خرس کتاب در برف
معرفی کتاب
«آتو» و «ارنست» خرسهای کتاب داستان هستند که در کتابخانه زندگی میکنند. آنها هر شب، وقتی همهجا ساکت میشود، از کتاب بیرون میآیند و در کتابخانه میگردند. درحالیکه آتو و ارنست خودشان را برای جشن زمستانی آماده میکنند، یک نفر کتابشان را امانت میگیرد و به خانه میبرد. آنها خیلی خوشحال هستند که کسی کتابشان را میخواند؛ ولی آیا میتوانند به موقع به کتابخانه برگردند و در جشن زمستانی شرکت کنند؟
مردی که بطریهای اقیانوس را باز میکرد
معرفی کتاب
شغل بطریبازکن اقیانوس، بینهایت مهم است. او هر بار که یک بطری پیدا میکند، باید آن را باز کند و با دست خودش پیغام آن را به صاحبش برساند. او عاشق شغلش است؛ با این حال، همیشه آرزو میکند ای کاش روزی نامهای برای خودش بیاید تا اینکه روزی بطریای پیدا میکند که هیچ اسمی ندارد. او سعی میکند پرده از این راز بردارد و سرانجام چیزی پیدا میکند که همیشه آرزویش را داشت.
با مشکل خود چه میکنید؟
معرفی کتاب
قهرمان این داستان مشکلی دارد که سعی میکند از آن فرار کند. او از این مشکل میترسد و نگران است؛ ولی هر چه بیشتر نگران میشود، مشکل بزرگتر میشود تا اینکه تصمیم میگیرد با آن روبهرو شود و متوجه موضوع مهمی میشود. مشکل یک فرصت است برای اینکه او یاد بگیرد و بزرگ شود! قهرمان کوچولوی داستان یاد میگیرد که هر مشکلی فرصتهایی است برای اتفاقهای خوب، فقط باید دنبال آن بگردد.
پاندورا و پرنده
معرفی کتاب
«پاندورا» یک روباه است که به تنهایی در سرزمینِ وسایلی که مردم دور ریختهاند، زندگی میکند. او با این وسایل خانه زیبایی برای خودش ساخته است و تمام وقتش را برای جمع کردن و درست کردن چیزهایی میگذراند که بلد است؛ اما او تنهاست و هیچکس به دیدنش نمیآید تا اینکه روزی پرندهای را پیدا میکند که بالش شکسته است و پاندورا نمیداند چطور باید آن را درست کند. برای همین جای گرم و نرمی برای پرنده درست کرده و از او مراقبت میکند. خیلی زود پرنده میتواند به اطراف پرواز کند و... .
کولاک
معرفی کتاب
برف سنگینی باریده است، آنقدر که مدرسه زودتر از همیشه تعطیل میشود و قهرمان داستان به زحمت خودش را به خانه میرساند. بارش برف ادامه مییابد و فردای آن روز همه راهها بسته میشود، اهالی خانه نمیتوانند درِ ورودی را باز کنند، برای همین از پنجره بیرون میآیند و... . بعد از چند روز، مواد غذایی خانواده تمام میشود و از ماشینهای برفروب هم خبری نیست. قهرمان کوچولوی داستان تصمیم میگیرد به تنهایی به فروشگاه برود. او از همسایهها میپرسد که چه چیزهایی احتیاج دارند و ... .
واقعا دارم از دست میروم!
معرفی کتاب
قهرمان کوچولوی این داستان، حرفهایی میشنود که حسابی میترسد. مادربزرگ میگوید جلوی زبانت را بگیر و قهرمان کوچولو فکر میکند؛ یعنی زبانم ممکن است از دهانم بیرون بیافتد؟ و با نگرانی زبانش را محکم میبندد. پدرش کمک لازم دارد و به او میگوید دستی برسان و قهرمان کوچولو فکر میکند؛ یعنی باید یک دستم را به پدر بدهم؟ و برای محکمکاری از یک دستکش و کلی چسب استفاده میکند. خانم معلم میگوید قبل از ورزش باید دست و پایتان را خوب بکشید تا بدنتان گرم شود؛ اما قهرمان ما نمیخواهد دست و پایش از این بلندتر شود، پس آنها را با چوب میبندد و در اتاقش پنهان میشود تا اینکه پدر و مادر به دادش میرسند. آنها برای تمام این حرفها توضیحات خوبی دارند.
خواندن این کتاب ممنوع!
معرفی کتاب
این کتاب دربردارنده ۱۰ داستان کوتاه است. «اِلی سربهزیر»، «آمپول شکلاتی»، «اضافهبار ممنوع» و «چه کسی از تمساح میترسد؟»، نام برخی از این داستانهاست. داستان «خواندن این کتاب ممنوع» درباره کودکی است که خیلی چیزها برایش ممنوع شده است. بستنی خوردن، روی بلندی راه رفتن، بعد از ساعت ۱۰ شب بیدار ماندن، خواندن این کتاب در مدرسه و... ؛ اما چرا همه این چیزها ممنوع است؟
عید پرماجرا
معرفی کتاب
یک روز پیش از کریسمس، «پتسون» و گربه سخنگویش، «فیندوس»، کارهای زیادی دارند که انجام دهند؛ اما اتفاق بدی برای پتسون رخ میدهد. حالا آنها چطور میتوانند این همه کار را انجام دهند؟ آنها نه درخت کریسمس دارند، نه گوشت، نه بیسکویت زنجبیلی و نه... . درست همانموقع که پتسون و فیندوس ناامید شدهاند، «اَکسِل» وارد میشود. او از موضوع خبردار میشود و میخواهد کمک کند؛ اما کمک او کافی نیست و آنها هنوز خیلی چیزها کم دارند؛ اما صبر کنید! بعد از چند دقیقه خانم «اِلسا» وارد میشود و کلی خوراکی میآورد و چند دقیقه بعد، آقای «گوستاوسون» و بعد خانم «اندرسون» و... .
گوریل و هانا
معرفی کتاب
«هانا» گوریلها را خیلی دوست دارد و خیلی دلش میخواهد یک گوریل واقعی ببیند؛ اما پدرش فرصت ندارد او را به باغ وحش ببرد. او تمام هفته را کار میکند و آخر هفته هم به شدت خسته است. هانا برای تولدش از پدرش یک گوریل میخواهد. وقتی هانا بیدار میشود، یک گوریل عروسکی را کنار تختش میبیند. هانا گوریل را گوشهای میاندازد و دوباره میخوابد؛ اما اتفاق عجیبی رخ میدهد.
آدمک کاهی
معرفی کتاب
مدتهاست که آدمک کاهی وسط مزرعه ایستاده است و هیچ کلاغی جرئت نمیکند به مزرعه نزدیک شود. روزی باد به آدمک میگوید از اینکه اینجا تنها ایستادهای خسته نیستی؟ آدمک جواب میدهد که برای نگهداری از مزرعه مجبور است این کار را بکند. باد به او میگوید میتواند او را به سرزمینی زیبا و رنگارنگ ببرد تا از آن آفتاب داغ و کلاغها راحت شود؛ اما آدمک نگران مزرعه است.