Skip to main content

دریاچه آبی‌رنگ

معرفی کتاب
قورباغه زبر و زرنگ کنار دریاچه آبی زندگی می‌‏کند. روزی قورباغه می‌‏بیند که دریاچه خشک شده است! دریاچه می‎گوید رود بزرگ هرروز برایش آب می‎آورد؛ اما چندروز است که نیامده است! قورباغه سراغ رود بزرگ می‎رود و متوجه می‎شود که چندروز است باران نباریده و رود خشک و بی‌آب است. قورباغه به سختی نزد ابر سفید می‎رود و از او می‌‏خواهد که روی رود بزرگ ببارد... .

روزی که در میلان از آسمان کلاه می بارید و چند داستان دیگر

معرفی کتاب
آدم‌هایی بودند که هر کدام با سه یا چهار کلاه به طرف خانه‌هایشان می دویدند. برای هریک از اعضای خانواده کلاهی به دست آورده بودند. یک خواهر روحانی هم از راه رسید و کلاه های کوچکی برای بچه های یتیم جمع کرد. هر چه مردم بیشتر کلاه ها را جمع می کردند، از آسمان بیشتر کلاه می بارید. کلاه خیابان‌ها و بالکن ها را پر کرده بود؛ کلاه های بچه ها؛ بره ها؛ شاپوها و ....
کتاب شامل بیست داستان و هر داستان سه پایان متفاوت دارد که خواننده می‌تواند هر کدام را دوست داشت، انتخاب کند.

فروشگاه ساحره

معرفی کتاب
صبح روز جشنی باشکوه، ساحره فروشگاه اسباب بازی های جذابش را باز می کند و قطاری برقی و فوق العاده زیبا، به نام زوربین لاجوردی را بیرون می کشد و آن را در ویترین فروشگاهش می گذارد. با آمدن این قطار، همه اسباب بازی ها جان می گیرند. اسباب بازی ها وقتی پسری کوچک و فقیر را می بینند که نمی‌تواند اسباب بازی دلخواهش را بخرد، تصمیم می گیرند فرار کنند تا پیش پسرک بروند و سفری پرماجرا را شروع کنند. آیا اسباب بازی ها به پسرک فقیر می رسند؟ چه سرنوشتی در انتطارشان خواهد بود؟

یاس در دیار دروغگویان

معرفی کتاب
یاس پسری است که با بچه های هم سن و سالش فرق دارد. صدای یاس آنقدر بلند است که می تواند مثل گردباد بپیچد، پنجره ها را بشکند و خرابی به بار بیاورد. بالخره یک بار ناخواسته با صدایش کاری می کند که میوه ها از درخت می افتند و مردم عصبانی روستا با القابی مثل جادوگر، شیطان و .. او را آزار می دهند. یاس روستا را ترک می کند. می رود و می رود تا از دیار دروغگویان سر در می آورد؛ سرزمینی که همه چیز در آن وارونه است، حتی حیوانات هم نمی توانند صدای واقعی خودشان را به زبان بیاورند و .... آیایاس می تواند این طلسم شوم را از دیار دروغگویان بردارد؟ آیا صدای جادویی اش می تواند به کمکش بیاید؟

قطار فراری

معرفی کتاب
«چوچو» لوکوموتیو بخار کوچولویی بود که با واگن‌های پر از مسافر و بارها و بسته‌های پستی، از ایستگاهی در شهر کوچک به ایستگاه مهمی در شهر بزرگ می‌رفت و برمی‎گشت. روزی فکر کرد که چقدر از این کار خسته شده است و اگر این واگن‌ها نباشند، می‎تواند به تنهایی، خیلی راحت و آسان حرکت کند. آن وقت همه مردم او را نگاه می‏‌کنند و می‏‌گویند: «به‌به! چه قطار زرنگی!». روز بعد چوچو به تنهایی راه افتاد و...؛ اما او بدون لوکوموتیو‌ران و مأمور سوخت تا کجا می‎توانست پیش برود؟

مسابقه کوفته‌پزی و هفت داستان دیگر

معرفی کتاب
این کتاب شامل هشت داستان کوتاه تخیلی با مفاهیم قرآنی است، در این داستان‌ها به موضوع راست‌گویی، امانت‌داری، دوستی، عذرخواهی، غرور و... اشاره می‎شود. در داستان «مسابقه کوفته‌پزی»، «دُم‌پنبه»، قابلمه کوفته‌هایش را به دشت می‎برد تا در مسابقه شرکت کند و جایزه را ببرد؛ اما نه جایزه بزرگ‌ترین کوفته، ‌ نه جایزه کوچک‌ترین کوفته و نه حتی جایزه خوشگل‌ترین کوفته را نمی‌گیرد؛ چون کوفته‌اش کج و کوله شده بود؛ اما شاید... .

گوسفندی که می‌خواست بزرگ باشد، خیلی بزرگ

معرفی کتاب
داستان‌های تخیلی قدرت خلاقیت کودکان را رشد می‌دهند و در عین حال سرگرم کننده و جذاب‌اند. کتاب حاضر ماجرای گوسفندی است که از وضعیت فعلی خود راضی نیست و به همین خاطر می‌کوشد با خوردن غذای بیشتر بزرگ‌تر شود و تغییر کند. اما این بزرگ‌تر شدن غیر‌قابل کنترل می‌شود و گوسفند به جایی می‌رسد که دیگر هیچ دوست و همراهی ندارد. در نهایت، در اثر یک اتفاق، به وضعیت قبلی خود بازمی‌گردد و دیگر ناراضی نیست.

یک جای خوب، یک خواب خوب!

معرفی کتاب
موش به دنبال جایی برای خوابیدن است و کفشی را پیدا می‎کند؛ اما آقای قورباغه قبلاً آن را اِشغال کرده است. بعدموش یک قوطی کاغذی را می‎بیند و فکر می‎کند که خوابیدن در آن چقدر لذت‌بخش است؛ اما مورچه‌ها آنجا هستند. همین‌طور سبد لباس‌ها، آنجا هم متعلق به گربه است. سرانجام موش کتاب‌ها را می‎بیند و به طرف آن‌ها می‎رود؛ اما لابه‌لای کتاب‌ها موش دیگری را می‎بیند. آن دو باهم کتاب می‎خوانند و... .

توپ پشمی جادویی

معرفی کتاب
داستان این کتاب درباره دوستی، بخشش و مهربانی است. روزی توپ پشمی بزرگی خیلی آرام آمد و روی تیغ‌های جوجه‌تیغی نشست و... . عنکبوت به جوجه‌تیغی بافتن را یاد داد و جوجه‎تیغی برای موش یک ژاکت بافت؛ ولی ژاکت به پنیر توپی بزرگ تبدیل شد! موش‌کوچولو پنیر را از هرچیزی بیشتر دوست داشت. جوجه‎تیغی برای قورباغه دستکش بافت؛ ولی دستکش‌ها به آینه تبدیل شدند، چیزی که قورباغه آرزویش را داشت! جوجه‌تیغی برای خرسی، هزارپا و حلزون هم چیزهایی بافت؛ ولی هرکدام به چیزی تبدیل شدند که آن‌ها آرزویش را داشتند. روزی خرچنگ به خانه جوجه تیغی آمد و خواست برایش طناب بلند و محکمی ببافد تا بتواند نهنگی را که در ساحل گیر افتاده بود، نجات دهد؛ اما از توپ پشمی فقط یک تکه خیلی کوچک باقی مانده بود و... .

جزیره آفتابگردان

معرفی کتاب
سال‌هاست که جنگ تمام شده است؛ اما خبری از پدر «بهار» نیست. او خلبان است. روزی بهار از مادر و مادربزرگش، کلمه مفقودالاثر را می‏‌شنود. وقتی معنی آن را می‏‌پرسد، مادر می‎گوید جزیره‌ای است، پر از گل آفتابگردان! بهار دلتنگ پدر است. او تصمیم می‏‌گیرد با هواپیمای روی کمدش که اسباب‌بازی بچگی پدرش است، همراه عروسک‌هایش، خرسی و فیلی و زرافه، به جزیره آفتابگردان برود! بهار سوار هواپیما می‌شود و در آسمان پیش می‌‏رود تا بالاخره به جزیره می‌‏رسد و... .