یک دروغ کوچولو و قصههای دیگر
معرفی کتاب
این کتاب شامل پنج داستان برای کودکان است. «یک دروغ کوچولو» یکی از این داستانهاست و از بچهموشی سخن میگوید که برای پنهان کردن کار اشتباهی که کرده است، دروغ میگوید. اولین دروغش خیلی کوچک است؛ اما مجبور میشود به دروغگویی ادامه دهد. دروغهای بچهموش بزرگ و بزرگتر میشوند تا اینکه او و مامانموشه را به دردسر میاندازند.
دعوای جغد و کلاغ
معرفی کتاب
در شکاف تنهی درخت پیر و بزرگی جغد سیاهی آشیانه داشت. بالای درخت هم کلاغ و پرندههای دیگر لانه کرده بودند. جغد سیاه روزها میخوابید و شبها بیدار میماند و دور و بر لانهاش پرواز میکرد و آواز میخواند. شبها کلاغ از سر و صدای جغد خوابش نمیبرد. یک شب عصبانی شد و گفت: «الان چه وقت خوندنه؟ » جغد هم گفت: «به من چه که وقت خوابته...» همینطور بگو مگو کردند تا اینکه دعوایشان شد و با چنگ و منقار به جان یکدیگر افتادند! موش موشی باهوش سرش را از سوراخ بیرون آورد و با خودش گفت: «کلاغ و جغد سیاه هر دو شکارچی مناند.» پس نقشهای برای آنها کشید و...
الاغ پیر و فسقلی
معرفی کتاب
باباپیره توی روستای کوچکی زندگی میکرد. دختر و داماد و نوهاش« فسقلی» در شهر زندگی میکردند. باباپیره تند تند دلش برای نوهاش تنگ میشد. برای همین تصمیم گرفت الاغش را بفروشد و به شهر برود. اما الاغش خریدار نداشت؛ چون پیر شده و به کار کسی نمیآمد. یک روز باباپیره مریض شد و نتوانست بیرون برود و به الاغش غذا بدهد. الاغ هم از گرسنگی از آغل بیرون آمد و رفت دنبال غذا. وقتی باباپیره حالش بهتر شد و از خانه بیرون آمد اما از الاغ خبر ی نبود. هوا تاریک شده بود و پیرمرد هیججا را نمیدید. او گم شده بود. همان موقع احساس کرد کسی به طرفش میآید...
یه اژدها، توی هوا
معرفی کتاب
در یک سرزمین دور، شهر کوچکی بود. یک شب که همه خوا ب بودند، از آسمان آتش بارید و شهر آتش گرفت. مردم از خانههایشان بیرون آمدند تا دلیل آتش را بفهمند. وقتی به آسمان نگاه کردند اژدهای غولپیکری را دیدند. آنها به او شلیک کردند. اما اژدها در یک چشم برهم زدن، ناپدید شد. دختر کوچولویی که در گوشهای دیگر شهر زندگی میکرد، وقتی اژدها را که در میان ابرها قایم شده بود را دید، شناخت و با او دوست شد. همین که اژدها بیرون آمد مردم به او شلیک کردند و زخمی شد. دختر کوچولو دلش برای اژدها سوخت و آرزو کرد که...
زنی مردی و دنیایی نامردی
معرفی کتاب
کتاب حاضر با بیان خاص نویسندهاش، صحنه ورود کاروان اسرای کربلا به کوفه و کاخ ابن زیاد را بیان کرده است. میگوید: این همه پا بر زمین کوبیدن و شیهه اسبها، این همه گرد و غبار و بیتابی مردان غرق در سلاح و زره، برای کاروان کوچکی است که کنار دروازه شهر ایستادهاست. کاروانی از زن و کودک و کاروانی که تنها مردش، تنی بیمار و مجروح دارد. تصاویر کتاب نیز در کنار متن به دریافت پیام این اثر کمک میکند.
اسبم دندان درد دارد
معرفی کتاب
این کتاب با ارائه یک داستان، مهارت خواندن و نوشتن کودکان کلاس اولی را در یادگیری بهتر و راحتتر حروف الفبا بیشتر میکند و باعث میشود کودک بتواند از همان ماههای اول یادگیری لذت بیشتری ببرد، همچنین بتواند به تنهایی کتابهایی با کلمات ساده را مطالعه کند. در بخش پایانی، کتاب با طرح پرسشهایی از کودک میخواهد با کمک والدین به آنها پاسخ دهد تا بتواند فراگیری خود را تا سطح بالاتری پیش ببرد.
برادرم رامان
معرفی کتاب
اگر میخواهید دانشآموز کلاس اولیتان در همان ماههای اول آموزش، حروف الفبا را به خوبی یاد بگیرد، از معجزه داستانخوانی غافل نشوید. هرکدام از کتابهای «کلاس اولی، کتاب اولی» براساس حروفی نوشته شدهاند که کلاس اولیها درسبهدرس با آنها پیش میروند. با این شیوه کودک میتواند هر زمان با آموزش حروف مدرسه، کتاب داستان مربوط به همان حروف را به تنهایی بخواند و از همان ماههای اول لذت باسواد شدن را بچشد. سپس با انجام فعالیتهای پایانی هر کتاب و خواندن جملههای طولانیتر، دایره واژگان را گسترش دهد. این داستان براساس درسهای یک تا پنج کتاب فارسی اول دبستان، نوشته شده است.
جوجه کلاغ و روباه
معرفی کتاب
فصل زمستان بود و برف میبارید. جوجه کلاغ برف را که دید ذوق کرد و از لانه بیرون پرید و رفت تو باغ. یک دانه گردو دید و به منقار گرفت و پرید روی یک شاخه نشست. در همین موقع آقا روباهه پیدا شد و گفت: «چه کار میکنی تو باغ؟ »
جوجه کلاغ تا آمد جواب دهد گردو از دهانش قل خورد و افتاد پایین درخت. روباه پرید و گردو را برداشت. روباه که دید گردو خوردنی نیست انداخت زمین و گفت: «نگران نباش، بیا برش دار.» آقا روباهه هر روز با همین حیله به جوجه کلاغ نزدیکتر میشد. تا اینکه خانم کلاغه از جریان باخبر شد و گفت: « نکنه گولت بزند، این روباه همان دزد پنیر منه.» و...
جوجه کلاغ تا آمد جواب دهد گردو از دهانش قل خورد و افتاد پایین درخت. روباه پرید و گردو را برداشت. روباه که دید گردو خوردنی نیست انداخت زمین و گفت: «نگران نباش، بیا برش دار.» آقا روباهه هر روز با همین حیله به جوجه کلاغ نزدیکتر میشد. تا اینکه خانم کلاغه از جریان باخبر شد و گفت: « نکنه گولت بزند، این روباه همان دزد پنیر منه.» و...
آهو و شاهو
معرفی کتاب
در یک دشت قشنگ، بچه آهوی زیبایی به دنیا آمد. بچه آهو آن دورها، کوهی را دید. راه افتاد و رفت و رفت تا به کوه رسید. کمی علف خورد و رفت طرف چشمه آن نزدیکی تا آب بخورد. از چشمه پرسید:« تو از کجا میآیی؟ » چشمه گفت: «از دل کوه شاهو میآیم.» آهو کوچولو با کوه شاهو دوست شد. همینطور که دور تا دور کوه میگشت صدای پلنگی را شنید. از ترس به بالای کوه فرار کرد . در دل کوه شاهو جای گرم و امنی پیدا کرد. برای مدت زیادی همان جا ماند آن قدر که دوستان خوبی مثل خرگوش و روباه پیدا کرد. هر روز با آنها بازی میکرد تا اینکه در یک روز سرد زمستانی آنها را پیدا نکرد و...