بادبادکم به ابرها تکیه داده
معرفی کتاب
کتاب«بادبادکم به ابرها تکیه داده » سرودهی مریم هاشمی حاوی 10 قطعه شعر : «بادبادکم به ابرها تکیه داده، قایق کوچولو، کیک تولد، برگ، کرم ریز، سیب کلاغه، دوست خوب، جای پا، مارمولک و بهار کو؟ » است. این کتاب 28 صفحه در قطع خشتی است. شعرها و تصاویر دارای طنز هستند. مثل شعر: مارمولکه خوابش گرفت/ فکر چی بود؟ یه تخت سفت/ فوری پرید رو آجر/ تا صبح خوابید خرُ و خُر.
فقط من و بابام
معرفی کتاب
داستان فقط من و بابام از مجموعه ماجراهای کریتر است. در هر جلد از این مجموعه به مهارتهای زندگی پرداخته شده است. در این جلد کریتر کوچولو با پدرش به اردو میرود و چیزهای جدیدی میآموزد. مثل: چادر زدن، آتش روشن کردن، ماهی گرفتن و... ما رفتیم اردو، فقط من و بابام. بابام رانندگی میکرد چون من خیلی کوچکم...
بلبلهگوش ناهار میخورد
معرفی کتاب
کتاب «بلبله گوش ناهار میخورد» از مجموعه کتابهای «سلام نابغه» است. این کتابها به زبان شعر است. داستان این جلد در مورد خرگوشی به نام بلبله گوش است که عاشق جویدنه، به همه چیز گاز میزند از دیوار گرفته تا ... . این مجموعه با هدف تقویت مهارتهای: صحبت کردن، رفتار اجتماعی، آشنایی با واژههای ساده و شناخت حیوانات تألیف شده است.
پیشی باید بخوابد
معرفی کتاب
کتاب «پیشی باید بخوابد» از مجموعه کتابهای «سلام نابغه» است. این کتابها به زبان شعر است. داستان این جلد در مورد گربه کوچولویی است که خواب از سرش پریده و هر کاری میکند جز خواب تا این که ... این مجموعه با هدف تقویت مهارتهای: صحبت کردن، رفتار اجتماعی، آشنایی با واژههای ساده و شناخت حیوانات تألیف شده است.
اِوا و اسبچهی گمشده
معرفی کتاب
در درختستان طوفانِ بزرگی در راه است! ا«ِاوا بالقُلُنبه»، میخواهد به همه کمک کند تا جایشان امن باشد. او میخواهد ثابت کند برای قَسمِ جُغدی آماده است. برای همین به اَسبچه گمشدهای کمک میکند تا به خانه برسد؛ اما آنقدر باد و باران زیاد است که آنها در طوفان گیر میافتند! آیا اِوا هنوز هم میتواند اَسبچه را نجات دهد؟
مهمان انار
معرفی کتاب
فقط درخت انار میوه داشت. پوست بعضی از انارها تَرک خورده بود؛ چون دانههایشان حسابی درشت شده بود. آن شب وقتی همه دانهها خوابیدند، مامانانار لحاف سفیدِ نرم را روی آنها کشید. نیمههای شب مامانانار از سروصدا بیدار شد! کرمِ سفید کوچولویی بین دانهها بود و میخواست آنجا بخوابد؛ اما مامانانار نگران بود، مبادا بلایی سرِ دانهها میآمد!
خدایا! خروس کن مرا!
معرفی کتاب
«دُمسیاه» گاو بزرگی بود که در مزرعه زندگی میکرد. روزی صدایی از آسمان شنید که میگفت دَه آرزویش برآورده میشود! اولین آرزوی دُمسیاه این بود که دُم بسیار درازی داشته باشد و بلافاصله آرزویش برآورده شد. دُمسیاه خیلی خوشحال بود؛ اما دُم به آن درازی دردسرهای زیادی داشت. روز بعد او آرزو کرد تا دُمش به حالت اولش بازگردد و این آرزو برآورده شد. آرزوی سوم دُمسیاه، داشتن شاخ بسیار بزرگ بود و... .