سرگذشت چمنزار بزرگ
معرفی کتاب
این داستان مضمونی زیستمحیطی دارد که در آن چگونگی رویش گیاهان بررسی میشود. در چمنزاری یک چشمه تنها زندگی میکند که در فصل پاییز آبش خشک شده است. سال بعد باد تندی میآید و چند دانه تخم چمن را به کنار چشمه میاندازد. هر دانه چمن در خاک جا میگیرد و رشد میکند. آن سال آب چشمه خشک نمیشود، آخر تابستان چمنها گل میدهند، گلها دانه میآورند، دانهها روی زمین میریزند و... . نویسنده در توصیف مراحل رشد گیاهان، به صورت غیر مستقیم بخشش و کمک به دیگران را تبیین میکند.
گربههای من
معرفی کتاب
نویسنده ضمن سخن گفتن از زیبایی و بازیگوشی گربهها، به کودکان گوشزد میکند که نباید به گربههای آلوده و بیمار نزدیک شوند. او کودکان را به دنیای خیالی خود دعوت میکند. در این دنیا او با گربهها حرف میزند، بازی میکند، سفر میرود و حتی پرواز میکند. در دنیای او گربهها میتوانند دُمی مانند طاووس داشته باشند یا همراه مهتاب وارد اتاق شوند یا رنگینکمان را بر پشت خود حمل کنند و... .
همسایه خاله
معرفی کتاب
در داستان این کتاب از مجموعه «کوتیکوتوله»، خالهپیرزن که در حال پختن نانبرنجی است، از کوتیکوتوله میخواهد که به خانه همسایه برود. کوتیکوتوله همه کارها را درست به همان شکلی که شنیده است، انجام میدهد؛ اما او با سر و صورتی خونین به خانه بازمیگردد و باعث تعجب خالهپیرزن میشود!!! حالا خالهپیرزن به خاطر رفتار کوتیکوتوله باید از آقای همسایه دلجویی کند و... .
آش خاله
معرفی کتاب
خالهپیرزن که غول قدکوتوله با او زندگی میکند، تصمیم میگیرد آش بپزد. او از «کوتیکوتوله» میخواهد به سر کوچه برود و سبزی بخرد. کوتیکوتوله به جای سبزی آش با علف برمیگردد و خالهپیرزن را عصبانی میکند. کوتیکوتوله نمیتواند هیچ کاری را درست انجام دهد؛ اما خالهپیرزن ناامید نمیشود و به تلاش خود ادامه میدهد.
پدربزرگم کجاست؟
معرفی کتاب
پدربزرگ «مایکل» از دنیا رفته و مایکل بسیار غمگین است. دوست مایکل، «والدو»، برای او توضیح میدهد هر انسانی یک روح دارد که در بدنش زندگی میکند و اینکه هر کسی که از این دنیا میرود، در جای دیگری به زندگیاش ادامه میدهد. والدو به مایکل میگوید چه کاری انجام دهد تا غم و اندوهش کمتر شود. حالا مایکل احساس بهتری دارد و تصمیم میگیرد برای پدربزرگش نامه بنویسد.
صفر ماجراجو
معرفی کتاب
این داستان که به ظاهر آموزش ریاضی را دنبال میکند، درواقع تلاش و کوشش و حل مسئله را به کودکان میآموزد. عدد صفر در بین دیگر عددها تنها مانده است و همبازی ندارد. او تصمیم میگیرد با کمک جناب بینهایت که وظیفه ساختن عددها را برعهده دارد، در ماشین عددساز قرار گیرد و جایگاه واقعی خود را به آنها نشان دهد.