تنگه سیاهگرگ
معرفی کتاب
«پدرام» و «پیام» دو برادر هستند که پدرشان پس از گرفتن کارنامه تحصیلی و دیدن نمرههای پایینشان تصمیم میگیرد آنها را به خانه خاله «منیر»شان بفرستد، یک روز پدرام و پیام به همراه «حسین آقا» به بیرون از باغ خاله منیر میروند و مجبور میشوند با اتفاقی که برای حسین آقا شوهرِ خاله منیر رخ میدهد شبی را در تنگهای بهنام «تنگه سیاهگرگ»، صبح کنند. وقتی افسانهها رنگ حقیقت به خود میگیرند دیگر جرئت و جسارت به تنهایی برای رویارویی با آنها کافی نیست، با وجود این آیا اندوختهها و تجربیات پدرام و پیام آنها را از این مهلکه نجات میدهد؟
پرنده تنها بود!
معرفی کتاب
نویسنده در حال نوشتن داستانی درباره تنهایی است. تنهایی درخت، تنهایی پرنده و تنهایی آسمان؛ اما وقتی پرنده روی شاخه درخت مینشیند، پرنده و درخت دیگر تنها نیستند و وقتی آسمان بالای درخت خیمه میزند، دیگر هیچکس تنها نیست تا اینکه شکارچی از راه میرسد و... . نویسنده داستان، خودش تنهاست و در آرزوی اینکه کاش میتوانست به جایی، به کسی، چیزی یا آدمی تکیه کند!