قولولی
معرفی کتاب
یکی از راهکارهای حفظ محیط زیست، نریختن زباله در جنگل است. ماجرای این کتاب به قورباغهای میپردازد که برای در امان نگهداشتن جنگل از زبالههایی که انسانها میریزند، تصمیم جالبی میگیرد. داستان این کتاب مخاطب را با خود همراه میسازد تا بیاموزد که در سفر به طبیعت، ریختن زباله در معابر، به ضرر محیط زیست است و میتوان به راحتی مانع از آن شد.
آقاقچقچی
معرفی کتاب
این کتاب از مجموعه «ماجراهای مردم شهر عجیب» است. این داستان درباره آقای «قچقچی» است. او آرایشگر بسیار ماهری است و خوب میداند موهای هر کسی چقدر باید کوتاه شود و... . برای همین مردم شهر هر جا او را میبینند، درباره سر و وضعشان میپرسند و آقا قچقچی پاسخ همه آنها را میدهد؛ اما بعد از مدتی، آقا قچقچی ایرادگیر و وسواسی میشود و همهچیز را قیچی میکند، از شاخههای درخت تا نخ بادبادک دختر کوچولو را. او که همیشه مرتب و تمیز است، حالا موهایش بلند شده و لباسهایش کثیف و نامرتب است؛ اما این وضع تا کی ادامه پیدا میکند؟
بچه آدم
معرفی کتاب
«لئونارد» اصلاً از طبیعت خوشش نمیآید؛ ولی پدر و مادرش عاشق طبیعت هستند. روزی که لئونارد با پدر و مادرش به پیادهروی در جادهای جنگلی میرود، گم میشود و با یک گوسفند، یک گاو و یک مرغ روبهرو میشود. آنها از او میپرسند که به چه دردی میخورد؟ هر کدام از آنها چیزهای مفیدی تولید میکنند؛ اما لئونارد چی؟ او به هیچ دردی نمیخورد. این سوال ذهن او را درگیر کرده و فکر میکند: «واقعاً بچه آدم به چه دردی میخورد؟»
درخت دختر
معرفی کتاب
«افرا» دختر کوچولویی است که یک درخت دارد. او برای درختش آواز میخواند و درخت برای او میرقصد. روزی همه برگهای درخت میریزد و افرا از ترس اینکه درختش که بهترین دوستش است، سرما نخورد، کُتش را به او میدهد تا اینکه یک روز... . این داستان با هدف تبیین مراتب دوستی و محبت کردن به یگدیگر ارائه شده است.
خرس کتاب در برف
معرفی کتاب
«آتو» و «ارنست» خرسهای کتاب داستان هستند که در کتابخانه زندگی میکنند. آنها هر شب، وقتی همهجا ساکت میشود، از کتاب بیرون میآیند و در کتابخانه میگردند. درحالیکه آتو و ارنست خودشان را برای جشن زمستانی آماده میکنند، یک نفر کتابشان را امانت میگیرد و به خانه میبرد. آنها خیلی خوشحال هستند که کسی کتابشان را میخواند؛ ولی آیا میتوانند به موقع به کتابخانه برگردند و در جشن زمستانی شرکت کنند؟
مردی که بطریهای اقیانوس را باز میکرد
معرفی کتاب
شغل بطریبازکن اقیانوس، بینهایت مهم است. او هر بار که یک بطری پیدا میکند، باید آن را باز کند و با دست خودش پیغام آن را به صاحبش برساند. او عاشق شغلش است؛ با این حال، همیشه آرزو میکند ای کاش روزی نامهای برای خودش بیاید تا اینکه روزی بطریای پیدا میکند که هیچ اسمی ندارد. او سعی میکند پرده از این راز بردارد و سرانجام چیزی پیدا میکند که همیشه آرزویش را داشت.
با مشکل خود چه میکنید؟
معرفی کتاب
قهرمان این داستان مشکلی دارد که سعی میکند از آن فرار کند. او از این مشکل میترسد و نگران است؛ ولی هر چه بیشتر نگران میشود، مشکل بزرگتر میشود تا اینکه تصمیم میگیرد با آن روبهرو شود و متوجه موضوع مهمی میشود. مشکل یک فرصت است برای اینکه او یاد بگیرد و بزرگ شود! قهرمان کوچولوی داستان یاد میگیرد که هر مشکلی فرصتهایی است برای اتفاقهای خوب، فقط باید دنبال آن بگردد.
پاندورا و پرنده
معرفی کتاب
«پاندورا» یک روباه است که به تنهایی در سرزمینِ وسایلی که مردم دور ریختهاند، زندگی میکند. او با این وسایل خانه زیبایی برای خودش ساخته است و تمام وقتش را برای جمع کردن و درست کردن چیزهایی میگذراند که بلد است؛ اما او تنهاست و هیچکس به دیدنش نمیآید تا اینکه روزی پرندهای را پیدا میکند که بالش شکسته است و پاندورا نمیداند چطور باید آن را درست کند. برای همین جای گرم و نرمی برای پرنده درست کرده و از او مراقبت میکند. خیلی زود پرنده میتواند به اطراف پرواز کند و... .
کولاک
معرفی کتاب
برف سنگینی باریده است، آنقدر که مدرسه زودتر از همیشه تعطیل میشود و قهرمان داستان به زحمت خودش را به خانه میرساند. بارش برف ادامه مییابد و فردای آن روز همه راهها بسته میشود، اهالی خانه نمیتوانند درِ ورودی را باز کنند، برای همین از پنجره بیرون میآیند و... . بعد از چند روز، مواد غذایی خانواده تمام میشود و از ماشینهای برفروب هم خبری نیست. قهرمان کوچولوی داستان تصمیم میگیرد به تنهایی به فروشگاه برود. او از همسایهها میپرسد که چه چیزهایی احتیاج دارند و ... .
واقعا دارم از دست میروم!
معرفی کتاب
قهرمان کوچولوی این داستان، حرفهایی میشنود که حسابی میترسد. مادربزرگ میگوید جلوی زبانت را بگیر و قهرمان کوچولو فکر میکند؛ یعنی زبانم ممکن است از دهانم بیرون بیافتد؟ و با نگرانی زبانش را محکم میبندد. پدرش کمک لازم دارد و به او میگوید دستی برسان و قهرمان کوچولو فکر میکند؛ یعنی باید یک دستم را به پدر بدهم؟ و برای محکمکاری از یک دستکش و کلی چسب استفاده میکند. خانم معلم میگوید قبل از ورزش باید دست و پایتان را خوب بکشید تا بدنتان گرم شود؛ اما قهرمان ما نمیخواهد دست و پایش از این بلندتر شود، پس آنها را با چوب میبندد و در اتاقش پنهان میشود تا اینکه پدر و مادر به دادش میرسند. آنها برای تمام این حرفها توضیحات خوبی دارند.