Skip to main content

آدمک کاهی

معرفی کتاب
مدت‌هاست که آدمک کاهی وسط مزرعه ایستاده است و هیچ کلاغی جرئت نمی‌کند به مزرعه نزدیک شود. روزی باد به آدمک می‎گوید از اینکه اینجا تنها ایستاده‌ای خسته نیستی؟ آدمک جواب می‎دهد که برای نگهداری از مزرعه مجبور است این کار را بکند. باد به او می‎گوید می‎تواند او را به سرزمینی زیبا و رنگارنگ ببرد تا از آن آفتاب داغ و کلاغ‌ها راحت شود؛ اما آدمک نگران مزرعه است.

باغ گیلاس: داستان‌های علمی

معرفی کتاب
نکات و دانستنی‌های علمی را می‌توان در قالب داستان‌های جذاب ارائه کرد. این کتاب دو داستان علمی را دربر دارد. داستان اول دربارۀ شکوفۀ گیلاسی است که نحوۀ تبدیل آن به گیلاس و سپس تبدیل دانه‌اش به درخت آمده است. در داستان دوم، مخاطب با مراحل تبدیل آب به بخار و ابر، و باریدن آن به صورت باران بر زمین آشنا می‌شود.

نجار شهر هیولاها

معرفی کتاب
پسرک با پدر و مادرش سر میز شام هستند که صدای در را می‌شنوند. پسر در را باز می‌کند و با هیولایی صورتی روبه‌رو می‌شود که احمق و ساده‌لوح به نظر می‌آید. هیولا وارد خانه می‌شود و هر چه در خانه وجود دارد، از بیسکویت مربایی تا سوپ، همه را می‌خورد. هیولا می‌خواهد همه اعضای خانواده را بخورد؛ اما مادر پیشنهاد می‌کند ابتدا حمام برود و خودش را تمیز کند، سپس یکی‌یکی بخورد تا دل‌درد نگیرد! هیولا به حمام می‌رود؛ اما... .

سرزمین به‌هم‌ریخته

معرفی کتاب
پسرک همراه خانواده‌اش برای تفریح به ساحل رفته است. آنجا دسته‌ای از مرغان دریایی را می‌بیند و برایشان شیرینی نخودچی می‌ریزد. هنگام بازگشت یکی از مرغان دریایی با پسرک صحبت می‌کند تا او را با خود به خانه‌شان ببرد. پسرک این کار را انجام می‌دهد و متوجه می‌شود که او جادوگری است که شاهزاده‌خانمی او را به مرغ دریایی تبدیل کرده است و عاشق شیرینی نخودچی است! مرغ دریایی آرزو دارد دوباره تبدیل به جادوگر شود و پسرک به او کمک می‌کند!

مازهای پیچ‌پیچی

معرفی کتاب
"مازها" یا همان مارپیچ‌ها بخشی از فعالیت فکری کودکان هستند. از فواید حل مازها تقویت ماهیچه‌های دست، بهبود خط، افزایش تمرکز و پرورش دقت است. هر صفحه از این کتاب دارای مازهایی است که کودکان با توجه به چیزی که از آن‌ها خواسته شده، باید راه مورد نظر را بیابند.

نقلی‌خان و دارو‌دسته‌اش

معرفی کتاب
پسرک همراه خانواده‌اش به دیدن مادربزرگ می‌روند. وقتی نزدیک خانه مادربزرگ می‌شوند، باد تندی شروع به وزیدن می‎کند، انگار هیولایی روی ماشین نشسته و خودش را به سقف ماشین می‌کوبد. پسرک یک هیولای «لحاف‌گوش» را می‌بیند که یکی از گوش‌هایش را دار و دسته «نقلی‌خان» بریده‌اند. حالا هیولا می‌خواهد خانواده آن‌ها را گروگان بگیرد تا دار و دسته نقلی‌خان گوشش را پس بدهند؛ اما دار و دسته نقلی‌خان از کجا بفهمند که او و خانواده‌اش در دستان هیولا هستند؟

موش کور

معرفی کتاب
«یوستوس» در حال جدا کردن لاستیک‌های اسقاطی عمو «تیتوس» است که متوجه خانم «ویلمرس» می‌شود. خانم ویلمرس سگ کوچکش را سرزنش می‌کند؛ چون فکر می‌کند لباس پسرش را از روی بند رخت دزدیده و جایی پنهان کرده است؛ اما ماجرای دزدی به اینجا ختم نمی‌شود. سه پسربچه متوجه می‌شوند که از فروشگاه آقای «پورتر» هم دزدی شده است. بچه‌ها برای به دام انداختن دزدها فقط یک راه دارند، باید عضوی از دزدها شوند!

نجات آتلانتیس

معرفی کتاب
آقای «اندروس»، پدر «بوب»، سه پسربچه را به افتتاحیه پارک تفریحی «آتلانتیس» می‌برد. بچه‌ها در پارک حسابی خوش می‌گذرانند و هر چقدر دلشان می‌خواهد، می‌خورند؛ اما همه‌چیز طبق برنامه پیش نمی‌رود. در پارک خبرهایی هست و «پتر» و «بوب» و «یوستوس» تصمیم می‌گیرند از آن سردربیاورند.

چشمه جادویی

معرفی کتاب
آن روز صبح زود هر سه پسربچه به فروشگاه آقای «پورتر» می‌آیند؛ ولی مغازه هنوز بسته است. ناگهان متوجه موضوع جالبی می‌شوند. حوضچه وسط میدان که همیشه تا زانو آب داشت، حالا پر از سکه‌های کوچک و براق است! «پتر» و «بوب» و «یوستوس»، درگیر ماجرایی باورنکردنی می‌شوند که باید معمای آن را حل کنند.

شهر ترسناک

معرفی کتاب
«یوستوس» و «پتر» و «بوب» تازه خالی کردن بار ماشین عمو «تیتوس» را تمام کرده بودند که زمین زیر پایشان لرزید! البته آن‌ها به این زلزله‌‌ها عادت داشتند. سه پسربچه دستمزدشان را گرفتند و به فروشگاه «پورتر» رفتند؛ اگرچه زلزله شدید نبود؛ اما آثارش در شهر دیده می‌شد. ناگهان ماشین کاراوانی وارد شهر شد و سه نفر با روپوش‌های سفید از آن پیاده شدند. آن‌ها معتقد بودند که شهر باید تخلیه شود؛ اما چرا؟