Skip to main content

مراقبم باش!

معرفی کتاب
"یوری" یک پسر بچه است. او روزی آقای "اشنیپل" را می‌بیند و از او می‌پرسد: فکر می‌کنی به اندازۀ کافی بزرگ شده‌ام که بتوانم از خودم مراقبت کنم؟ اما آقای اشنیپل از بچه‌‌داری چیز زیادی نمی‌داند. برای همین یوری به او پیشنهاد می‌کند تا هر زمان که لازم بود، آقای اشنیپل از او مراقبت کند. مراقبت از یک بچه چگونه است؟ باید فقط به او گفت این کار را نکن یا این کار خطرناک است؟ با آقای اشنیپل و یوری همراه باشید. شاید شما متوجه شوید آقای اشنیپل از یوری مراقبت می‌کند یا یوری از آقای اشنیپل. تصاویر این کتاب به شکل نقاشی با مداد هستند. حتی گاهی رنگ‌ها نیز از خط بیرون زده‌اند.

هپلی‌هپو تو مزرعه

معرفی کتاب
"هپلی‌هپو" یک بچه غول تنبل است که هیچ کاری انجام نمی‌دهد. او فقط می‌خواهد بخوابد. یک روز پدرش که از جنگل برگشته بود و کلی کدو با خود آورده بود به او گفت: آی هپلی! کدوها رو دونه‌دونه، باید بیاری به خونه. اما هپلی‌هپو گوشش بدهکار نبود. رفت و نشست تا یک نفر پیدا شود و کدوها را برایش جابه‌جا کند. فکر می‌کنید کسی پیدا می‌شود که کارهای او را انجام دهد؟

نیمکت پیر

معرفی کتاب
"نیمکت پیر" دیگر خیلی کار کرده بود و زمان بازنشستگی‌اش فرا رسیده بود. یک روز "بابای مدرسه" آمد و او را به جنگل برد تا بقیۀ عمرش را آن‌جا بگذراند. چند روز اول در جنگل به نیمکت پیر خیلی خوش گذشت. او فقط می‌خورد و می‌خوابید. اما بعد از مدتی دلش برای مدرسه تنگ شد. آهسته با خودش گفت: بابا آب داد. بابا نان داد. یک‌دفعه تمام جنگل ساکت شد. پرنده‌ها آواز نخواندند، درخت‌ها برگ‌هایشان را تکان ندادند. همه آمدند و دور نیمکت پیر جمع شدند تا...

خورشید‌خانم آفتاب کن

معرفی کتاب
مورچه خانم از سرما داشت می‌لرزید. هزارپا هم همینطور. درخت هم سردش بود. کلاغه همۀ این‌ها را دید و رفت بالا تا به خورشید خانم بگوید همه سردشان است، حتی جوجه‌کلاغ‌هایش. اما خورشید خانم زیر لحاف ابری‌اش خواب بود و نه چیزی می‌دید نه می‌شنید. کلاغه باید چه‌کار می‌کرد؟ ناگهان فکر بکری به سرش زد...

گندمک و برنجک

معرفی کتاب
روزی روزگاری یک دانه برنج با یک دانه گندم عروسی می‌کنند. حالا آن‌ها باید جایی برای زندگی کردن پیدا کنند. تنور نانوایی چطور است؟ برنجک مخالفت می‌کند و می‌گوید اگر اینجا بمانیم سیاه‌سوخته می‌شوم. همین لحظه دود تنور به او می‌خورد و برنجک سیاه‌سوخته می‌شود. آن‌ها دوباره راه می‌افتند تا به یک دیگ آب می‌رسند. گندمک دوباره می‌پرسد اینجا برای ماندن چطور است؟ فکر می‌کنید برنجک سیاه‌سوخته نظرش چیست؟

هیولا هزارچهره

معرفی کتاب
این داستان درباره پسری به نام «الکساندر» است که عضو گروه فوق سری مبارزه با هیولاهاست. الکساندر مشغول قفل کردن دوچرخه‌اش است که موجودی سبز و فرز از کنارش رد می‌شود. آن موجود سبز، یک هیولای بادکنکی است که الکساندر قبلاً با آن‌ها جنگیده است؛ اما او اینجا چه کار می‌کند؟

هشت دماغ

معرفی کتاب
«م.ف.م.ه» نام گروه فوق سری مبارزه با هیولاهاست. گروهی که قسم خورده‌اند از شهر در برابر هیولاها محافظت کنند. دفتر هیولاها و همه چیزهای بدبوی شهر گم شده است و یک هیولا تمام وقت بوق می‌زند و همه‌جا را کثیف کرده است. آیا ممکن است این اتفاقات به هم ربط داشته باشد؟

بچه گروفالو و موش ناقلا

معرفی کتاب
«گروفالو» به پسرش می‌گوید نباید هیچ‌وقت به جنگل تودرتو برود؛ چون آنجا یک موش بزرگ و بدجنس زندگی می‌کند. یک شب که برف زیادی می‌بارد و باد هم به شدت می‌وزد، بچه گروفالو هشدار پدرش را نشنیده می‌گیرد و به جنگل می‌رود... . او و موش بدجنس با هم روبه‌رو می‌شوند و بچه گروفالو خیلی می‌ترسد؛ ولی... .

گروفالو و موش ناقلا

معرفی کتاب
موش کوچولو که در جنگلی تودرتو زندگی می‌کند، تصمیم می‌گیرد به گردش برود. روباه و جغد و مار هر کدام می‌خواهند او را بخورند؛ اما موش با ترفندی هوشمندانه، هر سه نفر را گمراه می‌کند و به راه خود ادامه می‌دهد تا اینکه با هیولایی عجیب و وحشتناک روبه‌رو می‌شود. موش کوچولو با اینکه خیلی می‌ترسد؛ اما تلاش می‌کند تا با انتخاب بهترین تصمیم، خود را از شّر هیولا نجات دهد.

هپلی‌هپو خواب می‌بینه

معرفی کتاب
"هپلی‌هپو" یک بچه غول تنبل است و همیشه دلش می‌خواهد بخوابد. روزی کنار رودخانه خوابیده بود و داشت خواب‌های رنگارنگ می‌دید؛ خواب آفتاب و مهتاب، خواب کبوتر، خواب کلوچه و خواب دریا. هوا ابری شده بود و رعد و برق می‌زد. هر چقدر که دوستان هپلی‌هپو به او گفتند از کنار رودخانه برود گوش نکرد و به خواب دیدنش ادامه داد. تا اینکه وقتی مشغول دیدن خواب دریا بود احساس کرد در آن شناور است. ناگهان چشمانش را باز کرد و...