من و بابا
معرفی کتاب
این کتاب درباره رابطه پدران با فرزندانشان است. پسرک پدرش را خیلی دوست دارد. آنها بیشتر وقتها کنار هم هستند. پدر با پسرش بازی میکند و او را میخنداند و پسر در پختن کیک به پدر کمک میکند. پدر برای پسرش قصه میخواند تا او بخوابد و کارهای زیادی را به او یاد میدهد و... . پسر در کنار پدرش احساس امنیت و آرامش میکند؛ چون پدر او بهترین پدر دنیاست!
سه مسافر عجیب
معرفی کتاب
در این کتاب، سه داستان زندگی پیامبر اکرم (ص)، به هم پیوند خورده است. داستانها از زبان حیواناتی روایت میشود که در آن ماجراها حضور دارند. موریانه داستان مخفی شدن پیامبر در شعب «ابیطالب» و خورده شدن عهدنامه را بازگو میکند. عنکبوت داستان تنیدن تار بر دهانه غار را روایت میکند و شتر داستان اسکان پیامبر در مدینه را میگوید.
پیامبر و ماه
معرفی کتاب
این داستان درباره دو نیم شدن «ماه» است که به دست پیامبر و اذن خداوند انجام میشود و راویِ داستان، ماه است. آن شب برخلاف همیشه، پیامبر با مردم زیادی به کوه میآید. مردم از او معجزهای میخواهند تا ایمان بیاورند و ماه دلش میخواهد کاری برای پیامبر انجام دهد. کافران به پیامبر میگویند که دستور دهد تا ماه به دو نیم شود؛ اما این امکان ندارد. مگر میشود ماه دو نیم شود؟! صدایی در گوش ماه میپیچد: «ای ماه زیبا! قرار است تو معجزه «محمد» باشی. تو انتخاب شدهای که دو نیم شوی! تو به فرمان خدای بزرگ، دو نیم خواهی شد.» پیامبر دستش را بلند میکند و معجزه رخ میدهد.
پیامبر و موریانه
معرفی کتاب
در این کتاب که از مجموعه چهار جلدی «دوستان عجیب پیامبر» است، ماجرای عهدنامه و شعب ابیطالب، از زبان موریانه روایت میشود. هنگامی که قریش موفق به بازگرداندن مهاجران حبشه نمیشوند، مبارزه با بنیهاشم را به صورت محاصره اقتصادی و اجتماعی ادامه میدهند. آنها پیماننامهای علیه بنیهاشم امضا میکنند که موجب میشود، پیامبر و یارانش، برای حفظ جان خویش، به شعب ابیطالب پناه ببرند.
پیامبر و زمین
معرفی کتاب
این کتاب از مجموعه کتابهای «دوستان عجیب پیامبر» است که از زبان «زمین» روایت میشود. هنگامی که پیامبر وارد مدینه میشوند، هر کسی دوست دارد که ایشان در منزل او اقامت کنند. پیامبر تصمیم میگیرند شترشان را آزاد بگذارند و شتر هر جا توقف کند، همانجا منزلشان را بنا کنند. شتر حرکت میکند و مردم به دنبالش میروند تا اینکه... .
پیامبر و ابر
معرفی کتاب
«ابر» در آسمان مشغول بازی با دوستانش است که چشمش به «محمد» میافتد. محمد کودکی زیباست، آنقدر که ابر، از تماشای او سیر نمیشود. محمد با عمویش به سفر آمده است. عموی محمد سعی میکند با دستش جلوی تابش خورشید را بگیرد تا او اذیت نشود. ابر خودش را بالای سر محمد میرساند و طوری میایستد که سایهاش روی او بیفتد. در ادامه داستان، ابر متوجه میشود که این کودک در آینده پیامبر خدا میشود و مردم را به یکتاپرستی دعوت میکند. ابر تصمیم میگیرد همیشه نزد محمد بماند و بالای سرش حرکت کند.
جانمی! مرا به تیم راه دادند
معرفی کتاب
از «فرنکی» و «اشلی» خواسته شده است که در تیم بسکتبال کلاس دوم بازی کنند. شنیدن این خبر «هنک» را ناراحت میکند؛ چون او کاملاً بیخبر است. هنک دوست دارد او هم در تیم بازی کند؛ ولی بازی بسکتبال او اصلاً خوب نیست. هنک در تمرینهای آزمایشی شرکت میکند و خیلی شانس میآورد که با حضور آقای مدیر، خانم مربی او را هم به عنوان بازیکن ذخیره انتخاب میکند؛ اما هنک حتی نمیتواند درست دریبل بزند.
مواظب سالاد پرنده باشید
معرفی کتاب
روز سرِ کار رفتن با والدین است و «هنک» تصمیم میگیرد با مادرش به اغذیهفروشی او برود؛ اما هنک نمیتواند سفارش مشتریها را به سرعت یادداشت کند یا آنها را به یاد بیاورد. به همین علت وقتی مجبور میشود از مشتریهای مهم سفارش بگیرد، باید از تنها شانسی که دارد، استفاده کند و همهچیز را حفظ کند؛ ولی آیا هنک میتواند این کار را به درستی انجام دهد؟