکون به تیم سگ آبی ملحق شدند. راسو برای اولینبار بود که بازی میکرد و باعث شد که تیم ببازد. روز بعد...
جوجهتیغی عزیز! خوش آمدی
معرفی کتاب
خورشید تازه بیرون آمده بود. اردکهای بنفش، «آلبرت» و «هکتور»، میخواستند روی شاخه خودشان بنشینند و از سکوت و آرامش جنگل لذت ببرند؛ اما وقتی در را باز کردند، جوجهتیغی کوچولویی را دیدند که جلوی خانه نشسته بود! اردکها نمیدانستند که این کوچولو از کجا آمده و خانهاش کجاست. آنها اجازه دادند که او وارد خانه شود و همانجا بخوابد؛ اما تصمیم گرفتند دربارهاش پرسوجو کنند.