بلندی نیناک
معرفی کتاب
اهالی روستای «اینستپ» هر سال نمایشگاهی برگزار میکنند که مردم نواحی دور و نزدیک را به آنجا میکشاند و به روستای فقیر و دورافتاده آنها شهرت و اعتبار میبخشد. علت رونق نمایشگاه، صدای وحشتناکی است که هنگام توفان از بلندی «نیناک»، کوهی در نزدیکی روستا شنیده میشود. اهالی روستا و بازدیدکنندگان از نمایشگاه، این صدا را به موجودی خدایگونه نسبت میدهند که در آن کوه زندگی میکند. «اگان» پسر نوجوانی است که تصمیم میگیرد به بلندی نیناک برود و راز این صدا را کشف کند.
ماه بر فرازهای استریت
معرفی کتاب
«جو کازیمیر» پدر و مادرش را در سانحه رانندگی از دست داده است و با مادربزرگش زندگی میکند. روزهای پایانی مدرسه است و شروع تابستان و مادربزرگ تصمیم میگیرد به خانه عمه «مایرا» در شهر «میدویل» بروند؛ اما جو مجبور میشود تنها به این سفر برود؛ چون مادربزرگ زمین میخورد و لگنش میشکند! از طرفی در شهر میدویل، آقای «بُلد روال» زندگی میکند که بسیار ثروتمند است. با اتفاقاتی که در طول داستان رخ میدهد، آقای بُلد روال تصمیم میگیرد جو را به فرزندخواندگی قبول کند؛ اما این کار یک شرط دارد!
دستنوشتههای مرد نقابدار
معرفی کتاب
«ابونصر فارابی» در کودکی نواختن «عود» را از مادرش میآموزد و با پسرعمویش بزرگ میشود؛ چراکه عمویش در جنگ کشته شده است. «محمد» و «سیاوش» زیر سایه محبتهای مادر محمد قرار میگیرند؛ اما طولی نمیکشد که مادر را از دست میدهند. پدر محمد در سپاه «سامانیان» مشغول به کار است و همیشه در سفر. او آنها را به بغداد میفرستد تا درس بخوانند. در مکتبخانه، سیاوش مسئول نظم دادن به حلقه درس میشود؛ چون استاد به استعداد ذاتی او برای ریاست پی میبرد و محمد با ذکاوتترین فرد حلقه است. هوش سرشار محمد باعث میشود که به زودی نامش به عنوان فیلسوف و دانشمند شهرت یابد.
جنگل دروازههای سوخته
معرفی کتاب
کتاب حاضر جلد سوم از «سهگانه گیئسه» است و ادامه ماجراجویی «مهی» و «افسون» در سرزمین گیئسه. مهی بدجوری وسوسه شده بود که از دوشی که گوشه حمام بود، استفاده کند. اگر میتوانست چرتی هم بزند که چه بهتر! اما افسون همانطور که یک دست از لباسهای خودش را میآورد، گفت او باید عجله کند؛ البته حرفش کاملاً منطقی بود. اگر کسی او را میدید... . صبح روزی که مهی دوباره راهی گیئسه شده بود، افسون در انگلیس بود؛ یعنی مهی حالا در انگلیس است؟ صبح زود است و مهی قبل از آنکه کسی بیدار شود، باید به گیئسه برگردد.
دریای صدفهای پرنده
معرفی کتاب
«افسون» به حالت کودکی برگشته است، با عروسکهای قدیمیاش بازی میکند و در خیالش با مادربزرگ و مهی صحبت و بازی میکند و هروقت میخواهند کاری کنند که به حالت عادی برگردد، دچار تشنج میشود و داد و فریاد میکند. عمو «مسعود» دوباره برای دیدن افسون به انگلیس رفته است. مهی داوطلب شده تا گلدانها را آب بدهد... . حالا گلدانها آب دارند و داخل کولهپشتی هم غذا هست، هم یک پتوی کوچک و... . مهی نفس عمیقی میکشد و در کمد را باز کرده و به تارعنکبوت بیانتها نگاه میکند و وارد دروازه میشود.
دره قصر مرمر
معرفی کتاب
مادر و پدر «مهی» به مهمانی عمو «مسعود» دعوت شدهاند، مهمانیای که مهی هم به آن دعوت شده است. مهی را از راه مدرسه برمیدارند. او خسته است و حال و حوصله ندارد؛ حتی لباسهایش را عوض نکرده است و نمیداند دلیل این همه اصرار برای حضور او چیست. او با «افسون»، دخترِ عمو مسعود، همسن هستند و سالها پیش دوستان نزدیکی بودند؛ ولی حالا آنها خیلی با هم فاصله دارند. بعد از شام و دسر، دخترها به بهانه درس خواندن به اتاق افسون میروند و مهی سر از دنیایی افسانهای درمیآورد و... .
دشت متلاطم
معرفی کتاب
«کاکایی» در اتاقش نشسته است و در تاریکی مطلق مشغول بازی با کامپیوتر است. ناگهان در به شدت باز میشود، پدرش است؛ اما کاکایی مهلت حرف زدن به او نمیدهد و به سمت دستشویی میدود! پدر از پشت در چیزهایی میگوید و میرود. چیزهایی که کاکایی از آنها سردرنمیآورد. قتل! بیگناه! رفتن! وقتی کاکایی از دستشویی بیرون میآید، پدر رفته است؛ ولی کجا؟ و چرا؟ پدر کاکایی، خان منطقه محسوب میشود و به خاطر قتل غیرعمد، سر به دشت و بیابان میگذارد و آنها را نیز آواره میکند. خاله «بلقیس» کاکایی را با خواندن وردی، جادو میکند تا با نیروی شگفتی که به دست میآورد، به کمک پدرش برود.
هیتی عروسک یکصدساله
معرفی کتاب
کتاب حاضر روایت زندگی عروسکی است به نام "هیتی" که بیش از یکصد سال عمر دارد. او از آرامش فروشگاه عتیقهفروشی استفاده میکند تا ماجراهای زندگیاش را روایت کند. او در این داستان برای ما از سفرهای دریاییاش، از شکار نهنگ، غرقشدن و نجاتیافتن، برخورد با قبایل وحشی، سفر به هند و اروپا، از خانوادهها و فرهنگهای گوناگون و از خردسالان و بزرگسالان و سالخردگان حرف میزند.
مسلسلچیها
معرفی کتاب
ماجراهای داستان در جنگ جهانی دوم و در شمال شرق انگلستان رخ میدهد. در نبرد بین نیروهای انگلیس و آلمان، کودکانِ منطقه در رقابت برای جمعآوری قطعات جنگیاند. «چاس مکگیل» پسر نوجوانی است که در شهر «گرموسِ» «انگلیس» زندگی میکند. او کلکسیون یادگاریهای جنگی دارد. روزی چاس بهطور اتفاقی یک بمبافکن ساقط شده آلمانی را در جنگلی نزدیک شهر پیدا میکند. مسلسل سیاه و براق هواپیما سالم است. چاس موضوع را با دوستانش در میان میگذارد و آنها پنهان از چشم بزرگترها برای خودشان سنگری میسازند، غنایم جنگی خود را درون آن جای میدهند و یک مسلسلچی آلمانی را به اسارت میگیرند... .
وقتی من بچه بودم
معرفی کتاب
این کتاب زندگینامه نویسنده است؛ اما پیش از آنکه وقایع زندگی خود را بازگو کند، پیشینهای از خانوادهاش و محیط زندگی آنان، یعنی «آلمانِ» قرن نوزدهم به تصویر میکشد. او در بیست و سوم فوریه ۱۸۹۹ به دنیا میآید و کودکیاش را در خانههای مختلفی سپری میکند. اریش که قصد دارد معلم شود با تمام وجود خود را وقف درس و مدرسه میکند؛ اما سرانجام درمییابد برای این کار ساخته نشده و باید به تحصیل ادامه دهد. با وجود کودکی نسبتاً شاد و پرهیاهو، نوجوانی وی با شروع جنگ جهانی اول مصادف میشود و همین بر بیخیالیهای آیندۀ او برای همیشه خط بطلان میکشد.