تالاپ ترسناک
معرفی کتاب
خرگوشها کنار دریاچه، هویج و کیک شکلاتی میخورند و سیب بزرگ قرمز روی شاخه درخت بلند، تاب میخورد. سیب با نسیم خم و راست میشود. ناگهان صدای تالاپ ترسناکی میآید و خرگوشها همه با هم فرار میکنند. خرگوشها در حال دویدن به روباه میگویند که باید فرار کند و روباه با آنها همراه میشود و... . میمون، گربه، ببر، خفاش و... با عجله در حال بیرون رفتن از جنگل هستند که به خرس قهوهای بزرگ میرسند. خرس روی صندلیاش نشسته و از آفتاب لذت میبرد. او فکر نمیکند چیزی وجود داشته باشد که از آن بترسد؛ اما... .
بادکنک زبولون
معرفی کتاب
«زبولون» یک بادکنک نارنجی و زیبا دارد که مثل یک دوست صمیمی او را دوست دارد. شبی بادکنک در آسمان به پرواز درمیآید و از او جدا میشود. زبولون تمام مسیری را که بادکنک طی کرده است، جستوجو میکند؛ اما او را پیدا نمیکند؛ ولی در این مسیر، دوستان زیادی پیدا میکند که جای بادکنک را برایش پر میکنند و در مسیر زندگی با او همراه میشوند. کودکان در این داستان میآموزند که با از دست دادن برخی چیزها، خودشان را نبازند و قویتر از قبل به زندگی ادامه دهند.
پشت پنجره
معرفی کتاب
پدر و مادر «علی» به مهمانی رفتهاند و او در خانه تنهاست. قرار است تکالیفش را انجام دهد و بخوابد تا پدر و مادر بیایند. بعد از خاموش کردن چراغ، علی کسی را میبیند که پشت پنجره ایستاده است و دستهایش را به شیشه میکشد! او سعی میکند بخوابد؛ اما نمیتواند. پشت پنجره دوم اتاق، مار بزرگی نشسته و صورتش را به شیشه چسبانده است! او سعی میکند با شمردن اعداد به خواب برود؛ اما ناگهان دو پنجره باز میشود و... .
پیشته و چخه
معرفی کتاب
«پیشته» و «چخه» با هم دوست هستند. پیشته گربهها را میترساند و چخه سگها را. روزی پیشته سرما میخورد و از دوستش، چخه، میخواهد به جای او گربهها را بترساند. چخه اول سراغ سگها میرود و آنها پا به فرار میگذارند؛ اما گربهها از او نمیترسند. گربهها که نمیدانند چرا خبری از پیشته نیست، به خانه آنها میروند و پیشته را میبینند که مریض و بیحال در رختخواب افتاده است. گربهها دلشان برای او میسوزد و تصمیم میگیرند آن شب همانجا بمانند و برای پیشته آواز بخوانند. صبح روز بعد... .
قورباغه میترسد
معرفی کتاب
شب است و قورباغه صداهای عجیبی میشنود، از کمد صدای غژغژ و از زیر کف اتاق، صدای خشخش! او با وحشت به خانه اردک میرود و از او میخواهد که در خانه او بماند. قورباغه و اردک کنار هم در تخت دراز میکشند؛ اما ناگهان صدای خشخشی از سقف میشنوند و... . آنها با ترس به طرف خانه خوک میروند و از او میخواهند که در خانه او بمانند. تخت خوک به اندازه کافی بزرگ است. آنها کنار هم دراز میکشند؛ اما از بیرون خانه صداهایی به گوش میرسد. خوشبختانه هر کدام دیگری را آرام میکند و همگی به خواب میروند. صبح روز بعد... .
نترسید کوچولوهای من!
معرفی کتاب
تولهببرها «اَمبر» و ««کای»، شبهنگام، وقتی مادر به شکار میرود، باید منتظر بمانند تا برگردد؛ اما بعد از مدتی، وقتی ببرِ مادر نمیآید، اَمبر و کای به دنبالش میروند. درحالیکه آنها آرام لابهلای درختها راه میروند، از پشت سرشان صدایی میشنوند. آنها ترسیدهاند و فرار میکنند؛ ولی صدا هر لحظه نزدیکتر میشود. اَمبر و کای به رودخانه عمیق و تاریک میرسند و دیگر نمیتوانند جلوتر بروند. ناگهان از میان علفها، مادرشان بیرون میآید و... . حالا هر دو در آغوش مادر خوابیدهاند.
جادوگر ترسو
معرفی کتاب
در دامنه کوه سیاه، زیر درخت کاج، خانه بسیار کجی بود که در آن جادوگری زندگی میکرد. جادوگر از هیچچیز نمیترسید به جز تاریکی. او هر سال، در شب جشن جادوگرها سرماخوردگی را بهانه میکرد و به رختخواب میرفت و... . سرانجام روزی تصمیم گرفت بر ترسش غلبه کند. در کتابی قدیمی خوانده بود، برای از بین بردن ترس، باید هفت چیز داشته باشد؛ پر جغد، گوش خفاش، ریشه گل شببو، سنگریزهای از ماه، ریش روح، قلب قورباغه و یک دسته موی آدم ترسیده. جادوگر با سختی همه اینها را آماده کرد و... .
ترسو
معرفی کتاب
«ترس» احساسی است که همه گاهی آن را تجربه میکنند. خواندن داستانهایی دربارۀ «ترسیدن» به کودکان کمک میکند این رفتار را بیشتر بشناسند و تشخیص دهند چگونه میتوان ترسو نبود. داستان کودکانۀ این کتاب نمونههایی واقعی و کودکانه از ترسیدن را نشان میدهد و در نهایت به مخاطب کمک میکند بداند چگونه میتواند ترسو نباشد.
تاریکی
معرفی کتاب
«لازلو» پسربچهای است که در خانهای قدیمی زندگی میکند با سقفی که جیرجیر میکند، پنجرههای سرد و شفاف و پلکانی که به زیرزمین میرود. تاریکی همهجا هست؛ اما بیشتر وقتش را در زیرزمین میگذراند. لازلو از تاریکی میترسد و فکر میکند اگر به اتاق تاریکی نرود، او هم به اتاقش نمیآید؛ اما شبی، تاریکی به اتاق لازلو میرود و از او میخواهد که همراهش به زیرزمین برود. آیا لازلو خواسته تاریکی را قبول میکند؟ در زیرزمین چه اتفاقی رخ میدهد؟
هامپتی دامپتی
معرفی کتاب
«هامیتیدامپتی» نام تخمی است که از بالای دیوار به زمین میافتد و میشکند. او با کمک دیگران و کمی استراحت، حالش خوب میشود؛ اما دیگر از ارتفاع میترسد و نمیتواند از دیوار بالا برود. هامپتیدامپتی خیلی دلش برای پرندهها تنگ شده است؛ برای همین با هر زحمتی هست، موشکی درست میکند و... . موشک آنطرف دیوار میافتد و حالا هامپتیدامپتی مجبور است هر طور شده خودش را به آن بالا برساند. او به ترسش غلبه میکند و از دیوار بالا میرود و بعد اتفاق شگفتانگیزی رخ میدهد!