ما هشتپا را قرمز میکنیم
معرفی کتاب
نشانگان داون نمود ظاهری وذهنی دارد؛ یعنی قیافه و میزان یادگیری کودکان مبتلا به این اختلال، با کودکان دیگر فرق دارد. این کودکان یک کروموزوم اضافه دارند. در این کتاب، که یکی از مجلدات مجموعهای چندجلدی دربارۀ تفاوت تواناییهای کودکان است، خواهری قصد دارد به برادر کوچکتر خود که نشانگان داون دارد، آنچه را خود میداند، بیاموزد. مطالب به زبان ساده و کودکانه بیان شدهاند.
به من نگو استثنایی
معرفی کتاب
داستانها در محتوای خود مفاهیم رفتاری را به مخاطب میآموزند. کتاب حاضر داستانی است کودکانه که به موضوع کمتوانی در کودکان توجه میکند. شخصیت اصلی داستان کودکی است که به خاطر رفتار مردم با خودش ناراحت است. او کمتوان است و دوست ندارد مردم او را استثنایی بدانند. این ماجرا به طور غیر مستقیم به کودک میآموزدچگونه با افراد کمتوان در جامعه بهدرستی رفتار کند.
فرشته باران
معرفی کتاب
فرشته باران، «شولهقزک»، ابرها را بارانی میکرد، ابرها میباریدند و گلها و درختها و گنجشکها و... میخندیدند و مردم دِه شاد میشدند؛ اما روزی شولهقزک نیامد و نیامدنش روزها طول کشید! پسرِ دهقان که خشک شدن گندمها را دید، از کوه بالا رفت و با تمام قدرت، شولهقزک را صدا کرد؛ اما فرشته باران نیامد. بعد از آن بچهها همه با هم به دنبال فرشته باران رفتند؛ اما باز هم خبری از او نشد. بچهها متوجه شدند بالای ابرها، دود سیاه، همهجا را گرفته است. برای همین صدای فرشته باران به ابرها نمیرسید. بچهها فکر کردند و راهحل خوبی به ذهنشان رسید.
قالیشویی در رود تشنه
معرفی کتاب
هرسال مراسم قالیشویی، کنار نهر برگزار میشد. امسال «یزدان» منتظر بود تا همراه پدربزرگش در این مراسم شرکت کند؛ اما جارچی شهر اعلام کرد که این مراسم به علت خشکسالی و خشک شدن نهر، انجام نمیشود! یزدان خیلی غمگین شد و فکر کرد باید کاری بکند تا این مراسم برگزار شود. اول از همه به قنات سر زد؛ اما آنجا هیچ آبی نبود! یزدان و دوستانش به دنبال آب میروند؛ اما از کجا و چطور میتوانند آب پیدا کنند؟
دیو آبخوار
معرفی کتاب
«اپوش»، دیو آبخوار و خانوادهاش عاشق خوردن آب هستند. اپوش میخواهد وقتی بزرگ شد، مثل پدرش یک غول خشکسالی حسابی شود و همیشه برای بهتر شدن تلاش میکند. اپوش با گُلی دوست میشود و برای آب دادن به دوستش همهجا را زیر پا میگذارد؛ اما حتی یک قطره آب هم پیدا نمیکند! او حتی به رودخانه و قنات هم سر میزند. چه اتفاقی برای گل اپوش میافتد و چه بر سرش میآید؟
خرچنگ بلندپرواز
معرفی کتاب
خرچنگ کنار برکه، روی سنگی نشسته بود و فکر میکرد بهترین موجود دنیاست! وزغ که حواسش به خرچنگ بود، گفت: «اگر جای عقاب یا لکلک بودی، چه میکردی!» و با این حرف وزغ، خرچنگ به فکر پرواز افتاد؛ اما چطور باید این کار را میکرد! روزی مرغ ماهیخواری را دید که در آب شیرجه زد و ماهی گرفت ودوباره به آسمان رفت. خرچنگ با دیدن این صحنه فکری به ذهنش رسید!
نینی وولکی تو بچهای خوب و تکی
معرفی کتاب
مجموعهسه جلدی ترانههای نینی وولکی سرودهی ناصر کشاورز است. «نینی وولکی تو بچهای خوب و تکی!» داستانهای پسر کوچولویی به نام نینی وولکی است. او به همه جا سرک میکشد و آرام و قرار ندارد. در این کتاب شعرهای چتر نینی، برفهای سردتر، گل زرد و... را میخوانیم. تصاویر شاد و خیالانگیز این مجموعه اثر علی خدایی است.
راکت داستان مینویسد
معرفی کتاب
سگِ کوچولو، «راکت»، عاشق کتاب است. او همیشه یا خودش کتاب میخواند یا معلمش، پرنده طلایی، برایش کتاب میخواند. راکت حتی بوی کتابها را هم دوست دارد! او دنبال کلمههای جدید است و هرروز چندتایی پیدا میکند. پرنده طلایی کلمهها را از درخت آویزان میکند تا اینکه درخت پر از کلمه میشود و روزی راکت تصمیم میگیرد با آن کلمهها داستانی بنویسد؛ اما درباره چه بنویسد و موضوع داستانش چه باشد؟
من این قدم تو اون قدی
معرفی کتاب
پدربزرگ «لُپگلی» به او یک جفت جوراب منگولهدار، عیدی داده است و لپگلی خیلی خوشحال است. وقتی بهار از راه میرسد، بزرگترها به کوچکترها عیدی میدهند. حالا پیشی هم از لُپگلی عیدی میخواهد! چون کوچکتر از اوست! لپگلی یکی از بندهای منگولهدار را به دور گردن پیشی میبندد و پیشی هم خوشحال میشود. گنجشک از پیشی میپرسد که چرا اینقدر خوشحال است و... . گنجشک هم از پیشی عیدی میگیرد و به لانهاش میرود؛ اما حالا جیرجیرک عیدی میخواهد!
حسنی و جارو جارجاری
معرفی کتاب
«حسنی» میرود که پیاز بخرد؛ چون خانمجان قرار است برای ظهر کوفتهقلقلی درست کند. هوا خیلی خوب است و حسنی فکر میکند تا ظهر کلی وقت دارد. پس بهتر است از کوچه باغی برود. کوچه باغی پُر از درختهای آلوچه است. وقتی حسنی سرگرم خوردن آلوچه است، صدایی میشنود! صدا از جارویی است که خودبهخود کوچه را جارو میکند! جارو میگوید صاحبش از آنجا رفته و او را با خودش نبرده است؛ چون کهنه شده است. جارو دنبال صاحبی میگردد و... .