جان جانها
معرفی کتاب
«پهلوانکچل» و اسبش «کری» از عروسکهای اصلی خیمهشببازی هستند. پهلوانکچل، قوی و جوانمرد است و به مردم فقیر و ناتوان کمک میکند. اسبش، کری، بازیگوش است و زبان انسانها را میفهمد. مجموعهی «قصه پهلوانکچل و اسبش کری»، براساس این دو شخصیتِ نمایش خیمهشببازی، نوشته شده است. در داستان این کتاب، پهلوانکچل و کری در راه میرفتند، آنها خیلیوقت بود بهجایی نرسیده بودند که خیلی خطرناک باشد؛ تااینکه پهلوانکچل یکدفعه حفرهای را دید و... .
آقا معلم
معرفی کتاب
در این کتاب، تلاش شده است تا داستانهای کوتاه و جذابی از شهید «مرتضی مطهری»، ارائه شود. معلم بزرگ ایران زمین در میانه زمستان سال 1298 در شهر فریمان به دنیا آمد. از همان کودکی علاقه زیادی به کتاب داشت. در 12سالگی به حوزه علمیه مشهد رفت و بعد از شش سال تحصیل راهی قم شد تا پای درس استادهای بزرگی مثل امام خمینی و علامه طباطبایی و... بنشیند. استاد بعد از 15سال تحصیل در قم در سال 1331 به تهران رفت تا آموختههایش را به دانشجویان یاد دهد. فعالیتهای او علیه شاه باعث شد تا منبرهایش را تعطیل کنند، مانع تدریس او در دانشگاه شوند و حتی او را به زندان بیندازند. استاد مطهری پس از عمری تلاش و کوشش در 80سالگی بهدست منافقان به شهادت رسید.
تاببازی دستهجمعی
معرفی کتاب
این کتاب براساس حدیثی از امام علی (ع) که میفرماید:«زبانت را به نرمگویی و سلام کردن عادت بده تا دوستانت زیاد شوند»، نوشته شده است. این داستان با نقشآفرینی شخصیت اصلی، یعنی «ویزویزک کوچولو» شکل گرفته است؛ زنبور کوچکی که با تصمیمات و رفتارهای عجیباش همه را شگفتزده میکند. در این کتاب، ویزویزک خیلی دلش میخواهد با «کفشدوزک کوچولو» دوست شود اما... .
راحوما
معرفی کتاب
در این کتاب در سه روایت، ماجرای «چشمه راحوما» را که از کرامات امیرالمؤمنین علی (ع) است، میخوانید. امام علی (ع) در ماجرای جنگ صفین دو روز در شهر «انبار» با سپاهیانش ماندند. روز سوم، سپاهش را در بیابان هموار حرکت داد؛ تا اینکه سپاهیان در مسیر راه بر اثر بیآبی تشنه شدند و نیازشان به آب افتاد. در آن حوالی آنها به راهب برخوردند که در صومعهای زندگی میکرد... .
ممنونم آمو!
معرفی کتاب
همهی همسایههای آمو هر شب خواب چشیدن خوراک خوشمزهی او را میبینند! امروز که آمو یک خوراک خوشلعاب و قرمز برای شامش تدارک دیده، همهی اهل محل یکی پس از دیگری به دنبال عطر دلپذیر آن راه میافتند و سر از خانهی آمو درمیآورند! اگر آمو غذایش را با همهی آنها قسمت کند، چیزی برای شام خودش باقی نمیماند...