Skip to main content

جوجه بغلی

معرفی کتاب
کتاب حاضر با فرایندی داستانی به خودشناسی و نیاز به کشف قابلیت‌های فردی و استعدادهای پنهان هرفرد اشاره دارد. برنارد، شخصیت اصلی این اثر پرنده‌ای است که گویا شبیه پرنده‌های معمولی نیست! او روزی پس از پرواز دوستانش حوصله‌اش سر می‌رود و خودش پرواز می‌کند و برایش اتفاقاتی می‌افتد. پرنده پس از برخورد با دیگر حیوانات می‌فهمد که دوستان جدیدی دارد و به کمک آنان می تواند از عهده انجام دادن هر کاری برآید.

جعبه‌ اسرار آمیز

معرفی کتاب
توی خانه مادربزرگ «لومباگو» همه چیز مرتب و روبه‌راه است و بوی کیک شکلاتی همه جا پیچیده است. اما معلوم نیست یک‌دفعه از کجا یک بسته پستی جلوی در خانه پیدا می‌شود؛ بسته‌ای که نه فرستنده‌اش معلوم است و نه نشانی گیرنده‌اش. حالا دیگر «نوئمی» آرام و قرار ندارد تا بفهمد چه کسی این بسته مشکوک را فرستاده و توی آن چه چیزی گذاشته است. شاید خلافکارها نقشه‌ای کشیده باشند...!

خداحافظ مامان‌بزرگ

معرفی کتاب
هنگامی‌که «نوئمی» در مدرسه بود، ناگهان به یک احساس بد غلبه می‌کند؛ خانم «لومباگو»، مادربزرگ به کمک احتیاج دارد. نوئمی این را می‌داند، آن را احساس می‌کند و برای همین از مدرسه فرار می‌کند تا به مادربزرگ سری بزند. اما چطور مادربزرگ در آپارتمانش نیست؟ چرا آن همه ظرف قرص روی میز آشپزخانه او بودند؟ آیا او بسیار بیمار است؟ آیا او به بیمارستان رفته است؟ آیا او بهبود می‌یابد؟ و... .

تایرون گنده‌بک

معرفی کتاب
«بولاند» بچه‌دایناسوری بود که از دایناسور بودن خسته شده بود؛ چون با وجود دوستان زیاد، یک دشمن گنده و گردن‌کلفت هم داشت؛ به اسم «تایرون» که از همه گنده‌تر و قوی‌تر بود و مدام بولاند را اذیت می‌کرد. روز شنبه با کیسه‌ای پر از آب، روز یکشنبه با پشت پا گرفتن، روز بعد با گرفتن غذای بولاند به زور و... . بولاند سعی می‌کرد از او فرار کند؛ اما فایده‌ای نداشت و تایرون دیر یا زود او را پیدا می‌کرد و... .

باف‌بافو

معرفی کتاب
«باف‌بافو»، لولو‌کوچولوی بافنده، وقتی بادِ تند وزید، بیدار شد و از سوراخش بیرون آمد و به دشت رفت. همه می‌خواستند فرار کنند؛ اما باف‌بافو همه‌چیز را به هم بافت! پشم گوسفندها، دُم گاوها، ریش بزها و... . وقتی وارد دِه شد تا مردم به خودشان آمدند، باف‌بافو، دست‌ها را با پاها، لباس‌ها را به طناب‌ها و... بافته بود. پیرزن جلوی باف‌بافو ایستاد و فرار نکرد. او چاره‌ای پیدا کرده بود!

یک روز خوشحال

معرفی کتاب
«یک روز خوشحال» از مجموعه کتاب‌های «یک دانه» است. پری خوشحالی آمده است تا آدم‌ها را خوشحال کند. اما برای خوشحال کردن پدربزرگ شاید یک جادو، یک معجزه یا یک فکرِ بِکر لازم است... . کتاب «یک روز خوشحال» درباره احترام به بزرگ‌ترهای خانواده و لزوم توجه و دلجویی از آن‌هاست. مخاطب این کتاب پس از مطالعه می‌داند که گاهی برخی از اعضای خانواده به‌دلیل کهولت سن دچار مشکلاتی می‌شوند و جوان‌ترهای خانواده وظیفه دارند به آن‌ها رسیدگی کنند، به دیدن آن‌ها بروند و در امور زندگی به آن‌ها کمک کنند.

سفره‌ قلقلکی

معرفی کتاب
سین‌های سفره هفت‌سین می‌خواستند روی سفره، کنار هم بنشینند؛ چون زمان کمی تا تحویل سال مانده بود؛ اما تا پایشان را روی سفره می‎‌گذاشتند، او شروع می‌کرد به خندیدن؛ چون او خیلی قلقلکی بود. سین‌ها هرکاری کردند تا سفره نخندد و پیچ و تاب نخورد و آن‌ها از سفره بیرون نیفتند؛ اما نتیجه‌ای نداشت تا اینکه سنجد راه‌حلی پیدا کرد.

ننه دودو و گوساله افندو

معرفی کتاب
داستان این کتاب درباره زنی به نام «ننه دودو» است که گوساله‌ای به نام «افندو» دارد. او هرروز گوساله‌اش را بر پشتش می‌گذارد و به کوه می‌برد تا علف بخورد و روزی به او شیر بدهد. افرادی که در این مسیر، ننه دودو را می‌بینند، به او می‌خندند که تا آن زمان که این گوساله بتواند شیر بدهد، روزگار درازی مانده است؛ اما ننه دودو بدون توجه به آن‌ها هرروز این کار را انجام می‌دهد تا اینکه... .

خرسی تنبلک

معرفی کتاب
خرسیِ تنبل تو آفتاب دراز کشیده بود و عرق می‌ریخت؛ اما از جایش تکان نمی‌خورد. خرسی گرسنه بود؛ اما از جایش تکان نمی‌خورد. ناگهان چوبِ طلا روی شکمش افتاد. چوبِ طلا می‌توانست جادو کند. او از خرسی خواست تا آرزو کند. خرسی از او یک درخت عسل خواست و درخت عسل ظاهر شد؛ اما درخت بلند بود و دست خرسی به عسل نمی‌رسید. خرسی یک آسانسور خواست و آسانسور ظاهر شد؛ اما حالا تا آسانسور دَه قدم راه بود!

منتظر تو بودم

معرفی کتاب
مارمولک‌کوچولو آرزو داشت بزرگ شود، به اندازه، بزرگ‌ترین دایناسور دنیا! اما نمی‌دانست باید چه‌‎کار کند. او تصمیم گرفت نزد مارمولک پیرِ دانا برود و از او بپرسد؛ اما خانه او را بلد نبود. سنجاقکی راه را به مارمولک‌کوچولو نشان داد و ... . مارمولک‌کوچولو راهی شد و رفت و رفت تا به دریاچه رسید؛ اما حالا چطور باید از دریاچه عبور کند؟ او شنا بلد نبود؛ اما ... . سرانجام خانه مارمولک پیر را پیدا کرد و... .