Skip to main content

آینه‌ نازنین

معرفی کتاب
نازنین جلوی آینه ایستاد و اخم کرد. آینه هم اخم کرد. نازنین عصبانی شد؛ چون فکر می‌کرد آینه او را مسخره می‌کند. مادر به نازنین گفت: « حالا لبخند بزن» و آینه هم لبخند زد. نازنین متوجه شد که می‌تواند زیباترین‌ها را در زندگی‌اش رقم بزند.

فیل دماغ

معرفی کتاب
فیل بدون دماغ است و خرطوم هم بدون فیل. آن‌ها هر کدام فکر می‌کنند بدون هم می‌توانند زندگی کنند و به راه خودشان ادامه می‌دهند؛ اما هر دو به این نتیجه می‌رسند که باید با هم باشند. فیل به خرطوم قول می‌دهد که دیگر از هم جدا نشوند.

نرمولک بی‌ادب

معرفی کتاب
دختر کوچولو یک تکه ابر را می‌گیرد و با خود به خانه می‌برد. ابر هر کاری می‌کند، دختر کوچولو آن را رها نمی‌کند. او می‌خواهد با ابر بازی کند و آن را به رختخواب می‌برد. صبح که دختر کوچولو از خواب بیدار می‌شود، مادر نگاهی به تشک او می‌اندازد و عصبانی می‌شود؛ ولی آخر چرا؟

خوابِ آبی

معرفی کتاب
«مرجان» و دریا دوستان قدیمی هستند. مرجان از بچگی کنار دریا بزرگ شده است و همیشه با دریا درد دل کرده؛ ولی دریا هیچ‌ وقت جواب مرجان را نداده است. مرجان با دریا قهر می‌کند؛ ولی باز هم شب، وقتی همه خواب هستند، کنار دریا می‌رود و گریه می‌کند که ناگهان یک پری دریایی ظاهر می‌شود.

ماهی سفره‌ی عید

معرفی کتاب
«منگوله‌مو» برای عید نوروز یک ماهی قرمز دارد. او هر روز برای ماهی‌اش شعر و قصه می‌خواند. ماهی بزرگ می‌شود و منگوله‌مو، آن را توی حوض می‌اندازد و هر روز برایش لالایی می‌خواند. ماهی بزرگ‌تر می‌شود و منگوله‌مو آن را توی چشمه می‌اندازد. دوباره ماهی بزرگ‌تر می‌شود و منگوله‌مو آن را به دریا می‌برد و ماهی قرمز، خوشحال می‌شود.

فسقلی

معرفی کتاب
هیچ‌کس «انار» کوچولو را نمی‌چید. او خیلی صبر کرد تا شاید بزرگ شود؛ ولی فایده‌ای نداشت. آقای باغبان همه خواهرها و برادرهایش را چید و برد؛ اما فسقلی همچنان روی شاخه ماند. سرانجام روزی آقای باغبان او را از شاخه جدا کرد؛ ولی فسقلی را کنار بقیه انارها، داخل سبد نگذاشت!

تو دیگه کی هستی؟

معرفی کتاب
گوجه فرنگی و سیب‌زمینی و فلفل، بادمجان را نمی‌شناسند و آن را به خاطر رنگ سیاهش سرزنش می‌کنند. بادمجان با ناراحتی از آن‌ها دور می‌شود؛ اما وقتی مادر به آشپزخانه می‌آید، دنبال بادمجان می‌گردد؛ چون غذا بدون بادمجان اصلاً خوشمزه نمی‌شود.

بهاره و سرزمین نقاشی

معرفی کتاب
«بهاره» دخترک مهربانی است که یک نقاشی می‌کشد و در رؤیایی شگفت‌انگیز، وارد نقاشی‌اش شده و با خرگوشی دوست می‌شود. او با حوادثی که رخ می‌دهد، متوجه می‌شود که قبل از انجام هر کاری باید جوانب آن را سنجید و بعد اقدامات لازم را انجام داد.

خالی که مال خرگوش نبود

معرفی کتاب
خرگوشِ خیاط از پارچه خال‌خالی پلنگ خیلی خوشش آمده است. خرگوش خانم لباس پلنگ را می‎دوزد؛ اما یکی از خال‌ها را برای خودش برمی‌دارد و آن را روی صورتش می‌گذارد. پلنگ اصلاً متوجه نمی‌شود که یکی از خال‌ها کم شده است؛ ولی خال روی صورت خرگوش هر روز بزرگ‌تر می‌شود تا اینکه تمام صورت او را می‌پوشاند.

عابر بانک صورتی

معرفی کتاب
مردم جلوی عابر بانک صورتی صف می‌بندند و پول می‌گیرند و به فروشگاه می‌روند. عابر بانک داخل فروشگاه می‌شود تا ببیند چه خبر است. آنجا پر از کتاب است و عابر بانک تمام پول‌هایش را می‌دهد و کتاب می‌خرد؛ ولی مردم می‌آیند و از او پول می‌خواهند. حالا او چه کار باید بکند؟