Skip to main content

مرام‌نامه رسیدگی به خرها

معرفی کتاب
مردی که با خرش به شهر می‌رود و چیزهایی برای خرید و فروش می‌برد. او مرام‌نامه‌ای درباره رسیدگی به خرها نیز همراه دارد. خر بیچاره از راه طولانی خسته و تشنه است؛ ولی مرد بدون هیچ توجهی به خر، فقط به فکر کار خودش است و مرتب درباره مرام‌نامه رسیدگی به خرها صحبت می‌کند. مرد پول خوبی به دست می‌آورد؛ اما اصلاً به فکر آب و غذای خر نیست تا اینکه... . مپندار گر سفله قارون شود، که طبع لئیمش دگرگون شود.

حاکم و دشتبان

معرفی کتاب
پادشاه با درباریان و غلامان به شکار می‌روند. پادشاه در میان انبوه درختان گوزنی می‌بیند و با سگ‌های شکاری‌اش به دنبال آن می‌رود؛ اما گوزن ناپدید می‌شود و پادشاه همراهانش را گم می‌کند، او بیمار است و تب دارد. در ادامه داستان، دشتبان پادشاه را پیدا کرده و اندک آب و نانی که دارد، تقدیم او می‎کند. با صحبت‌های دشتبان، پادشاه متوجه می‌شود که باید بیشتر به فکر مردم سرزمینش باشد.

گاه روشن گاه تاریک

معرفی کتاب
داستان این کتاب درباره بچه‌هایی است که به علت شرایط زندگی مجبورند مدتی در خانه تنها بمانند و برای اینکه استقلال خود را حفظ کنند و از همسایه‌ها درخواستی نداشته باشند، با مشکلاتی روبه‌رو می‌شوند. ماجرا از زمانی شروع می‌شود که پدر خانواده برای پیدا کردن کار از خانه بیرون می‌رود و هرگز باز‌نمی‌گردد. مادر مجبور است برای امرار معاش از دیگران پول قرض کند. پسر بزرگ، «اسماعیل»، با مقوا ماهی درست می‌کند و به همسایه ماهی‌فروش می‌دهد تا برایش بفروشد؛ اما با شنیدن خبر غرق شدن لنج مسافربری، وضعیت آن‌ها بد و بدتر می‌شود.

سیاره یخی

معرفی کتاب
«ریحانه» در همایشی علمی، درباره فرضیه‌اش صحبت می‌کند. او معتقد است که فرضیه «نیوتن» اشتباه است؛ اما حضار در سالن ، صحبت‌های ریحانه را به تمسخر می‌گیرند و آنجا را ترک می‌کنند. آقای «نیک‌منش»، دوست پدر ریحانه، برای اینکه ریحانه روحیه از دست رفته‌اش را بازیابد، از او می‌خواهد به همراه برادرش، در سفری فضایی، او و پدرشان را همراهی کنند. سفر آن‌ها برای کشف دانسته‌های علمی درباره مسکونی شدن سیاره «مریخ» است. پدر ریحانه که یکی از اعضای سازمان تحقیقات نیروهای طبیعی است، با سفر بچه‌ها مخالف است؛ اما آقای نیک‌منش، معتقد است که بچه‌ها با تخیل قوی بیشتر می‌توانند اهداف سازمان را محقق سازند.

دختر ماه: روایتی داستانی از زندگی حضرت فاطمه‌معصومه(س)

معرفی کتاب
کتاب حاضر مجموعه داستان‌هایی از زندگی حضرت «فاطمه معصومه» (س) است. مادر ایشان «تُکتم» نام داشت و وقتی وارد خانه امام «موسی‌بن‌جعفر» (ع) شد، نامش را «نجمه» ‌گذاشتند. امام با او ازدواج کرد و در روز یازدهم ذیقعده سال ۱۴۸ هجری، حضرت معصومه به دنیا آمد. از جمله داستان‌هایی که در این کتاب آورده شده است، اشاره به علم و درایت ایشان در زمانی کودکی است. ایشان به جای پدرشان، به سوالات مردم پاسخ می‌دادند.

امانت‌بگیرها

معرفی کتاب
خانم «می» در لندن زندگی می‌کند. او پیر است و مفصل‌هایش درد می‌کند. کیت که دختری بازیگوش و شلخته و خودسر است، با خانم می زندگی می‌کند و از او قلاب‌بافی یاد می‌گیرد. روزی قلاب کیت گم می‌شود و خانم می، مطمئن است که «امانت‌بگیرها» در خانه هستند. امانت‎بگیرها موجوداتی بندانگشتی هستند که به وسایل کوچک علاقه‌مندند و آن‌ها را برای خود برمی‌دارند. «پاد» و «آرتی» و «هامیلی»، سه امانت‌بگیر خانه خانم می، با کیت دوست می‌شوند و این دوستی سرنوشت عجیبی را برای آن‌ها رقم می‌زند.

مسافر دریا

معرفی کتاب
هنگامی که «مش‌رحمان» راهی دریا می‌شود، به پسرش، «عبدو» سفارش می‌کند که حواسش به مادرش، «لیلا» باشد. مش‌رحمان می‎رود و دیگر بازنمی‎گردد. «ننه‌هاجر»، مادر لیلا، مرتب به گوش دخترش می‌خواند که به فکر خودش باشد و دنبال زندگی‌اش برود و عبدو را به او بسپارد؛ اما لیلا دلش به پسرش گرم است و چشمش در انتظار بازگشت شوهرش تا اینکه روزی عبدو حرف‌های مادر بزرگش را می‌شنود و... .

نخل‌ها و نیزه‌ها

معرفی کتاب
«حُربن‌یزید» به دارالحکومه احضار شده است. او وظیفه دارد جلوی حرکت کاروان «حسین‌بن‌علی» را بگیرد. حُر با ۱۰۰۰ سرباز به راه می‎افتد و در میان راه متوجه می‌شود که آبی که همراه داشتند، تمام شده است. در آن دشت وسیع، هیچ‌چیز وجود ندارد، فقط تا چشم کار می‌کند، شن است و شن. هوا به شدت داغ است و تشنگی به همه فشار می‎آورد تا اینکه با کاروان حسین (ع) روبه‌رو می‌شوند. سواران حر کاروانیان را محاصره می‌کنند؛ اما تشنگی همه را از پای درآورده است. ناگهان صدایی از میان کاروان بلند می‌شود: «به این جماعت آب دهید و اسبانشان را نیز سیراب کنید!»

میهمانی دیوها

معرفی کتاب
مرد جوان دنبال پیرمرد می‌گردد و سرانجام او را در زمینش پیدا می‌کند. از پیرمرد می‌خواهد برایش قصه بگوید. او برای پیرمرد توضیح می‌دهد که در حال جمع‌آوری افسانه‌های قدیمی منطقه است و می‌خواهد چند افسانه از زبان پیرمرد بشنود. پیرمرد یکی از آن‌ها را شروع می‎کند. او تعریف می‌کند هنگامی که بچه بوده، پدرش او را به مزرعه هندوانه می‌فرستد و او در آنجا «محمد گازره» را می‌بیند، کسی که همیشه قصه‌اش را از مادر شنیده است. محمد گازره در حال گریه کردن است و... .

جنگی که بالاخره نجاتم داد

معرفی کتاب
دختری که یک پایش فلج است، با مادر و برادر کوچکش «جیمی» در اتاقی زندگی می‌کند. یک‌بار که سعی کرده بیرون برود، کتک مفصلی از مادر ش خورده ؛ اما جیمی تا هروقت دلش بخواهد، بیرون می‌ماند. مادر همیشه به دختر سرکوفت می‌زند. یک روز خبر می‎‌رسد که شهر بمب‌باران خواهد شد.