Skip to main content

بازگشت چستر!

معرفی کتاب
این کتاب درباره گربه‌ای به نام «چستر» است که نویسنده به عنوان قهرمان داستانش انتخاب کرده است؛ اما چستر با نویسنده کنار نمی‎آید و برخلاف میل او رفتار می‏‌کند و به دلخواه خودش داستان را تغییر می‎دهد! چستر گربه‎ای غارنشین است که قرار است به زودی نسلش منقرض شود؛ چون دایناسوری او را می‎بلعد؛ اما چستر اجازه نمی‎دهد داستان این‌گونه پیش برود. او نظر دیگری دارد!

خرچنگ دست وپاچلفتی

معرفی کتاب
خرچنگ از چنگال‌های بزرگ و مزاحمش بدش می‎آید و آرزو می‏‌کند بازوهایی مثل هشت‌پا وعروس دریایی یا باله‌هایی مثل لاک‌پشت و ماهی داشته باشد و بتواند با بقیه بازی کند، بدون اینکه چیزی را خراب کند. روزی وسط بازی، هشت‌پا بین جلبک‌ها گیر می‌‏افتد. گره جلبک‎ها تنگ‌تر و تنگ‌تر می‎شود و هیچ‌کس نمی‎تواند کمکش کند. آیا خرچنگ می‏‌تواند کاری بکند؟

دو فسقلی

معرفی کتاب
«مهتا» سیب خوش‌رنگ و بویی از مادرش گرفت و به آن گاز زد و چقدر هم خوشمزه بود؛ اما ناگهان وسط سیب، سوراخی دید که از آن کرم کوچولویی بیرون آمد! کرم کوچولوعصبانی بود و فریاد می‌کشید که چرا مهتا خانه‎اش را خراب کرده است! اما مهتا صدای او را نمی‎شنید. دخترک مادرش را صدا کرد و کرم را نشانش داد و کرم همچنان داد و فریاد می‌‏کرد؛ اما هیچ‎کدام صدایش را نمی‎شنیدند! مادر با کارد، کرم کوچولو را با خانه‎اش از سیب جدا کرد و انداخت تو باغچه! کرم کوچولو درحالی‌که فریاد می‎زد، صدایی شنید... .

مرغ افتاد و مرد خروس غصه خورد

معرفی کتاب
خانم‌مرغه و آقا‌خروسه حسابی گرسنه بودند که صاحبِ خانه سفره‌اش را برای آن‌ها تکاند. خانم‌مرغه تند‌تند شروع کرد به خوردن که ناگهان تکه نان خشکی در گلویش گیر کرد و راه نفسش را بست و باعث شد که خانم مرغ روی زمین بیفتد! آقای خروس از غصه خاک بر سر و تاجش ریخت. آقا‌کلاغه که روی درخت حیاط لانه داشت، از غم آقا‌خروسه، پرهایش را کَند! برگ‌های درخت از غصه کلاغ ریخت و جوی آب...؛ اما وقتی صاحبِ خانه از ماجرا باخبر شد، با عجله آمد و... .

چتر سبز

معرفی کتاب
هنگامی‌که فیل با چترش زیر باران قدم می‌زند، جوجه‌تیغی از راه می‌رسد. جوجه‎تیغی فکر می‌‏کند چتر فیل، قایق اوست! فیل او را از اشتباه درمی‏‌آورد و می‏‌گوید هروقت بخواهد، می‏‌تواند از آن استفاده کند. بعد گربه و خرس و خرگوش پیر می‌آیند و... . همه آن‎ها اشتباه می‎کنند. چتر متعلق به فیل است؛ اما هرکدام از آن‎ها وسیله خودش را می‌‏خواهد و به آن احتیاج دارد. حالا چه اتفاقی رخ می‏‌دهد؟

افسانه وحوش (داستان حیوانات)

معرفی کتاب
کتاب حاضر از مجموعه داستان‎های «هزار و یک شب»، شامل شش داستان درباره حیوانات است. داستان اول درباره سموری است که هرروز به خانه مرد فقیری می‌رود و کنجد می‏‌دزدد تا اینکه صاحبخانه متوجه دزدی او می‎شود و سعی می‏‌کند او را به دام بیندازد؛ اما سمور... . داستان دوم درباره شیری است که دو موش هرروز به راحتی وارد قصرش می‌شوند و مأموران شیر نمی‌توانند آن‌ها را بگیرند تا اینکه شغال، وزیر شیر، فکری به ذهنش می‌رسد. داستان سوم... .

شیر و یک سؤال موشی!

معرفی کتاب
موش‌کوچولو خیلی ریزه‌میزه بود، آن‌قدر که هیچ‌کس به او توجه نمی‎کرد! همه لگدش می‎کردند، رویش می‎نشستند و فراموشش کرده بودند؛ اما در عوض همه به آقای شیر احترام می‎گذاشتند؛ چون او نعره‌های بلند و ترسناکی داشت و قدرتمند و زورگو بود. موش‌کوچولو آرزو می‎کرد که فقط کمی شبیه او باشد. سرانجام به این نتیجه رسید که اگر بتواند نعره بزند، می‎تواند دوست پیدا کند و زندگی‎اش عالی می‎شود. موش‌کوچولو تصمیم گرفت نزد شیر برود و از او بخواهد که نعره زدن را یادش بدهد! اما این چطور ممکن است؟ و آیا از دست شیر، جان سالم به در می‎برد؟

چگونه می‌توان بال شکسته‌ای را درمان کرد؟

معرفی کتاب
پرنده کوچک محکم به شیشه‌های ساختمان کوبیده شد و به زمین افتاد؛ ولی هیچ‎کس متوجه او نشد؛ حتی نگاهش هم نکرد، به جز پسربچه مهربانی که با مادرش بود و می‎خواست سوار قطار شود. او پرنده را برداشت و به خانه برد. مادر و پدر بال پرنده را بستند، او را در جای گرم و نرمی گذاشتند و از او مراقبت کردند. با گذشت زمان، آرام‌آرام حال پرنده بهتر شد تا جایی که دوباره توانست پرواز کند.

گوسفندی که می‌خواست بزرگ باشد، خیلی بزرگ

معرفی کتاب
داستان‌های تخیلی قدرت خلاقیت کودکان را رشد می‌دهند و در عین حال سرگرم کننده و جذاب‌اند. کتاب حاضر ماجرای گوسفندی است که از وضعیت فعلی خود راضی نیست و به همین خاطر می‌کوشد با خوردن غذای بیشتر بزرگ‌تر شود و تغییر کند. اما این بزرگ‌تر شدن غیر‌قابل کنترل می‌شود و گوسفند به جایی می‌رسد که دیگر هیچ دوست و همراهی ندارد. در نهایت، در اثر یک اتفاق، به وضعیت قبلی خود بازمی‌گردد و دیگر ناراضی نیست.

خوابم یا بیدار؟

معرفی کتاب
داستان این کتاب از دو طرف خوانده می‎شود؛ نیمی از داستان از اول و نیمی از آخر کتاب. «گیسو» خواهر و برادری نداشت. او عاشق آب‌بازی و گربه‎ها بود. او آرزو داشت یک گربه داشته باشد. پدر و مادر برایش کلی اسباب‌بازی خریده بودند؛ اما او دلش گربه می‎خواست، گربه‎ای که با او آب‌بازی کند! روزی مادر برای گیسو یک گربه عروسکی خرید؛ ولی او یک گربه واقعی نبود. از آن طرف، گربه سفید تپل به محله جدیدی رسید، گربه‎ای که دوست نداشت پرنده‌ها را شکار کند. او عاشق بازی بود و... .