مهمانهای ناخوانده
معرفی کتاب
پیرزنِ این قصه از آن مادربزرگهایی است که دادوفریاد میکند و جارو پرت میکند! اما خیلی مهربان است. شبی وقتی میخواهد بخوابد، صدای در بلند میشود! کلاغ مثل بید میلرزد و از پیرزن میخواهد اجازه دهد تا شب را در خانه او بماند. پیرزن که دلش برای کلاغ سوخته است، او را به خانه راه میدهد. چند دقیقه بعد دوباره صدای در شنیده میشود. این بار دارکوب است و... . آخرین نفر، گنجشک است که بالهایش خیسِ خیس است؛ اما او نمیتواند حرف بزند و... .
ندای مرداب
معرفی کتاب
زن و شوهر بچهای ندارند، برای همین وقتی نزدیک مرداب، بچهکوچکی را میبینند، اصلاً به این موضوع فکر نمیکنند که این بچه مثل ماهیها آبشش دارد! زن و شوهر نام او را «بوریس» میگذارند. برای آنها مهم نیست که چشمهای بوریس از بقیه بچهها درشتتر است. او مثل همه بچهها غذا میخورد و بازی میکند تا اینکه روزی بویی به مشامش میرسد و او را به یاد خاطرات کودکیاش میاندازد. یک روز بوریس آنقدر میرود تا به مرداب میرسد. حالا او در مرداب کنار کسانی است که شبیه خودش هستند. او با آنها طوری میخندد که قبلاً هیچوقت نخندیده است؛ اما... .
درهی هزار دارکوب
معرفی کتاب
«سُرمه» و «تِرمه» خواهر هستند. آنها همیشه کنار برکه بازی میکنند، روزی هنگام بازی، ترمه در برکه میافتد و سرمه نمیتواند به تنهایی او را نجات دهد. جادوگر به کمک او میآید؛ اما برای نجات ترمه شرطی میگذارد و آن اینکه پس از نجات ترمه، او را با خود ببرد و سرمه حق ندارد گریه کند! سرمه شرط را میپذیرد؛ ولی وقتی ترمه نجات مییابد، سرمه گریه میکند. جادوگر ترمه را به یک دارکوب تبدیل میکند و ... .
دایناسورهای همسایه بغلی
معرفی کتاب
آقای «پوف» مخترع است و خانهاش پر از اختراعهای شگفتانگیز. اینبار اختراع آقای پوف آنقدر هیجانانگیز است که به سراغ دوستش، «سام» در خانه کناری میرود و از او میخواهد بیاید و شاهکارش را ببیند. آقای پوف با یک سبد تخم دایناسور وارد اتاق میشود و بعد از چند لحظه، تخمها یکی پس از دیگری تَرَک برمیدارند و سرِ کوچک دایناسورها بیرون میآید. دایناسورها هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشوند. سام و آقای پوف بدون معطلی باید کاری بکنند!
اژدهای مدرسه
معرفی کتاب
این کتاب حاوی سه داستان است، با نامهای «اژدهای مدرسه»، «ترول گمشده» و «شبح موذی». قهرمان داستانها پسری به نام «جیککیک» است که اتفاقات خندهدار و هیجانانگیزی برایش رخ میدهد. در داستان اول، جیک با اشاره خانم «گرامپ»، به زیرزمین میرود تا از آقای «نایت» بپرسد چرا کلاس گرم نیست! جیک در زیرزمین صدای نالهای میشنود و با ترسولرز صدا را دنبال میکند. او در گوشهای، اژدهای قرمزی را در حال لرزیدن میبیند! این اژدها از کجا آمده است و اینجا چه کار میکند؟
شما یک دماغ زرد ندیدید؟
معرفی کتاب
این داستان درباره مرد بسیار تنبلی است که از صبح تا شب، فقط میخورد و میخوابد تا اینکه روزی چشمهایش از جایشان بیرون میآیند و تصمیم میگیرند با هم بروند و دنیا را ببینند! گوشها هم از جای خودشان کنده میشوند و با هم میروند تا صداهای قشنگ دنیا را بشنوند! دست و پاها هم. چند ساعت بعد، پشهای لُپ او را نیش میزند؛ ولی او چشم ندارد تا ببیند و دست که پشه را بزند. او میخواهد از جایش بلند شود؛ اما پا ندارد. مرد تنبل خیلی پشیمان است و میخواهد به دنبال چشمهایش برود؛ اما بدون پا چطور میتواند این کار را انجام دهد؟
سنگ قرمز کوچولو
معرفی کتاب
یک روز خالهسوسکه، سنگ کوچکی پیدا میکند که مثل انار قرمز است! او سنگ را نزد خیاطباشی میبرد تا آن را به پیراهنش بدوزد؛ اما خیاطباشی نمیتواند این کار را بکند؛ چون سنگ سوراخ ندارد. خالهسوسکه سنگ را نزد کفاش میبرد؛ اما کفاش هم نمیتواند سنگ را به کفش بچسباند؛ چون سنگ باید دوتا باشد تا اینکه زرگرباشی از سنگ قرمز، یک انگشتر زیبا برای خالهسوسکه درست میکند.
ماهپیشونی
معرفی کتاب
مادرِ دختر کوچولو سالها پیش از دنیا رفته بود و پدرش با زنی ازدواج کرده بود که دختری به سن دخترک داشت. دخترها به هم قول دادند که خواهرهای خوبی برای هم باشند. روزی که دوخواهر گوسفندها را به صحرا برده و مشغول پشمریسی بودند، تندبادی وزید و دوک پشمریسی را به چاه انداخت. دو خواهر داخل چاه رفتند تا دوک را بیاورند؛ اما... .
وسلی آباد
معرفی کتاب
«وسلی» پسربچهای است که در تمدن دور و برش هیچ جایی ندارد؛ او پیتزا دوست ندارد و از نوشابههای گازدار بدش میآید! به نظر وسلی، فوتبال، بازی احمقانهای است و ... . او هیچ دوستی ندارد؛ ولی تعداد کسانی که آزارش میدهند، فراوان هستند. او برای تعطیلات تابستانیاش فکر فوقالعادهای به ذهنش میرسد و تصمیم میگیرد تمدن جدیدی را با فکر و سلیقه خودش در حیاط پشت خانه بنا کند. دنیای شگفتانگیز، رویایی و خارقالعادهای که نامش را «وسلیآباد» میگذارد!
سفر با دایناسور
معرفی کتاب
قهرمان داستان، پسربچهای است که همراه پدر و مادرش با ماشین سفر میکند تا به دیدن مادربزرگش برود. پسرک برای دیدن مادربزرگ حسابی هیجانزده است؛ ولی این سفر ساعتها طول میکشد و بعد از مدتی، حوصله پسرک سر میرود و شروع میکند به غُر زدن! هر دقیقه برای او یک ساعت و هر ساعت به اندازه یک روز میگذرد. پسر خسته شده است، پشتش درد گرفته و حسابی کلافه است تا اینکه فکری به ذهنش میرسد و... . حالا او از تکتک لحظههایش لذت میبرد.