گندمک و برنجک
معرفی کتاب
روزی روزگاری یک دانه برنج با یک دانه گندم عروسی میکنند. حالا آنها باید جایی برای زندگی کردن پیدا کنند. تنور نانوایی چطور است؟ برنجک مخالفت میکند و میگوید اگر اینجا بمانیم سیاهسوخته میشوم. همین لحظه دود تنور به او میخورد و برنجک سیاهسوخته میشود. آنها دوباره راه میافتند تا به یک دیگ آب میرسند. گندمک دوباره میپرسد اینجا برای ماندن چطور است؟ فکر میکنید برنجک سیاهسوخته نظرش چیست؟
بچه گروفالو و موش ناقلا
معرفی کتاب
«گروفالو» به پسرش میگوید نباید هیچوقت به جنگل تودرتو برود؛ چون آنجا یک موش بزرگ و بدجنس زندگی میکند. یک شب که برف زیادی میبارد و باد هم به شدت میوزد، بچه گروفالو هشدار پدرش را نشنیده میگیرد و به جنگل میرود... . او و موش بدجنس با هم روبهرو میشوند و بچه گروفالو خیلی میترسد؛ ولی... .
گروفالو و موش ناقلا
معرفی کتاب
موش کوچولو که در جنگلی تودرتو زندگی میکند، تصمیم میگیرد به گردش برود. روباه و جغد و مار هر کدام میخواهند او را بخورند؛ اما موش با ترفندی هوشمندانه، هر سه نفر را گمراه میکند و به راه خود ادامه میدهد تا اینکه با هیولایی عجیب و وحشتناک روبهرو میشود. موش کوچولو با اینکه خیلی میترسد؛ اما تلاش میکند تا با انتخاب بهترین تصمیم، خود را از شّر هیولا نجات دهد.
هپلیهپو خواب میبینه
معرفی کتاب
"هپلیهپو" یک بچه غول تنبل است و همیشه دلش میخواهد بخوابد. روزی کنار رودخانه خوابیده بود و داشت خوابهای رنگارنگ میدید؛ خواب آفتاب و مهتاب، خواب کبوتر، خواب کلوچه و خواب دریا. هوا ابری شده بود و رعد و برق میزد. هر چقدر که دوستان هپلیهپو به او گفتند از کنار رودخانه برود گوش نکرد و به خواب دیدنش ادامه داد. تا اینکه وقتی مشغول دیدن خواب دریا بود احساس کرد در آن شناور است. ناگهان چشمانش را باز کرد و...
شما یک بچه گم نکردهاید؟
معرفی کتاب
"جوجهتیغی کوچولو" با مادرش قلقلبازی میکرد. از سرازیریها سُر میخورد و منتظر میماند تا مادرش هم به او برسد. یک بار که سُر خورد هرچقدر هم که منتظر ماند مادرش نیامد. شروع کرد به گریه کردن که ناگهان "خانم خرگوشه" را دید. از او سراغ مادرش را گرفت. اما خانم خرگوشه کسی را با این مشخصات ندیده بود، ولی یک پیشنهاد دیگر داشت. به جوجهتیغی کوچولو گفت...
پیشی شکمو
معرفی کتاب
"پیشی شکمو" هر جا دری را باز میبیند، میرود تو. تازه اگر در دیگی هم باز باشد به آن زبان میزند. مثل همین دیگ آش "خاله مهربون" که دارد قلقل میکند. خاله مهربون از خستگی خوابش برده است و ملاقهای پر از آش روی زمین است. سر و کلۀ پیشی شکمو پیدا میشود و بی سر و صدا وارد اتاق میشود. هیچکس حواسش به دیگ نیست و او با خیال راحت میتواند آش بخورد. ناگهان صدایی ضعیف و ریز به گوش میرسد: آهای زبوندراز شکمو...
خروس نوککج
معرفی کتاب
روزی روزگاری یک خروس بود که نوکش کج بود. به خاطر همین همیشه از ظرف دانۀ خروسهای دیگر میخورد، چون نوکش توی ظرف خودش نمیرفت! یکی از روزها، یک خروس جنگی با داد و بیداد به سمت خروس نوککج آمد و گفت تو مگر خودت ظرف دانه نداری که دانههای مرا میخوری؟ اما خروس نوککج نمیتوانست درست و حسابی حرف بزند، چون نوکش کج بود. برای همین دعوایی سر گرفت که بیا و ببین. خروس نوککج با مشت محکم خروس جنگی از حال رفت. وقتی بیدار شد...
هپلیهپو و خاله بزی
معرفی کتاب
"هپلی هپو" یک بچه غول تنبل است. او همیشه منتظر میماند تا دیگران کارهایش را انجام دهند. روزی مادرش از او خواست تا برود و از "بزی جون" شیر بدوشد. هپلی طبق معمول منتظر ماند تا یک نفر از راه برسد و برایش این کار را بکند. اما همه عجله داشتند. تا اینکه بزغاله از راه رسید. او بچۀ بزی جون بود و از پیشنهاد هپلی هپو بسیار استقبال کرد. او تمام شیر مادرش را دوشید و در شکمش ریخت. باز هم طبق معمول هپلی با دست خالی به خانه برگشت.