Skip to main content

مگ آتش‌پاره

معرفی کتاب
اسم واقعی «مِگ»، مارگارت است. وقتی دختر کوچکی بود، این اسم را برای خودش انتخاب کرد و حالا که دختر بزرگی شده است، باز هم همه او را مِگ صدا می‌کنند.او دختر آتش‌پاره‎ای است که فکر نمی‏‌کند، مگر وقتی که دسته‌گلی به آب بدهد! برای همین، همیشه از کارهای خودش پشیمان می‎شود. مِگ نه خودش آرام و قرار دارد نه اجازه می‎دهد دیگران آرامش داشته باشند؛ اما با‌این‌حال دختر خوبی است و اهل خانه و همسایه‌ها می‏‌دانندکه بدون شیرین‎کاری‌های مِگ، زندگی خیلی یکنواخت و خسته‌کننده می‎شود!

بچه‌گل‌های گمشده

معرفی کتاب
«الیویا» و «نلی»، دو خواهر نه و پنج ساله‌اند که زمستان گذشته مادرشان را از دست داده اند و پدرشان که مجبور است مرتب این‌طرف و آن‌طرف برود، می‌خواهد آن‌ها را نزد عمه «مینتی» بفرستد. الیویا سعی می‎کند به پدرش بفهماند که عمه مینتی خیلی پیر است و رفتن به آنجا اشتباه؛ ولی پدر از بچه‎ها می‎خواهد که فقط تابستان را تحمل کنند و قول می‎دهد که در هر فرصتی به آن‌ها تلفن کند...

متل کالیویستا

معرفی کتاب
«میا» همراه پدر و مادرش از چین به امریکا می‌روند. پدر و مادر مجبورند در رستوران کار کنند تا آپارتمان کوچکی برای زندگی داشته باشند؛ اما با خرابکاری میا، از آنجا اخراج می‎شوند و مادر شبانه‌روز دنبال کار دیگری می‎گردد تااینکه... . آن‌ها مدیر مُتل کالیویستا می‌شوند و می‌توانند مجانی در متل زندگی کنند! علاوه‌بر این، برای هرمشتری پنج دلار می‌گیرند و این خیلی عالی است. حالا میا و پدر و مادرش می‎توانند هرکدام یک همبرگر بخورند، بدون اینکه مجبور باشند یک همبرگر را بین خودشان تقسیم کنند. متل مشتری‌های هفتگی هم دارد و... .

دردسرهای زندانیان

معرفی کتاب
«رینی»، «کیت»، «استیکی» و «کنستانس»، طبق دستورات «روندا» در فعالیت‌های زیادی شرکت می‌کنند تا علائق و استعدادهایشان شکوفا شود. آن‌ها به دلایل امنیتی نمی‎توانند به مدرسه بروند و مجبورند در همان خانه قدیمی آموزش ببینند. هر گوشه از آن خانه عجیب می‏‌تواند محلی برای یادگیری باشد؛ اما این اولین‌باری است که در اتاق زندانی می‎شوند و در شرایطی دشوار، اما حقیقی باید انتخاب ‏کنند. وقتی برق بدون هیچ توضیحی قطع می‎شود، این چهار نفر باید سرِ نخ‌هایی به دست آورند تا از توطئه جدید و شیطانی جلوگیری کنند و... .

تلخ‌تر از شیرین

معرفی کتاب
هنگامی‌که «آمادو» و برادر کوچکش، خانواده‌شان را تنها گذاشتند تا کار پیدا کنند، تصورش را هم نمی‏‌کردند که از مزرعه کاکائو در ساحل عاج سردربیاورند و مجبور به کار شوند. حالا تنها چیزی که برای آن‌ها مهم است، شمردن غلاف‌های کاکائو است که می‌‏چینند؛ چراکه هرچه این غلاف‌ها بیشتر باشند، شانس زنده‌ ماندنشان بیشتر است؛ اما هرروز که می‏‌گذرد، اراده‌شان برای ادامه دادن و برای اینکه چیزهای مهم را بشمارند، ضعیف‌تر می‌شود تا اینکه روزی اولین دختر وارد اردوگاه می‎شود و... .

زندگی واقعی وینی‌خرسه: داستان یک بچه‌خرس شجاع در جنگ جهانی اول

معرفی کتاب
بچه‌خرس از سوراخ بیرون می‌‏خزد، گوش‌هایش را تیز می‎کند و با تعجب از مادرش می‌پرسد: «لونه ما توی یه درخته!؟ ». اولین‌باری است که بچه‌خرس از لانه بیرون می‎آید. او از همه‌چیز تعجب می‎کند و لذت می‎برد. او یک گل زرد و چندتا توت کال و تلخ می‎خورد. بعد... . چیز خاصی در این خرس وجود دارد. او آرزو دارد تا جایی بالا برود که پیش از آن هیچ خرسی نرفته است و از کمک خواستن از سنجاب‌ها هم نمی‎ترسد. او می‏‌خواهد بداند جایی بزرگ‌تر از جنگل هم هست؟ و بعد با ستوان «هری کول» آشنا می‌شود و... .

پسر هزار‌ساله

معرفی کتاب
پدر «اَلوا اینارسون» پنج گوی شیشه‎ای داشت که به آن‌ها «لیوپرلِر» می‏‌گفتند، یعنی مرواریدهای زندگی! ماما می‌‏گفت آن‎ها باارزش‌ترین چیزهای دنیا هستند. پدر اَلوا در راه محافظت از مرواریدها مرده بود. حالا فقط سه عدد از مرواریدها باقی مانده است! یکی برای ماما و دوتا برای زمانی که اَلوا بزرگ‎تر شود؛ ولی اَلوا نمی‏‌تواند بیشتر از این صبر کند و وقتی ماما نیست، چاقوی پدرش را روی آتش می‏‌گیرد، سپس دوبار روی قسمت بالای بازویش می‏‌کشد. بعد مروارید زندگی را گاز می‌‏زند و مایع زردرنگ آن را به درون زخمش می‏‌مالد و... . اَلوا یازده سال دارد و نمی‎داند با این کار قرار است بیشتر از هزار سال، یازده ساله بماند!

سرنخ فضایی

معرفی کتاب
«دشیل گیبسن» دوازده سال دارد و در کره ماه زندگی می‏‌کند، به نظر دش، زندگی در قرارگاه فضایی مثل زندگی در قوطی کنسرو غول‌آسایی است که پیمانکار‌های دولتی درست کرده‎ باشند. نمی‌شود بیرون رفت، غذا افتضاح است و... . وقتی یکی از دانشمندان برجسته پایگاه، مرده پیدا می‎شود، زندگی دشیل تغییر می‏‌کند. او گمان می‏‌کند پای قتل در میان است؛ ولی کسی حرف او را باور نمی‌کند تا اینکه... .

مثل یک خانه

معرفی کتاب
طوفان خانه «مونا» موشه را خراب کرده و او در جنگل سرگردان شده است. روزی خیلی اتفاقی هتل دلگشا را پیدا می‎کند و... . او به عنوان پیش‌خدمت در هتل استخدام می‎شود! حیوانات مختلف از راه‌های دور و نزدیک به این هتل می‎آیند تا در آرامش و امنیت تعطیلاتشان را بگذرانند؛ اما ماجرا فقط خوردن شیرینی‎های بلوطی و خوابیدن در رختخواب‌های گرم و نرم نیست. خطر در کمین است و نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. مونا باید فکرش را به کار بیندازد تا از هتل محافظت کند؛ چون برای مونا این هتل دیگر فقط یک سرپناه نیست.

آن‌جا که هندوانه‌ها می‌رویند!

معرفی کتاب
مادرِ «دِلا» اسکیزوفرنی داشت. این بیماری دقیقاً بعد از به دنیا آمدن دلا شروع شده و عضوی از خانواده شده بود. هیچ‌کس به جز دلا و پدرش نمی‎دانست چطور با این بیماری کنار بیاید؛ اما دلا از دیشب نظرش تغییر کرده بود، از وقتی که مادرش را سر میز آشپزخانه دید که بشقابی پر از برش‌های هندوانه جلویش بود و با چاقویی نوک‌تیز تخمه‌های سیاه را یکی یکی و با ضربه‌ای ناگهانی به بیرون پرتاب می‏‌کرد، یکی از تخمه‎ها بالای پیشانی‎اش چسبیده بود و... .