Skip to main content

کاغذ سیاه شب

معرفی کتاب
دخترک دوست نداشت بخوابد؛ چون وقتی چشم‌هایش را می‌بست، همه‌جا سیاه بود، مانند یک شب بی‌ماه و بی‌ابر. شبی، وقتی چشم‌هایش را بست، به یاد مدادرنگی‌هایش افتاد و آرزو کرد کاش می‌شد با مدادرنگی‌ها روی کاغذ سیاه پشت چشم‌هایش نقاشی کند و ناگهان... .

آمد آمد به دنیا آمد

معرفی کتاب
«لی‌لی» و «لالا» کنار پنجره، به پیلۀ روی گل‌های شمعدانی، خیره شده بودند. آن‌ها چندشب بود که منتظر به دنیا آمدن پروانه بودند؛ اما هنوز خبری نبود تا اینکه لی‌لی که به زور چشم‌هایش را باز نگه داشته بود، تصمیم گرفت که برود بخوابد. ناگهان... .

کیف

معرفی کتاب
این کتاب دربارۀ کیف کوچکی است که نمی‌داند کیف است، نمی‌داند کیفِ دختر کوچولوی کلاس‌اولی است که قرار است فردا به مدرسه برود. وقتی دخترک او را از تو کمد درمی‌آورد و آماده‌اش می‌کند، اصلاً نمی‌داند موضوع چیست تا اینکه... .

آن، مان نباران

معرفی کتاب
پیرزن دو پسر داشت به نام‌های «آن» و «مان». خانۀ پیرزن وسط دشت بود. پسرها روزهای جمعه به دیدن مادرشان می‌رفتند. یک روز جمعه آن‌قدر باران بارید که پسرها نتوانستند به دیدن پیرزن بروند و او باید تا هفته بعد صبر می‌کرد. دوباره جمعه از راه رسید؛ اما تو آسمان ابر سیاه بزرگی نشسته بود. پیرزن درحالی‌که خانه را رُفت‌وروب می‌کرد، از ابر خواهش کرد که نبارد تا پسرهایش بتوانند به دیدنش بیایند؛ اما ابر از جایش تکان نخورد... .

حدس بزن چقدر دوستت دارم

معرفی کتاب
وقت خواب خرگوش‌کوچولو بود. او محکم به گوش خرگوش بزرگ چسبیده بود تا مطمئن شود که حرف‌هایش را می‌شنود. خرگوش‌کوچولو دستانش را تاجایی‌که می‌توانست باز کرد و به خرگوش بزرگ گفت: « اینقدر دوستت دارم». خرگوش بزرگ هم همان‌کار را کرد و البته دستان او خیلی بیشتر باز شدند. خرگوش‌کوچولو روی پنجۀ پاهایش بلند شد و همان حرف‌ها را تکرار کرد. خرگوش بزرگ هم همان‌کار را کرد و این بازی ادامه داشت تا اینکه خرگوش‌کوچولو دیگر نمی‌توانست چشمانش را باز نگه دارد.

سنگی نشسته بود ساکت و آرام

معرفی کتاب
صخره‌ای به ظاهر معمولی، کنار برکه‌، ساکت و آرام، در میان آب و علف قرار گرفته است. سنگ برای موش تاریک و برای جغد روشن است. سنگ برای حلزون زبر و برای جوجه‌تیغی نرم است. سنگ، محل استراحت، آشپزخانه، پناهگاه امن ... و برای حیوانات کل جهان است.

ساکت باشید تا داستان بخوانم!

معرفی کتاب
جغدکوچولو با جغدی زیر درختی توی سبزه‌ها نشسته بود. او کتابی را که خیلی دوست داشت همراهش آورده بود و می‌خواست برای جغدی کتاب را بخواند. جغدکوچولو تازه کتاب را باز کرده بود که... این کتاب قصّه جغد کوچولویی است که می‌خواهد برای عروسکش جغدی قصه بخواند امّا جوجه‌ ریزه‌ها نمی‌گذارند و کلافه‌اش کرده‌اند.

من نمی‌ترسم!

معرفی کتاب
جغدکوچولو تصمیم گرفت جغدی را برای پیاده‌روی زیر نور ماه ببرد جنگل. با خودش فکر کرد: «‌این موقع شب هیچ‌کس مزاحم ما نمی‌شود.» یک دفعه گورکن از راه رسید... گورکن گفت: نباید این موقع شب توی جنگل باشد. امّا جغدی اصرار داشت که نمی‌ترسد... تا این‌که بابا از راه رسید و‌...

پادشاه زنبورها

معرفی کتاب
این کتاب مصور در قالب داستان، زندگی زنبورها، نحوه کندوسازی، تولید عسل، جایگاه زنبورهای کارگر در کندو را بازگو و درباره نقش مهم زنبور ملکه و زنبورهای خواهر اطلاعاتی ارائه می‌کند. شخصیت اصلی داستان کودکی به نام هنری است که با عمه‌اش لیلی در مزرعه‌ای سرسبز زندگی می‌کنند. در حیاط پشتی خانه آن‌ها کندوی عسل وجود دارد و زنبورهای زیادی در آنجا زندگی می‌کردند. این کتاب سعی دارد کودکان را با نحوه کار زنبورها و زندگی گروهی آن‌ها آشنا کند.

اسب سفید بالدار

معرفی کتاب
«موفرفری» عروسک دختری بود به اسم «شادی»، شادی کوچولو رفته بود و او را تنها گذاشته بود. موفرفری خیلی دلش برای شادی تنگ شده بود. یک روز با خودش گفت: «کاش می‌توانستم من هم این‌جا و آن‌جا بروم.» اسب سفید بالدار صدای موفرفری را شنید. می‌دانست دختر کوچولو و خانواده‌اش دیگر بر نمی‌گردند. برای همین آمد تا به موفرفری کمک کند.