هفت اسب هفت رنگ
معرفی کتاب
دخترک در خیالش هفت اسب دارد که هرکدام یک رنگ هستند. یکی سفید، یکی سیاه، یکی قهوهای، یکی...؛ اما یکی از اسبها رنگی ندارد. هریک از اسبها از رنگ خودشان به او میدهند و آن اسب همه رنگها را به تن دارد. هفت اسب هرکدام جایی دارند، یکی در دشت، یکی روی تپه، یکی در جنگل و...؛ اما یکی از اسبها جایی ندارد. هر اسب قسمتی از جای خودش را به او میدهد و حالا آن اسب همهجا را دارد. هفت اسب هرکدام فکر و خیالی دارند؛ اما یکی از اسبها هیچ فکر و خیالی ندارد. هر اسب گوشهای از فکر خود را به او میدهد. حالا سر این اسب پر از فکرهای قشنگ است. بعد... .
دیوسیاه وموش سفید
معرفی کتاب
دیو سیاه بیشترِ روز را خواب است. موش سفید دنبال جای گرم و نرمی برای خوابیدن میگردد. او وارد گوش دیو میشود و خیلی زود خر و پفش به هوا میرود. دیو سیاه از وزوزهای گوشش بیدار میشود و موش را بیرون میکشد. او میخواهد موش را بین دستانش له کند که ناگهان گربه سفیدی از میان دستانش بیرون میپرد. روز بعد گربه سفید زیر بغل دیو سیاه میخوابد. اینبار هم دیوِ عصبانی، میخواهد او را بین دستانش له کند که ناگهان سگ سفیدی از میان دستانش بیرون میپرد و فرار میکند. روز بعد دوباره... .
دوباره المر
معرفی کتاب
«اِلمر» فیل رنگارنگی است که حوصلهاش سر رفته است. دو روز به جشن اِلمر باقی مانده است و همه فیلها به این فکر میکنند که خودشان را چه رنگی کنند؛ اما اِلمر نیازی به فکر کردن ندارد؛ چون او همیشه در جشنها، خودش را خاکستری میکند. موقع پیادهروی، اِلمر متوجه سکوت جنگل میشود و برای اینکه بقیه فیلها را سرِحال بیاورد، فکری به ذهنش میرسد. هنگامیکه همه فیلها خوابند، اِلمر کارش را شروع میکند و با طلوع خورشید به آن طرف جنگل میرود تا بخوابد. او برای سرحال کردن دیگران چه کاری انجام داده است؟
ارادتمند شما زرافه
معرفی کتاب
همه روزها مثل هم هستند. نسیم ملایمی میوزد، همهجا برگهای اقاقیا دیده میشوند و آسمان صاف و آبی است؛ اما زرافه حسابی حوصلهاش سررفته است. او دلش یک دوست صمیمی میخواهد تا اینکه به فکرش میرسد نامهای بنویسد و برای حیوانات آنطرف افق بفرستد. زرافه نامهاش را به پلیکان میدهد و میگوید به اولین حیوانی بدهد که میبیند. پلیکان هم حوصلهاش سر رفته و این کار را با خوشحالی قبول میکند. صبح روز بعد، زرافه دیگر بیحوصله نیست. او با اشتیاق منتظر پلیکان است.
موشهای پیشاهنگ در اردو
معرفی کتاب
«ویولت» از اینکه یک موش پیشاهنگ است، خوشحال و راضی است؛ اما وقتی خانم «پاپی» اعلام میکند که پیشاهنگها برای گرفتن نشان «اردو» باید به اردویی یک شبه بروند، همهچیز تغییر میکند. ویولت با طبیعت مشکل ندارد، بازی در پارک را دوست دارد و از باغ وحش خوشش میآید؛ ولی طبیعت وحشی کاملاً متفاوت است، جایی ترسناک و پرخطری است! فردا شب باید روی زمین سفت و سخت بخوابد. ویولت از این فکر به خود میلرزد. در این اردوی یک شبه چه اتفاقهایی رخ میدهد؟
نامه محرمانه
معرفی کتاب
«اوزب» دستیار کارآگاه «کاروت»، نامهای دریافت کرده است که بیشتر کلماتش قابل خواندن نیست. آنها فقط میتوانند کلمه جواهر را بخوانند! اوزب قایق بادبانی کوچکی اجاره کرده است و.... آنها به جزیرهای خالی میرسند و اوزب دستگاه فلزیاب هم همراهش آورده است. فلزیاب ابتدا یک قوطی کنسرو پیدا میکند و بعد بوتهزار را نشان میدهد. چه کسی آنجا پنهان شده است؟ یک هیولا؟ یک دزد دریایی یا یک حیوان وحشی؟
شبح قصر چه کسی است؟
معرفی کتاب
کارآگاه «کاروت» خرگوشه، همراه دستیارش، «اوزب تلگراف» روباهه، به قصر «تروبیلو» میروند. ساکنان قصر فکر میکنند یک شبح در قصر است. کارآگاه و دستیارش به محض رسیدن به قصر صداهای عجیبی میشنوند. کارآگاه به همهجا سر میکشد؛ ولی چیزی پیدا نمیکند و بعد دوباره صدا بلند میشود! اوزب این صدا را تشخیص میدهد. صدای درِ یخچال است که باید روغنکاری شود و... . حالا سرنخ اصلی پیدا شده است. این شبح ظاهراً تمام وقتش را در آشپزخانه میگذراند! آیا واقعاً شبحی در کار است؟
بچهخرس
معرفی کتاب
بچهخرس از غار تاریک بیرون میآید و به دنبال پروانهای میدود. مادر عصبانی است؛ چون خرسکوچولو اصلاً مراقب جلوی پایش نیست. بچهخرس دوستش را در سراشیبی تپه هُل میدهد و هر دو با سرعت به پایین تپه میافتند. مادر باز هم عصبانی است و فریاد میزند که مواظب باشید. خرس کوچولو تلاش میکند ماهی بگیرد و وقتی موفق نمیشود، مادر به او یاد میدهد که چطور این کار را انجام دهد. خرسکوچولو از خوردن عسل سیر نمیشود؛ اما مادر میگوید نباید زیاد بخورد؛ چون ممکن است مریض شود. وقت خواب است و بچهخرس خسته است. او در میان بازوان بزرگ و قوی مادرش به خواب میرود.
بچهخرس درختی(کوآلا)
معرفی کتاب
بچهکوالا تمام روز را میخوابد؛ حتی وقتی طوطیهای بازیگوش با صدای بلند آواز میخوانند. وقتی مامانکوالا میخواهد کاری را به کوالاکوچولو یاد بدهد، مرتب با او تمرین میکند. کوالاکوچولو با دقت به حرفهای مامانکوالا گوش میدهد تا یاد بگیرد کدام برگها خوشمزهاند. وقتی مامانکوالا میخواهد از درختی به درخت دیگری برود، کوالاکوچولو را که محکم به او آویزان شده است، با خودش میبرد. حالا مامانکوالا خیلی خسته است و میخواهد کمی بخوابد. کوالاکوچولو مادرش را بغل میکند و سریع به خواب میرود.
بچهخرگوش
معرفی کتاب
وقتی خرگوشکوچولو برای اولینبار سرش را از لانه بیرون میآورد، میترسد؛ اما مادرش تشویقش میکند که برود و با خواهرها و برادرهایش بازی کند. وقتی خرگوشکوچولو برای اولینبار هویجی را از خاک بیرون میکشد، روی زمین پرت میشود؛ اما مادرش میگوید که نباید ناامید شود. وقتی خرگوشکوچولو میخواهد مثل قورباغهها بپرد، همه بدنش روی زمین پهن میشود؛ اما مادرش توضیح میدهد که چگونه باید اینکار را انجام دهد. وقتی... . وقتی شب میشود، خرگوشکوچولو حسابی خسته است. او در آغوش مادرش میخوابد و مادر برایش لالایی میخواند.