افسانههایی شیرین از جستوجوگران گنج
معرفی کتاب
کتاب حاضر حاوی داستانهای کوتاه و به هم متصل است. «پارسا» جوانی است که آرزوی سفر به سرزمینهای دور و ماجراجویی را دارد؛ اما هرگز این فرصت را به دست نیاورده است تا اینکه روزی با پیرمردی روبهرو میشود که داستان عجیبی را برایش بازگو میکند، داستانی درباره پنهان کردن گنج بسیار بزرگی در کوه و بیابان. پارسا این داستان را باور نمیکند؛ اما پیرمرد که خود یکی از افرادی بوده که گنج را پنهان کرده، حاضر است تمام جزئیات را برای او شرح دهد و... .
جاده سنگی صلح
معرفی کتاب
داستان این کتاب از زبان کودکی به نام «راما» روایت میشود که از خانهاش و کشورش آواره و مجبور میشود با خانوادهاش به سرزمینی دیگر پناه ببرد. او در سرزمین خود هر روز با صدای خروسشان بیدار میشد، درحالیکه صبحانه آماده بود. پدر راما کشاورزی میکرد و پدربزرگش ماهیگیری. همهچیز برای راما لذتبخش و آرام بود؛ تا اینکه جنگ و بمبها زندگی آرام او و خانوادهاش را به هم ریختند و وادار به کوچشان کردند. مردم یکییکی و بعد بیشتر و بیشتر آنجا را ترک کردند. آیا آنها دوباره به سرزمین خود بازمیگردند؟ تصاویر آفریده شده از شنها و سنگریزهها تصاویر این کتاب را بسیار متمایز کرده است.
گمشده در ناکجا
معرفی کتاب
پسرک در ساحلی با شنهای طلایی چشم باز میکند. حالش خوب نیست؛ بازویش درد میکند، سردرد هم دارد؛ ولی از جراحت خبری نیست! ناگهان پرسشی تمام ذهنش را درگیر میکند. من کجا هستم؟ چطور به اینجا آمدهام و... من کی هستم!؟ پسر از هر طرف میدود و به دنبال کسی میگردد؛ ولی هیچکس نیست! ناگهان در اعماق درختان، انگار چیزی منفجر میشود، غرشی او را تکان میدهد و به ناگاه هزاران پرنده با جیغهایی گوشخراش از سرِ شاخهها به هوا بلند میشوند. پسر میدود؛ اما جایی برای پنهان شدن وجود ندارد. او به وسط ساحل میدود، همانجایی که چشم باز کرده بود؛ اما... .
قصههای تودرتو
معرفی کتاب
این کتاب حاوی داستانهای شفاهی و عامیانهای است که نویسنده از مادرش شنیده و بازنویسی کرده است.افسانه از اینجا آغاز میشود که: پادشاهی مهربان در کشوری حکومت میکرد. او فقط یک عیب داشت. هروقت کار خوبی انجام میداد، آن را با آب و تاب تعریف و از خودش ستایش میکرد و از دیگران هم انتظار داشت همین کار را بکنند. وزیر پادشاه برای اینکه او را از این صفت ناپسند آگاه کند، با پادشاه نزد نابینایی میروند که داستانی جالب و عبرتآموز دارد .
ترنجون
معرفی کتاب
شبی بوی خوش ترنج، امیرزاده را کنار درخت ترنجی میکشاند. از میان گلبرگهای گل ترنج دختری سربرمیآورد که از امیرزاده آب میخواهد. امیرزاده به او آب میدهد و او را سوار بر اسب میکند و به طرف شهر میبرد؛ اما در راه به این فکر میافتد که تا به حال هیچ امیرزادهای عروسش را بیساز و دُهُل به خانهاش نبرده است. بنابراین، ترنجون را کنار درختی و چشمهای پیاده میکند و از او میخواهد منتظرش بماند و میرود که با سپاه بازگردد. بعد از مدتی، خادمکی کنار چشمه میآید تا آب بردارد که چشمش به ترنجون میافتد و... .
با عشق، الا
معرفی کتاب
«اِلا» به تازگی به این مدرسه آمده است. او کسی را نمیشناسد و هیچ دوستی ندارد. تازه او یک راز بسیار ترسناک و جدی هم دارد. وقتی «لیدیا»، پرطرفدارترین دختر مدرسه، تصمیم میگیرد دوست صمیمی اِلا باشد، باورش نمیشود که اینقدر خوشاقبال باشد؛ اما لیدیا واقعاً چه میخواهد و کل ماجرا چه ربطی به «مولی» دارد، همان دختر ساکت و کمرویی که حاضر نیست با کسی حرف بزند؟
بفرمایید گول بخورید!
معرفی کتاب
کتاب حاضر شامل چهارده داستان کوتاه و به هم متصل است. قهرمان داستان پسری پانزدهساله است که در ساختمانی به نان «آرامش» زندگی میکند. روزی که از بازی فوتبال برمیگردد، متوجه میشود در ساختمانشان، از خانه یکی از همسایه دزدی شده است. پلیس مطمئن است که کارِ آشناست. مدتی بعد، ماشین یکی دیگر از همسایهها را دزد میزند. در این ساختمان چه خبر است و چه کسی در دزدی دست دارد؟
پرطلا
معرفی کتاب
این کتاب حاوی چهار داستان کوتاه با نام های «پرطلا»، «کله کهنه»، «سهراه چهاردرختی» و «گونیهای چهار خط» است. داستان اول درباره پسرکی است که در روستا زندگی میکند. روزی او پرندهای را در دامی که خودش پهن کرده است، پیدا میکند. آن را در قفس میگذارد و به خانه میبرد. پرنده هیچکدام از غذاهایی را که پسرک برایش میگذارد، نمیخورد. پسر نگران است و مادرش مرتب به او گوشزد میکند که پرنده را آزاد کند، مبادا که از بین برود! برنامه راز بقای تلویزیون، درباره پرندهای کمیاب است که خیلی شبیه پرنده اوست و باعث میشود پسرک با پرنده آشنا شود. از آن طرف، دوست پسرک اصرار دارد که پسرک پرنده را خشک کند و برای همیشه نگه دارد؛ اما... .
بهار چشمان تو
معرفی کتاب
«محمد» به دنبال کار به شهر رفته بود و حالا بعد از پنج سال به خانه برگشته است. پدر، مادربزرگ و برادرش «طاهر»، که بیرون از اتاق ایستاده است، به او خوشامد میگویند؛ اما مادرش، صدای مادر از اتاق میآید! مادربزرگ محمد را تا پشت درِ اتاق میبرد. مادر درد میکشد و منتظر به دنیا آمدن سومین فرزندش است. مادربزرگ محمد را به دنبال پیرزن قابله میفرستد و... . بچه به دنیا میآید و اینبار دختر است؛ اما مادر از دست میرود. نام دختر را به یاد مادر «زینب» میگذارند و ... .
توطئه در شهرک
معرفی کتاب
«ورود به شهرک آزاد باید گردد»، «همه بچهها حق دارند از باشگاه استفاده کنند» و... . بچههای شهرک مدتی است که روی در و دیوار و حتی زمین این شعارها را مینویسند. نگهبانها کلافه شدهاند و سعی میکنند آنها را پاک کنند؛ اما این کار بیفایده است. نگهبانها متوجه میشوند که روی ماشین یکی از ساکنین شهرک هم با ماژیک شعار نوشته شده است! این موضوع از کجا آب میخورد؟ و چه کسی بچهها را تشویق به نوشتن این شعارها میکند؟