Skip to main content

هیولای ژله‌ای

معرفی کتاب
در سرزمین شاهزاده‌ها قرار است نمایشگاه علوم برگزار شود. شاهزاده «ماگنولیا» تا به حال در نمایشگاه علمی شرکت نکرده است. برای همین هیجان‌زده و نگران است. او پوستری آماده می‏‌کند که رشد دانه‌ها و تبدیل شدنشان به گیاه را نشان می‏‌دهد. شاهزاده «پیچ امین‌الدوله»، خانه‎ای برای موش‌کورها ساخته است، شاهزاده «گل‌عطسه»، برجی از پتو، ... و «تامی مو‌برجی» آتشفشانی که حرف می‎زند! ولی این چطور ممکن است؟

یک گاز گوچولو از کیک ماه

معرفی کتاب
مامانِ «ستاره کوچولو» کیک ماه را می‎پزد و در آسمان شب می‏‌گذارد تا خنک شود و از ستاره می‏‌خواهد صبر کند و تا به او نگفته، سراغ کیک نرود. ستاره کوچولو تمام مدتی که مسواک می‌‏زند، صورتش را می‎شوید و به رختخواب می‏‌رود، حرف‌های مادر را به یاد دارد؛ اما نیمه‌شب بیدار می‌‏شود و به یاد کیک ماه می‏‌افتد، درحالی‌که حرف‌های مادر را فراموش کرده است. او با خودش فکر می‏‌کند اگر فقط یک گاز کوچولو به کیک بزند، مادرش متوجه نمی‎شود و... .

پروفسور نهنگ عزیز

معرفی کتاب
پرفسور نهنگ مدت‌هاست که بازنشسته شده است. تنها دانش‌آموز او یک پنگوئن بود. روزی پنگوئن از زرافه‎ای در آفریقا نامه‌ای دریافت می‏‌کند. زرافه از پنگوئن خواسته است از خودش بنویسد و... . پنگوئن و زرافه با هم دوست می‎شوند و حالا یکدیگر را پنگی و زَر صدا می‏‌کنند. پرفسور نهنگ دلش می‎خواهد دوستی داشته باشد که او را «والی» صدا کند! پرفسور یک‌سری نامه به فُک می‎دهد تا به جاهای دور ببرد. او در نامه از خودش نوشته است و از دریافت‌کننده نامه هم خواسته تا از خودش بنویسد. روزی پلیکان برای پرفسور نامه‌ای می‌‏آورد و... .

نیم‌وجبی‌ها

معرفی کتاب
این کتاب شامل پنج داستان کوتاه با این عنوان‎هاست: «هانیه و کِش نیم‎وجبی»، «موحنایی و پارچه نیم‏‌وجبی»، «دوستان نیم‎وجبی»، «نیم‎وجبی گل‌گلی»و «نیم‎وجبی گل‌گلی». محور اصلی داستان‌ها حجاب است. قهرمان هر پنج داستان، دختر کوچولویی به نام «هانیه» و یک تکه کِش به نام «نیم‌وجبی» است. در داستان اول، نیم‎وجبی از دامن هانیه اضافه آمده است و می‎ترسد که مادر هانیه او را دور بیندازد؛ اما بعد از مدت کوتاهی، مادر هانیه او را به چادر دخترش می‌دوزد تا چادر از سرش نیفتد.

هر وقت خوک‌ها پرواز کنند

معرفی کتاب
در چمنزاری نزدیک شهر، گاوی به نام «رالف» زندگی می‌‏کند. روزی رالف از پدرش می‏‌خواهد تا برای او دوچرخه بخرد. پدر رالف به او می‎گوید، هروقت خوک‌ها پرواز کنند، من هم برای تو دوچرخه می‌‏خرم. حالا رالف مصمم است تا برای به دست آوردن دوچرخه کاری کند که خوک‌ها پرواز کنند؛ اما این چطور ممکن است؟

قلمرو زامبی

معرفی کتاب
مادربزرگ «روث‌رز» به «نیواورلئانز» ایالت «لوئیزیانا» می‌رود تا در کلاس نقاشی شرکت کند. او «دنیک»، «جاش» و «روث‌رز» را هم با خودش می‎برد. مادربزرگ یک نفر را استخدام می‏‌کند تا نهرها را به بچه‎ها نشان دهد. بچه‌ها هنگام بازدید از یکی از نهرها، دهکده‌ای را پیدا می‌‏کنندکه با مشکل بزرگ و ترسناکی روبه‌رو است. ساکنان آنجا می‏‌گویند، در قبرستان زامبی‎ای با موهای نقره‎ای از قبرها بیرون می‎آید! آیا این داستان حقیقت دارد؟ بچه‎ها تصمیم می‏‌گیرند واقعیت را کشف کنند!

شهر نجارها

معرفی کتاب
«چوبان» تنها در جنگل زندگی می‏‌کرد و خودش را مالک همه درختان می‎دانست. او بدون هیچ سرپناهی، شب‌های گرمِ تابستان و سردِ زمستان را در میان درختان جنگل به صبح می‎رساند. لباس او از برگ‌های درخت و غذایش میوه بود. او تنها انسانی بود که تا آن زمان پا به جنگل گذاشته بود. چوبان خوشحال و آرام بود تا اینکه روزی صدایی شنید، صدای زنی که خودش را «چوبینه» معرفی کرد. آن‌دو خانه‌ای می‌خواستند.چوبان خانه‌ای چوبی ساخت؛ بعد تختی، بعد میزی با دو صندلی؛ اما آن‌ها چیزهای دیگری هم لازم داشتند....

تک شاخ سفارشی

معرفی کتاب
«لوسی» یک تک‌شاخ سفارش می‎دهد و با خودش فکر می‌کند که اسمش را «جرقه» بگذارد. لوسی فکر می‎کند رنگ تک‌شاخ حتماً آبی است و یال و دُمش صورتی! وقتی از راه برسد لوسی دور گردنش حلقه گل می‌‏اندازد و حتی می‎تواند او را با خودش به کلاس ببرد. سرانجام تک‌شاخ می‎رسد؛ اما او اصلاً آن چیزی نیست که لوسی فکر کرده بود... . لوسی پشیمان شده است و می‎خواهد تک‌شاخ را پس بدهد. آیا واقعاً این کار را می‌‏کند؟ چطور می‎تواند؟

سبیل!

معرفی کتاب
پادشاه «دانکن» عاشق خودش است. او در تمام طول روز خودش را در آینه نگاه می‌‏کند و از همه می‎خواهد از زیبایی و جذابیتش حرف بزنند و تحسینش کنند؛ اما مردم شهر که از این وضعیت خیلی ناراحت هستند، تصمیم می‌گیرند دست به کار شوند و خواسته‌هایشان را به گوش پادشاه برسانند و او را از خواب خرگوشی بیدار کنند؛ ولی فردای آن روز پادشاه به جای اینکه برنامه‎ای برای آبادانی شهر تحویل دهد، تصویر ‎ بسیار بزرگی از خودش را به دیوار قصرش می‎زند که روی آن نوشته است: «من فوق‎العاده‎ام».

مهمان غول‌آسا

معرفی کتاب
«زویی» و گربه‎اش، «ساسافراس»، هرلحظه منتظر شنیدن صدای زنگ اصطبل هستند. وقتی این زنگ جادویی به صدا درمی‌آید، یعنی حیوانی جادویی پشت در اصطبل منتظر است و کمک می‏‌خواهد. مادر زویی تمام عمرش به حیوانات جادویی کمک کرده است. حالا نوبت زویی است که این کار را انجام دهد. زلزله خانه زویی را تکان می‏‌دهد! شاید هم زلزله‎ای از نوع اسب تک‎شاخ باشد! دوست جدید خیلی بزرگی از راه رسیده که زخمی شده است و حالش روز به روز بدتر می‎شود و... .