Skip to main content

یک سبد انجیر بچین

معرفی کتاب
وقف یعنی بخشیدن بخشی از زمین یا سرمایه‌ یا وسایلمان به دیگران. بسیاری از مسجدها، مدرسه‌ها، بیمارستان‌ها و کتابخانه‌ها وقفی هستند. کتاب حاضر، با داستانی کودکانه، همراه با تصویر، کودک را با این کار ارزشمند آشنا می‌کند.

یک خواب قشنگ

معرفی کتاب
قهر و آشتی‌کردن در کودکان از فرصت‌هایی است که می‌توان با استفاده از آن‌ها درس‌های زیادی آموخت. کتاب حاضر قهر بین یک زرافه و خرس را که دوستان هم هستند، به تصویر کشیده است. مخاطب با داستان همراه می‌شود و از این اتفاق درس می‌گیرد.

مهمانی هیولا‌های دندان

معرفی کتاب
«کودی» خرسه عاشق شیرینی است. او کلی شکلات، کلوچه، بستنی و نوشابه گازدار می‎خورد و با خودش می‏‌گوید: «به‌به، چقدر خوشمزه...»؛ اما افراد دیگری هم هستند که از شیرینی خوردن او لذت می‏‌برند! کودی دندان‌درد گرفته است و مجبور می‎شود نزد دندان‌پزشک برود. دکتر «رایکو» دندان‌های کودی را معاینه می‌‏کند و متوجه می‎شود هیولاهای دندان که از میکروب‌های بدجنس هستند، در دهان کودی جشن گرفته‌اند. دکتر سعی می‏‌کند میکروب‎ها و کثیف‌کاریشان را با دستگاه تمیز کند؛ ولی هنوز دو تا از هیولاها در دهان کودی هستند و خیال بیرون آمدن ندارند. آیا دکتر رایکو می‎تواند این دو هیولا را فراری دهد؟

برکه بچه‌قوربا‌غه‌ها

معرفی کتاب
«گوبی» یک سمندر آبی است که کمی شبیه مارمولک و کمی شبیه ماهی است و گاهی هم با قورباغه «هالو» اشتباه گرفته می‎شود. گوبی یک نیلوفر آبی دارد که شبیه تشک بادی است. او می‎تواند از نیلوفر آبی به جای چتر نیز استفاده کند، یک جای عالی برای استراحتِ زیر آفتاب؛ اما بچه‌قورباغه‎های بازیگوش روی نیلوفرهای آبی می‎پرند، ساقه‌های آن‌ها را به هم گره می‎زنند، سیبل گربه ماهی را می‏‌کشند و ناگهان... . گوبی شناگر ماهری است؛ ولی بچه‎قورباغه‎ها همه‌جا را به هم ریخته‌اند. غروب‌ها هم سروکله سنجاقک‌ها پیدا می‎شود و شب‌ها قورباغه‌ها با هم آواز می‎خوانند؛ اما روزی اتفاق عجیبی می‎افتد!

آقا لوف‌لوفی

معرفی کتاب
در این دنیای بزرگ که پر از شهرهای جورواجور است، شهری است، نه کوچک، نه بزرگ؛ شهری مثل همه شهرها با خیابان‌های شلوغ. در این شهر آدم‌های عجیبی زندگی می‌‏کنند؛ آدم‌هایی با ماجراهایی شنیدنی. آقای «لوف‌لوفی»، یکی از آدم‎های این شهر است. او لحاف‌دوز است و برای دوختن لحافِ ابری، همیشه به آسمان می‎رود و با کمک «ابرک» لحاف را می‌‏دوزد. او دلش می‎خواهد برای همیشه به آسمان برود؛ اما قبل از آن، باید لحاف عروسی دختر «ننه‌پیرزن» را تحویل بدهد و... .

یک درخت، یک گنجشک

معرفی کتاب
رودخانه و درخت و گنجشک سال‌ها بود که با هم دوست بودند. از همان وقتی که گنجشک تازه سر از تخم درآورده بود، درخت جوانه کوچکی بود و رودخانه فقط یک جوی باریک بود. آن روزها هرروز کنار هم می‏‌نشستند و از هرچه دیده بودند، تعریف می‏‌کردند تا اینکه روزی رودخانه تصمیم گرفت همان‌جا بماند و جایی نرود. گنجشک و درخت سعی کردند او را از این کار منصرف کنند و برایش توضیح دادند که رودخانه‌ای که جاری نباشد، دیگر رودخانه نیست؛ اما رودخانه مصمم بود. او همان‌جا ماند و دیگر تکان نخورد و... .

هاچین و واچین دمت را برچین

معرفی کتاب
این داستان تخیلی درباره نقص عضو است و یادآوری می‏‌کند که اگر فردی مشکل جسمی داشته باشد، حتماً توانایی‌های دیگری دارد و نباید با نگاه تحقیر و تمسخر به او نگاه کرد. «اینپا» و «دودا» دو اژدهایی که با هم دوست بودند، پاهایشان را دراز کردند تا اتل‌متل‌توتوله بازی کنند. دودا ‎پرسید: «چرا یکی از پاهایت بزرگ‌تر است؟ » اینپا عصبانی شد و فریاد زد که این‌طور نیست و قهر کرد و رفت زیر درخت «دومبا» ایستاد. اینپا فکر ‎کرد، فقط از یکی از سوراخ‌های بینی دودا آتش بیرون می‎آید و آن یکی فقط دود دارد! برای همین جلوی چشمش را دود گرفته است و درست نمی‎بیند و... .

تیک تیک

معرفی کتاب
آقا موشه چنگال بزرگی را در راه‌آب پیدا می‌‏کند. آقا سگه می‏‌پرسد که این چنگال را برای چه می‎خواهی؟ موشه می‎گوید می‎خواهد با آن مانند یک قلاب از آب غذا بگیرد. آقا سگه از موش می‎خواهد تا چنگال را به او بدهد تا پشتش را بخاراند؛ اما آقای کلاغ فکر می‎کند چنگال پشت آقای سگ را زخمی می‌‏کند و از موش می‎خواهد تا چنگال را به او بدهد تا آن را در گنجه‌اش بگذارد. وقتی آن سه در حال دعوا بر سر چنگال هستند، صدای پای بچه‌گربه‎ای را می‎شنوند که سه تا پا دارد! آن‌ها تصمیم می‌‏گیرند کاری بکنند.

شب به‌خیر شوتک! (در‌باره رعایت نظم و مقررات)

معرفی کتاب
شوتک دختربچه‌ای بازیگوشی است که برای خوابیدن سر وقت طفره می‌رود. بعد از شنیدن قصه‌ی مادر وقتی مادر از اتاق بیرون می‌رود، شوتک یواشکی از تختخواب بیرون می‌آید و با اسباب‌بازی‌هایش بازی می‌کند. بی‌نظمی در خوابیدن او باعث می‌شود که به مهد دیر برسد و خسته و بی‌حوصله باشد. تا این‌که در زمین بازی خوابش می‌برد.

پیشی کوچولو! نترس!... نترس!

معرفی کتاب
ریحانه و پیشی کوچولو بعد از گوش کردن به قصه‌ی «بزبزقندی و گرگ بلا» برای خواب آماده می‌شوند. ریحانه برای مسواک از اتاق بیرون می‌رود. پیشی کوچولو تحت تأثیر قصه احساس می‌کند گرگ ناقلا در تاریکی وارد اتاق شده است. او با یک خط‌کش به جنگ گرگ ناقلا می‌رود. ریحانه که ترس پیشی از تاریکی و سایه‌ها را می‌بیند؛ با یک چراغ قوه سعی می‌کند سایه‌هایی را بازسازی کند تا پیشی کوچولو بر ترسش غلبه کند.