Skip to main content

آقا گرگه رنگ خودش را عوض می‌کند

معرفی کتاب
رنگ بدن آقا گرگه سیاه بود و او از آن رنگ خوشش نمی‌آمد. به همین دلیل، هر روز ، با یک سطل رنگ، خودش را رنگ می‌کرد؛ اما هیچ کدام از رنگ‌ها را دوست نداشت. دوست داشتن خود و رضایت از خویش، نکته این داستان است.

آقا گرگه تولدش را جشن می‌گیرد

معرفی کتاب
جشن تولد آقاگرگه نزدیک است و او همه دوستانش را دعوت می‌کند؛ اما هر کدام از دوستانش به بهانه‌ای دعوت را نمی‌پذیرند و آقاگرگه خیلی ناراحت می‌شود. آقاگرگه یه بطری طلایی پیدا می‌کند که می‌تواند سه آرزویش را برآورده کند. در ادامه ماجراهایی رخ می‌دهد که آقا گرگه را خوشحال می‌کند. برنامه‌ریزی کردن، قضاوت نکردن عجولانه و احترام به عقاید دیگران از نکات مطرح در این داستان است.

پاهای دردسر‌ساز

معرفی کتاب
مامان و بابای عنکبوت، صدتا بچه دارند و اصلاً نمی‌فهمند که امیلی با بقیه فرق دارد. هیچ‌کس تا روز مسابقه متوجه این موضوع نمی‌شود. امیلی در تمام مسابقات برنده می‌شود و همه می‌پرسند چرا؟ و دردسر امیلی از همین‌جا شروع می‌شود.

سامی و مرد فضایی

معرفی کتاب
«سامی» لای علف‌های پارک، یک راکت پیدا می‌کند. راکت شبیه لوله تخلیه آب است. سامی فکر می‌کند شاید قسمتی از یک بشقاب پرنده باشد و آن را به خانه می‌برد؛ ولی صدایی از داخل آن به گوش می‌رسد و سامی با یک مرد فضایی روبه‌رو می‌شود که ۳۹۱ سال عمر دارد و بسیار کوچک و عجیب است.

ابر و یک داستان دیگر

معرفی کتاب
کتاب حاضر شامل دو داستان است. در داستان اول، تکه ابر کوچکی در آسمان به این فکر می‌کند که کجا ببارد تا مفید باشد. داستان دوم درباره پروانه کوچکی است که هیچ رنگی ندارد و نمی‌تواند با پروانه‌های دیگر بازی کند.

غول و دوچرخه

معرفی کتاب
پسربچه‌ای که اسمی ندارد، دوچرخه‌ای را می‌دزدد؛ ولی دستگیر می‌شود. قهرمان داستان‌ «دُرسا»، به کمک پدر و مادرش او را نجات داده و همه با هم از دست پلیس فرار می‎کنند. آن‌ها به کلبه‎ای جنگلی پناه می‎برند؛ اما آنجا خانه یک بچه‌غول گنده است که شاخ هم دارد. حالا آن‌ها اسیر بچه‌غول هستند.

دریا قرمز نیست

معرفی کتاب
مداد شمعی قرمز بود؛ ولی هر چی می‌کشید، آبی از کار در می‎آمد. معلمش فکر می‎کرد باید بیشتر تمرین کند و دوستانش فکر می‎کردند او تنبلی می‎کند. تا اینکه روزی خودش متوجه می‌شود که یک مداد شمعی آبی است نه قرمز. هدف نویسنده تبیین این موضوع است که با دیدن ظاهر هر چیزی نباید درباره آن قضاوت کرد.

با این تیغ‌ها چی‌کار کنم؟!

معرفی کتاب
توی این دنیای بزرگ، جوجه تیغی کوچولو آرزو داشت یک نفر به او محبت کند. آن روز تولد جوجه‌تیغی بود. او پیش زن چوپان رفت و از او خواست تا برایش شنلی ببافد. زن چوپان برای بافتن شنل درخواست‎هایی داشت و جوجه‌تیغی همه را انجام داد. زن چوپان هم قول داد که شنل زیبایی برای او ببافد.

جک و سایه شگفت‌انگیزش

معرفی کتاب
جک پسری کاملاً معمولی است و مثل همه پسربچه‌ها از پریدن تو گودال آب و بالا رفتن از درخت خوشش می‌آید؛ ولی یک چیز متفاوت دارد. او یک سایه شگفت‌انگیز دارد که با هم دوستانی صمیمی هستند و کلی خوش می‌گذرانند تا اینکه جک با سایه‌اش قهر می‌کند؛ اما انگار مشکلی وجود دارد.

هیولای خوش‌قلب

معرفی کتاب
مردم سرزمین کوچک به دنبال کار و زندگی خود بودند و هیچ اتفاق هیجان‌انگیزی نمی‌افتاد تا اینکه هیولایی پیدا شد که از دهانش آتش بیرون می‌آمد. مردم تصمیم گرفتند با قدرت هیولا، دشمن را شکست دهند؛ اما هیولا بیشتر به خوردن علاقه داشت تا آموزش نظامی. سرانجام پروفسور شهر فکر دیگری کرد.