جوجهتیغیهای پسر عمو
معرفی کتاب
دو تا جوجهتیغی به شهر جوجهتیغیها میرفتند که شب شد و تصمیم گرفتند کنار تپهای بخوابند؛ اما خوابشان نمیبرد، برای همین شروع کردند به جنگیدن با یکدیگر. آنها، آن قدر جنگیدند تا تمام تیغهایشان تمام شد. جوجهتیغیها بعد از جنگ همدیگر را گم کردند؛ ولی خیلی دوست داشتند که دوباره یکدیگر را ببینند. در این داستان به اهمیت دوستی توجه شده است.
چه کسی آقای صورتی را میشناسد؟
معرفی کتاب
این داستان درباره دختری است که یک روز از پشت پنجره یک مرد صورتی میبیند. دختر همه جا را به دنبال او میگردد و از همه سراغش را میگیرد؛ اما هیچ کس او را ندیده است تا اینکه یک روز، ماشینی صورتی میبیند. پلیس ماشین صورتی را تعقیب میکند و سرانجام دختر، مرد صورتی را پیدا میکند. او یک نقاش است!!!!
کلاه حصیری
معرفی کتاب
این داستان، به صورت غیر مستقیم، به جنگ ایران و عراق و دفاع از شهر خرمشهر اختصاص دارد. مترسک مزرعه، زخمی شده است و سالهاست که با تماشای نخلستان و افتادن درختان، منتظر است که «صالی» فرزند «خالومحمد» به دیدن او بیاید. پس از سالها دوری، پیرمردی به دیدار مترسک میآید. او خالو محمد است؛ ولی صالی همراهش نیست. خالو با مهربانی میگوید: «فردا میآیم و تو را درست میکنم.»