آدم کنترلی
معرفی کتاب
«اِلی» و «فِرِد» دو قلو هستند. آنها در خیلی از چیزها به هم شباهت دارند که مهمترینش، علاقه به بازیهای ویدئویی است. اِلی و فِرِد خیلی از تکنولوژی سردرنمیآورند؛ اما استعداد زیادی در این بازیها دارند؛ هرچند در برابر قُلدرهای مدرسه کم میآورند! روزی بچهها با مرد شگفتانگیزی ملاقات میکنند که دسته بازی متفاوتی به آنها میدهد، دستهای که گویی جادویی است و چیزهای دیگر را هم کنترل میکند! چیزهایی که حسابی به کار اِلی و فِرِد میآید و میتواند آنها را به رویاهایشان نزدیک کند.
جنگل شب
معرفی کتاب
«هارپر» دختری که عاشق موسیقی است، از آپارتمان کوچکش بیرون میآید، چتر سرخش را باز میکند و معلق روی هوا، به سبکی پَر، از پلهها پایین میرود. گربه عجیبش هم دنبالش است. وقتی به طبقه دهم میرسند، گربه مکث میکند و چتر هم همانجا میایستد! هارپر با نیلبک کوچکش موزیک کوتاهی مینوازد. ناگهان پسری که مثل باد، بیصدا حرکت میکند، ظاهر میشود و... .
سیرک رؤیاها
معرفی کتاب
«هارپر» دختری است که استعداد بینظیری در موسیقی دارد. او از لابهلای صدای باد، ترنم باران و بال زدنهای پروانهها، نوای موسیقی میشنود. هارپر میتواند هر سازی را بنوازد. گاهیوقتها شبها نوایی میشنود که قلبش را به تپش میاندازد. نوایی که انگار از ستارگان میآید و... . دختری بندباز هارپر و دوستانش را به سیرک رویاها میبرد! آدمهای عجیب و غریبی آنجا هستند، مثل آقای شیرینیپز، خانم آوازهخوان دریا، طالعبین مرموز و... .
چتر سرخ
معرفی کتاب
«هارپر» استعداد عجیبی در موسیقی دارد. او در صدای باد، ترنم باران و بال زدنهای پروانهها، نوای موسیقی میشنود. گاهیوقتها هارپر نوایی میشنود که قلبش را به تپش درمیآورد، نوایی که گویا از ستارگان میآید... . گربه هارپر، «نصفهشب»، با بقیه گربههای شهر گم شدهاند! هارپر چتر سرخ جادویی پرندهاش را برمیدارد و با نواختن دلنوازترین نتها برفراز شهر ابرها، با دوستانش پرواز میکند و... .
دزد دقیقهها
معرفی کتاب
مقامهای دولتی کشورِ «ادو»، روز ششم اکتبر را از تقویم حذف کردهاند، یعنی روز تولد او را! حالا ادو تاریخ تولد ندارد و تا ابد در ده سالگی گیر میافتد. او تصمیم میگیرد سری به فروشگاه اقلام ممنوعه بزند؛ مغازهای مرموز، پر از کالاهایی که هرکدام کارهای عجیب و غریبی میکنند! خرید و فروش و استفاده از این کالاها غیرقانونی است! مغازهدار، دستگاهی به ادو میدهد تا با آن از مردم، دقیقه بدزدد و روز تولدش را پس بگیرد. آیا ادو به هدفش میرسد؟
لامایونایتد
معرفی کتاب
یازده لاما، خاکسترِ بهترین فوتبالیست تاریخ را میخورند و تبدیل به فوتبالیستهای محشری میشوند! لاما یونایتد با مربیگری پسربچهای یازدهساله، به نام «تیم» و دوست عجیب و غریبش، «قاهره» و پیرمرد اسکاتلندی برنده جام جهانی، وارد مسیر شگفتانگیز بازیهای یک جام میشوند؛ اما چه کسی دوست دارد به تیم لاماهای مشنگ ببازد؟ تیمهای رقیب، تمام تلاششان را میکنند تا راه لامایونایتد را سد کنند. وقتی پای باارزشترین جام فوتبال دنیا در میان باشد، آنوقت فوتبال، بازی خشن و ناجوانمردانهای میشود!
زمانی که همسبیل دالی بودم
معرفی کتاب
دایی «سامان» از سفر اسپانیا برگشته و برای بچهها تیشرتهایی سوغات آورده با نقشهایی عجیب و غریب از چهره یک مرد و یک زن. نقاش این چهرهها سالوادور دالی مشهور است و این نقشها، نقش صورت خودش و زنش گالا. دایی میگوید زمانی با دالی و همسرش دوست بوده است. هنگام تماشای بازی دو تیم مشهور فوتبال اسپانیا، یعنی رئال مادرید و بارسلونا، دایی سامان پرده از راز دیگری برمیدارد! او زمانی به همراه دالی و شاعر معروف اسپانیایی «فدریکو گارسیا لورکا در تیم بارسلونا بازی میکرده است!
آن سوی دریای مردگان
معرفی کتاب
پشتِ سرِ «جلال» و داییاش خیلی حرف و حدیث است. همه میگویند دایی جلال معتاد است و در خانهشان جنّ دارند! کسیکه در محله جنّآباد و پشت غسالخانه زندگی کند، حتماً یک جای کارش میلنگد! «افشین»، همکلاسیِ جلال تصمیم میگیرد از موضوع سردربیاورد. او میخواهد بداند چه موجودی در خانه آنهاست که فریاد میزند: «اِن نوگی!». این صدای ترسناک را همه شنیده بودند. روزی به بهانه پرسیدن سوال ریاضی به درِ خانه جلال میرود که ناگهان صدای وحشتناک بلند میشود: «اِن نوگی... اِن نوگی». افشین به هر ترتیبی شده، وارد خانه میشود و... .
ادسون آرانتس دو ناسیمنتو و خرگوش هیمالیاییاش
معرفی کتاب
قهرمان داستان نویسندهای است که سعی میکند داستانی واقعی بنویسد. او عادت دارد قبل از هر چیز طرح داستانش را نقاشی کند، به این شکل که... . به این ترتیب ذهنش متمرکز میشود و شخصیتها و رویدادهای داستانش شکل میگیرند؛ ولی ناگهان چیزی بیرون میپرد و ناپدید میشود. نویسنده سعی میکند رشته افکارش را جمع و جور کند؛ اما دوباره همان اتفاق رخ میدهد و اینبار ناپدید نمیشود! او یک پسربچه سیاهسوخته است، با چشمانی آنقدر درشت که تقریباً نیمی از صورتش را گرفته است! پسرک با لهجه جنوبی میپرسد: «شما یک خرگوش شکلاتی ندیدید که از اینجا رد شود!؟ »
هنگامی که دریا نقرهای شد
معرفی کتاب
مادربزرگ «پینمی» همیشه بهترین قصهها را برای نوهاش و مردم روستا تعریف میکرد؛ اما شبی که سربازان امپراتور، قصهگوی پیر را دزدیدند و نوهاش، پینمی، را در خرابه کلبه رها کردند، آرامششان از بین رفت. قبل از اینکه خیلی دیر شود، پینمی با دوستش، «اییشان» که به نظر میرسد رازهایی پنهانی دارد، برای نجات مادربزرگش راهی سفر میشوند. آنها در این سفر با موانعی روبهرو میشوند که به افسانه شبیهاند!