Skip to main content

جوجه شتر مرغه

معرفی کتاب
جوجه شترمرغ به خودش قول داده بود که پرواز کند. با اینکه مادرش بارها به او گفته بود که نمی‌تواند پرواز کند؛ اما او اصرار داشت که این کار را انجام دهد. به همین دلیل به سراغ دوستان پرنده‌اش رفت تا به کمک آن‌ها پرواز کند. با مطالعه این داستان، توجه به توانایی‌ها واستعدادهای فردی برای رسیدن به موفقیت، به مخاطبان منتقل می‌شود.

بابا کفتری و جوجه‌اش

معرفی کتاب
«جوجه‌کفتر» با پولی که «باباکفتر» داده است، به خرید می‌رود و وقتی برمی‎گردد، بقیه پول را در جیب کت باباکفتر می‎گذارد؛ ولی باباکفتر پول را پیدا نمی‌کند و سر جوجه، داد می‌زند. ظهر همان روز، باباکفتر به خانه می‌آید و از جوجه عذرخواهی می‌کند؛ چون زود قضاوت کرده است.

دامن گل‌گلی

معرفی کتاب
«بهاره» و «یلدا» با هم قهر هستند. زنگ نقاشی است و آن‌ها شروع به نقاشی می‌کنند. بهاره و یلدا، اشکال هندسی می‎کشند. مانند دایره، مربع، مثلث و... . اشکال هندسی با هم دوست می‌شوند و بازی می‌کنند. سرانجام بهاره و یلدا هم آشتی می‌کنند.

سیب‌زمینی و اژدها

معرفی کتاب
اژدها هر روز، از توی زمین، چند تا سیب‌زمینی درمی‌آورد و می‌خورد؛ اما آن روز هر چه زمین را می‌کَند، سیب‌زمینی پیدا نمی‌کند. اژدها خسته و گرسنه گوشه‌ای می‌نشیند؛ اما او روی ریل قطار نشسته است! مردم سعی می‌کنند او را از آنجا دور کنند؛ ولی موفق نمی‌شوند تا اینکه مرد سیب‌زمینی‌فروش از آنجا رد می‌شود و... .

من دکتر نمی‌آیم!

معرفی کتاب
لیوان شیری که مادر برای «لاله» آورده است، روی فرش می‌ریزد و لاله برای اینکه ریختن شیر را پنهان کند، دروغ می‎گوید. او می‎گوید که مریض شده است و وقتی پدر و مادر تصمیم می‌گیرند او را دکتر ببرند، مجبور می‌شود حقیقت را بگوید.

آینه‌ نازنین

معرفی کتاب
نازنین جلوی آینه ایستاد و اخم کرد. آینه هم اخم کرد. نازنین عصبانی شد؛ چون فکر می‌کرد آینه او را مسخره می‌کند. مادر به نازنین گفت: « حالا لبخند بزن» و آینه هم لبخند زد. نازنین متوجه شد که می‌تواند زیباترین‌ها را در زندگی‌اش رقم بزند.

فیل دماغ

معرفی کتاب
فیل بدون دماغ است و خرطوم هم بدون فیل. آن‌ها هر کدام فکر می‌کنند بدون هم می‌توانند زندگی کنند و به راه خودشان ادامه می‌دهند؛ اما هر دو به این نتیجه می‌رسند که باید با هم باشند. فیل به خرطوم قول می‌دهد که دیگر از هم جدا نشوند.

بالاتر از بالا

معرفی کتاب
کرم کوچکی کنار تخته سنگی خوابیده بود که قورباغه‌ای او را بیدار کرد. قورباغه بلندتر از کرم بود و احساس غرور می‌کرد؛ اما همین قورباغه در کنار اردک احساس کوچکی می‌کرد و اردک در کنار لک‌لک و لک‌لک در کنار زرافه و زرافه در کنار عقاب که می‌توانست بالاتر از همه پرواز کند؛ اما عقاب هم در برابر هواپیما احساس کوچکی می‌کرد... هرچه در زمین بالاتر برویم، همه چیز کوچک‌تر دیده می‌شود. نویسنده مخاطب را به تفکر درباره خدا دعوت می‌کند.

مشکی بر دوشی

معرفی کتاب
زنی چادرنشین که در بیابان‌های اطراف مدینه زندگی می‌کرد، هر روز کنار چاه آبی می‌نشست تا با سطل از چاه آب بردارد. شوهر او بیمار بود و زن هر چند روز یک بار این کار را انجام می‌داد. روزی رسول خدا (ص) و یکی از یارانش که تشنه بودند، به پیرزن کمک می‌کنند تا از چاه آب بردارد. پیرزن آن روز طعم مهربانی و همدردی کردن رسول خدا (ص) را چشید.

نرمولک بی‌ادب

معرفی کتاب
دختر کوچولو یک تکه ابر را می‌گیرد و با خود به خانه می‌برد. ابر هر کاری می‌کند، دختر کوچولو آن را رها نمی‌کند. او می‌خواهد با ابر بازی کند و آن را به رختخواب می‌برد. صبح که دختر کوچولو از خواب بیدار می‌شود، مادر نگاهی به تشک او می‌اندازد و عصبانی می‌شود؛ ولی آخر چرا؟