روباه زرنگ با دم قشنگ
معرفی کتاب
روباهی که دُم زیبایی دارد، به مزرعه میرود تا غذایی پیدا کند. در گوشهای از مزرعه، خالهپیرزن، کلبه دارد. روباه نزدیک کلبه پیرزن، سنگی قیمتی پیدا کرده و آن را زیر خاک پنهان میکند و وارد کلبه میشود و کاسه شیری که آنجاست، سر میکشد. پیرزن که متوجه روباه شده است، آهسته به او نزدیک میشود و دُم زیبای او را قیچی میکند. روباه التماس میکند که پیرزن ذُمش را پس بدهد. پیرزن فقط به یک شرط حاضر است دُم روباه را پس بدهد و آن شرط این است که روباه شیری را که خورده است، برایش بیاورد.
یک بوتهخار گنجشکوتار
معرفی کتاب
گنجشکِ تنها، بوته خاری پیدا میکند و میخواهد با آن لانه بسازد. گنجشک بوته خار را گوشهای میگذارد و میرود تا آب بخورد. وقتی بر میگردد، میبیند پیرزن بوته خار را در تنورش انداخته است. گنجشک که عصبانی شده است، دستهای از نانهای پیرزن را برمیدارد و پرواز میکند. او نانها را برای چوپان میبرد؛ ولی چوپان بدون اینکه به گنجشک توجه کند، همه نانها را با شیر میخورد و لقمهای هم به گنجشک نمیدهد. گنجشک که حالا خیلی عصبانی شده است، یکی از گوسفندان او را برمیدارد و با خود میبرد تا به دهکدهای میرسد که جشن عروسی برپاست، بابادرویش برای پسرش عروسی گرفته است؛ اما خیلی ناراحت است. شما میدانید علت ناراحتی او چیست؟
گلی کوچولو یه برگ هلو
معرفی کتاب
این داستان که به زبان شعر ارائه شده است، درباره دخترکی به نام «گُلی» است که مادرش سخت کار میکند تا برای دخترش لوازمالتحریر تهیه کند و گلی بتواند درس بخواند؛ اما گلی درس خواندن را دوست ندارد و مداد و پاککن و مدادتراشش را مثل اسباببازیهایش زیر پا میاندازد و آنها را لگد میکند، مدادش را مرتب میتراشد و... تا اینکه روز امتحان از راه میرسد. گلی هیچ کدام از سوالات را نمیتواند جواب دهد و مداد و پاککنش هم از او فرار میکنند. در همین موقع گلی با فریادی از خواب بیدار میشود.
افسانه سیب ننهجون
معرفی کتاب
روز اولی که مادربزرگ «نگار» به خانه آنها میآید، با او هماتاق میشود و نگار متوجه سیب خوشآب و رنگی میشود که بین وسایل مادربزرگ است. او میخواهد سیب را گاز بزند که مادربزرگ سر میرسد و میگوید این سیب معمولی نیست و یک سیب جادویی و سخنگوست. آن روز وقتی پدر و مادر نگار از خانه بیرون میروند، مادربزرگ برای نگار قصهای میگوید و سفر نگار با سیب جادویی آغاز میشود. او به شهر قصهها میرود؛ اما آنجا دیگر رونق سابق را ندارد!
کوتولخان
معرفی کتاب
کتاب حاضر جلد دوم از مجموعه طنز «قصههای عهد بوق» است. این کتاب ده داستان دارد. «عاشق»، «ننهپیره»، «داودآوازی»، «شَلاسماعیل» و «کوتولخان» نام برخی از این داستانهاست. «کوتولخان» را به عهد بوق راه نمیدهند؛ اما او به سراغ «ننهپیره» میرود و وقتی ننهپیره مطمئن میشود که او در همه کارها استاد است، کوتولخان وارد عهد بوق میشود. روز اول کوتولخان آب را از سرچشمه گِل میکند و بعد از آب گِلآلود ماهی میگیرد و در بازار میفروشد. روز دوم با تیر و کمانش تمام پرندههای آسمان عهد بوق را شکار میکند و همه را در بازار به مردم میفروشد. روز سوم گوسفندها را به صحرا میبرد و شب باز میگردد و میگوید گوسفندها را گم کرده است. روز چهارم... . شما فکر میکنید مردم عهد بوق با او چه میکنند؟
مهمانی دیوها
معرفی کتاب
کتاب حاضر جلد اول از مجموعه طنز «قصههای عهد بوق» است. این کتاب حاوی ده داستان کوتاه بوده که نام بعضی از آنها به این ترتیب است: «جادوگر بیکار»، «پری زشته»، «جن بوداده» و «مهمانی دیوها». داستان «جادوگر بیکار» درباره جادوگری است که مثل جادوگرهای دیگر بدجنس نیست و وقتی حوصلهاش سر میرود، تصمیم میگیرد با جارویش همه جا را جارو کند. او آنقدر به این کار ادامه میدهد که جارویش میشکند. جادوگر که دلش میخواهد همه جا را تمیز کند، یک جاروبرقی اختراع میکند؛ اما بعد از مدت کوتاهی شکم جاروبرقی پر از آشغال میشود. حالا جادوگر چه کاری باید انجام دهد؟
به حرفم اعتماد کنید، هنسل و گرتل بچههای شیرینیاند! داستان هنسل و گرتل از زبان پیرزن جادوگر
معرفی کتاب
این کتاب از مجموعه کتابهای «حالا داستان را من تعریف میکنم» است. در این قسمت، داستان «هنسل و گرتل» را جادوگر بازگو میکند و درواقع زاویه دید عوض میشود. در این نگاه تازه، زن جادوگر نهتنها آدم بدی نیست، بلکه به بچهها کمک میکند و آنها را دوست دارد. هنسل و گرتل با جادوگر زندگی میکنند و خوشحال هستند تا اینکه سر و کله نامادری بچهها پیدا میشود و ... .
صاف و پوستکنده بگویم، ترجیح میدادم به جای نخ ریسیدن، یک اسم جدید برای خودم سر هم میکردم!
معرفی کتاب
این کتاب داستان «رامپلستیلتسکین» است که این بار از زبان او بازگو میشود. زاویه دید در این داستان عوض شده است و کل ماجرا تغییر میکند. رامپلستیلتسکین که همه او را «اَل» صدا میکنند، طلاباف سیار است؛ یعنی کاه میریسد و آن را به طلا تبدیل میکند. اَل روزی با دختر جوانی روبهرو میشود که روی کپهای از کاه نشسته است و گریه میکند. دخترک میگوید پادشاه دستور داده است که این کاهها را با چرخ نخریسی بریسم و به طلا تبدیل کنم. اَل این کار را برای دختر جوان انجام میدهد و دختر در مقابل گردنبندش را به او میدهد. بار دوم در مقابل طلا کردن کاهها، دختر انگشترش را به او میدهد؛ اما برای سوم در برابر کار اَل، چیزی ندارد که به او بدهد. اَل چیزی از او میخواهد که دختر بدون فکر میپذیرد. اَل از دختر جوان چه خواسته است؟
دروغ نمیگویم، خوکها (و خانههایشان) میتوانند پرواز کنند! داستان سهبچه خوک از زبان گرگ
معرفی کتاب
این کتاب از مجموعه کتابهای «حالا داستان را من تعریف میکنم» است. در این قسمت، داستان سه بچه خوک از زبان گرگ بازگو میشود. گرگ موجود بدی نیست، فقط بیمار است و نمیتواند تنفسش را کنترل کند. وقتی گرگ نفسش را بیرون میدهد، باد و توفان شدیدی به راه میافتد و ناخواسته خانه بچهخوکها خراب میشود. در پایان داستان، گرگ میتواند با بچهخوک سوم دوست شود و کارهای خوبی انجام دهد.
سفرهای سند باد و 10قصه دیگر از هزارویکشب
معرفی کتاب
این کتاب جلد سوم از کتابهای سه جلدی «قصههای هزار و یک شب» است. این داستانها از دوران ساسانیان، سینه به سینه، از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است. «شهرزاد» قصهگو با بیان افسانههای زیبا، پادشاه را تحتتأثیر قرار داده و دختران جوان بسیاری را از مرگ نجات میدهد. هر یک از این داستانها دربردارنده نتایج اخلاقی هستند و رویارویی با مشکلات را به خواننده میآموزند. از جمله قصههایی که در این کتاب آورده شده است، میتوان به داستان «سفرهای سندباد»، «غول و بازرگان» و «عبید و حسن تاجر»، اشاره کرد.