غار آبی
معرفی کتاب
در این داستان دختر و پسر نوجوانی در سفری همدیگر را گم میکنند. پسر هرچه میگردد، دختر را پیدا نمیکند. دختر وارد دنیایی رویایی میشود که هیچکس تصوری از آن ندارد. او ابتدا از دیدن این دنیای جدید بسیار خوشحال است؛ اما کم کم نگران میشود. وقتی یکی از آنها در غاری گم میشود، در ابتدا همانند هرکسی که گم میشود، تلاش میکند تا از آن غار فرار کند؛ اما در ادامه در موقعیتی قرار میگیرد که به هیچ عنوان دوست ندارد از آن غار و فضای ذهنی بیرون بیاید و ترجیح میدهد که در آن جا بماند!
نجات
معرفی کتاب
از وقتی «سورن» جغد را ربودند و به مدرسه سنتایگی بردند، برای دیدنِ دوباره خواهرش، «اگلانتین»، لحظهشماری میکرد. حالا اگلانتین به زندگی سورن برگشته؛ اما سختیهایی را پشت سر گذاشته است که شرحش در کلمات نمیگنجد. «ازیلریب»، معلم سورن، نیز ناپدید شده است. در عمق سنگدان سورن، چیزی قدرتمندتر از دانش به او میگوید که بین این رخدادهای مرموز ارتباطی وجود دارد. او باید برای نجات ازیلریب، راهیِ ماجراجوییِ خطرناکی شود و... .
سفر
معرفی کتاب
وقتی «سورن»، «گیلفی»، «شفق» و «حفار» همدیگر را دیدند، یتیم بودند. آنها توانستند دو تن از وحشیترین جغدهای جنگجو و برگزیده آکادمی سنتایگی را شکست بدهند و همانجا فهمیدند که برای همیشه یک گروه میمانند. آن چهار جغد به طرف درخت گاهول پرواز میکردند، درختی که دستهای از جغدها در آن زندگی میکردند که شبها کارهای شرافتمندانهای انجام میدادند. آنها میخواستند بخشی از قلمروی کهن جغدهای سلحشور نگهبان و خاموشبال باشند؛ اما با آزمونهایی روبهرو میشوند که هرگز تصورش را هم نمیکردند. آیا آنها میتوانند از پس این آزمونها برآیند و جغدهای گاهول شوند؟
در زمستانی
معرفی کتاب
در نزدیکی مسکو، در جنگل درختان توس، کنار جویباری، روستایی هست. «آنا پتروونا» در این روستا زندگی میکند. او سن و سال زیادی دارد و کلبهاش بسیار کوچک است. او یک سگ و یک گربه دارد. آنا همیشه چیزی برای تعریف کردن دارد، قصه ماه، گربه در سطل، مرغهای دریایی، چانچو و... و درِ زمستانی! او میگوید در زمستان درِ خانهاش باز نمیشود و آن موقع است که از درِ زمستانی خانه استفاده میکند، دری که فقط زمستانها باز میشود!
افسانههایی شیرین از جستوجوگران گنج
معرفی کتاب
کتاب حاضر حاوی داستانهای کوتاه و به هم متصل است. «پارسا» جوانی است که آرزوی سفر به سرزمینهای دور و ماجراجویی را دارد؛ اما هرگز این فرصت را به دست نیاورده است تا اینکه روزی با پیرمردی روبهرو میشود که داستان عجیبی را برایش بازگو میکند، داستانی درباره پنهان کردن گنج بسیار بزرگی در کوه و بیابان. پارسا این داستان را باور نمیکند؛ اما پیرمرد که خود یکی از افرادی بوده که گنج را پنهان کرده، حاضر است تمام جزئیات را برای او شرح دهد و... .
جاده سنگی صلح
معرفی کتاب
داستان این کتاب از زبان کودکی به نام «راما» روایت میشود که از خانهاش و کشورش آواره و مجبور میشود با خانوادهاش به سرزمینی دیگر پناه ببرد. او در سرزمین خود هر روز با صدای خروسشان بیدار میشد، درحالیکه صبحانه آماده بود. پدر راما کشاورزی میکرد و پدربزرگش ماهیگیری. همهچیز برای راما لذتبخش و آرام بود؛ تا اینکه جنگ و بمبها زندگی آرام او و خانوادهاش را به هم ریختند و وادار به کوچشان کردند. مردم یکییکی و بعد بیشتر و بیشتر آنجا را ترک کردند. آیا آنها دوباره به سرزمین خود بازمیگردند؟ تصاویر آفریده شده از شنها و سنگریزهها تصاویر این کتاب را بسیار متمایز کرده است.
گمشده در ناکجا
معرفی کتاب
پسرک در ساحلی با شنهای طلایی چشم باز میکند. حالش خوب نیست؛ بازویش درد میکند، سردرد هم دارد؛ ولی از جراحت خبری نیست! ناگهان پرسشی تمام ذهنش را درگیر میکند. من کجا هستم؟ چطور به اینجا آمدهام و... من کی هستم!؟ پسر از هر طرف میدود و به دنبال کسی میگردد؛ ولی هیچکس نیست! ناگهان در اعماق درختان، انگار چیزی منفجر میشود، غرشی او را تکان میدهد و به ناگاه هزاران پرنده با جیغهایی گوشخراش از سرِ شاخهها به هوا بلند میشوند. پسر میدود؛ اما جایی برای پنهان شدن وجود ندارد. او به وسط ساحل میدود، همانجایی که چشم باز کرده بود؛ اما... .
قصههای تودرتو
معرفی کتاب
این کتاب حاوی داستانهای شفاهی و عامیانهای است که نویسنده از مادرش شنیده و بازنویسی کرده است.افسانه از اینجا آغاز میشود که: پادشاهی مهربان در کشوری حکومت میکرد. او فقط یک عیب داشت. هروقت کار خوبی انجام میداد، آن را با آب و تاب تعریف و از خودش ستایش میکرد و از دیگران هم انتظار داشت همین کار را بکنند. وزیر پادشاه برای اینکه او را از این صفت ناپسند آگاه کند، با پادشاه نزد نابینایی میروند که داستانی جالب و عبرتآموز دارد .
ترنجون
معرفی کتاب
شبی بوی خوش ترنج، امیرزاده را کنار درخت ترنجی میکشاند. از میان گلبرگهای گل ترنج دختری سربرمیآورد که از امیرزاده آب میخواهد. امیرزاده به او آب میدهد و او را سوار بر اسب میکند و به طرف شهر میبرد؛ اما در راه به این فکر میافتد که تا به حال هیچ امیرزادهای عروسش را بیساز و دُهُل به خانهاش نبرده است. بنابراین، ترنجون را کنار درختی و چشمهای پیاده میکند و از او میخواهد منتظرش بماند و میرود که با سپاه بازگردد. بعد از مدتی، خادمکی کنار چشمه میآید تا آب بردارد که چشمش به ترنجون میافتد و... .
با عشق، الا
معرفی کتاب
«اِلا» به تازگی به این مدرسه آمده است. او کسی را نمیشناسد و هیچ دوستی ندارد. تازه او یک راز بسیار ترسناک و جدی هم دارد. وقتی «لیدیا»، پرطرفدارترین دختر مدرسه، تصمیم میگیرد دوست صمیمی اِلا باشد، باورش نمیشود که اینقدر خوشاقبال باشد؛ اما لیدیا واقعاً چه میخواهد و کل ماجرا چه ربطی به «مولی» دارد، همان دختر ساکت و کمرویی که حاضر نیست با کسی حرف بزند؟