Skip to main content

خاطرات یک تابستان

معرفی کتاب
برادران "فرانکلین"، "کاری" و "بابی جین" سیاه پوستند.آنها به همراه خانواده در یک شهر کوچک و بدون هیجان زندگی می کنند.با پسری سیاه پوست و بزرگتر از خودشان که سرپرست دارد به نام "استایکس" دوست می شوند. آنها برای به دست آوردن موتوری که قرار است استایکس با آن از شهر بگریزد، ماجراهایی را از سر می گذرانند.بدون اطلاع والدینشان با قطار 50 کیلومتر از شهر خارج می شوند، تا موتور را معامله کنند موتور قدیمی آقای "پایک" را می دزدند. و با موتور نو معامله می کنند. استایکس با موتور در حال فرار از شهر تصادف می کند موتور نابود می شود و استایکس در حال مرگ به بیمارستان می رود....

آن خال

معرفی کتاب
این کتاب مجموعه‌ای از 6 داستان کوتاه است. داستان «آن خال» درباره پسربچه‌ای به نام «علی» است که از ضریح امامزاده روستایشان پانصدتومان می‌دزدد، برای خریدن چاقویی که مدت‌هاست دلش می‌خواهد آن را داشته باشد. «غلام»، شرور آبادی، که پشت سرش حرف زیاد است، او را می‌بیند و تعقیبش می‌کند و از علی می‌خواهد پانصد تومان را به ضریح برگرداند و در عوض دویست تومان به او می‌دهد. در حالی‌ که علی با خودش کلنجار می‌رود که پول را برگرداند یا نه، خبردار می‌شود ضریح امامزاده را خالی کرده‌اند و... .

رد انگشت‌هاى اصلی

معرفی کتاب
داستان این کتاب درباره پسر نوجوانی به‌نام «اباذر» است. قهرمانی که در میانه بلا تنهاست؛ بلایی نه از جنس کَل‌کَل‌های نوجوانی، بلکه خطرهایی که می‌تواند تا گرفتن جان او پیش رود. اباذر گیر افتاده در دستان دو همکلاسی قلدر که سرش را از شکاف برج «کهنه قالا» آویزان کرده‌اند. وقتی اباذر آسمان بالای سرِ قلعه تاریخی در «مشکین‌شهر» را می‌بیند، ترس تمام وجودش را دربرمی‌گیرد. همکلاسی‌هایش می‌خواهند او دست از سرِ دختری به نام «گل‌آرا» بردارد و عشق او را فراموش کند.

جایی آن طرف پرچین

معرفی کتاب
داستان این کتاب درباره دهه پنجاه و پیش از انقلاب است. «بیتا» که ده سال دارد، همراه مادر و برادرش، «بهرام» که یک سال از او بزرگ‌تر است، با دایی و همسر او در شهرکی که متعلق به ارتش است، زندگی می‌کنند. دایی بیتا افسر ارتش است و در پادگان آن منطقه خدمت می‌کند. آن‌ها گماشته‌ای به نام عطا دارند. بچه‌ها با عطا ارتباط خوبی دارند. بهرام و بیتا همسن و هم‌کلاس «ستاره» و «شهاب»، بچه‌های سرهنگ «گشتاسی» هستند. شهاب به پشتوانه پدرش که مافوق بقیه افسران منطقه است، هر کار بخواهد می‌کند و... .

کتاب هدهد سفید برای نوجوانان

معرفی کتاب
این کتاب جلد نُهم از مجموعه کتاب‌های «هدهد سفید» است که بخش‌های متنوعی دارد. کتاب با بخشی به نام «آوازهایم برای تو» آغاز می‌شود که نویسنده در یادداشتی با یادآوری خاطرۀ موضوع معروف «تعطیلات تابستان یا عید خود را چگونه گذراندید؟ » در دوران مدرسه، از کودکان و نوجوانان خواسته تا آن‌ها نیز از روزهای کرونایی‌شان بگویند. بخش «روزها و قصه‌ها» به مناسبت فرارسیدن زادروز شهریار و همچنین روز شعر و ادب فارسی، داستانی دربارۀ روزهایی که این شاعر توانمند هنوز به این نام شهرت نیافته بود، نقل کرده است.
در بخش «سرزمین‌ها و افسانه‌ها»... .

کتاب هدهد سفید برای نوجوانان

معرفی کتاب
کتاب حاضر جلد دهم از مجموعه کتاب‌های «هدهد سفید» است که بخش‌های مختلفی دارد. در بخش اول که «آوازهایم برای تو» نام دارد، داستانی آمده است دربارۀ جوانی که به‌خاطر کتاب ‌خواندن دستگیر می‌شود! در بخش دیگری که «قفسه» نام دارد، از کتاب‌هایی می‌گوید که مورد علاقۀ نویسنده‌هاست و در بخش «نمایشنامه‌ای برای اجرا»، نمایشی یک‌پرده‌ای ارائه شده است، به نام «درِ عوضی» که از اول تا آخر در کتابخانه اتفاق می‌افتد.

کتاب هدهد سفید برای نوجوانان

معرفی کتاب
کتاب حاضر جلد دوازدهم از مجموعه کتاب‌های «هدهد سفید» است که بخش‌های مختلفی دارد. بخش اول حاوی داستانی است به نام «مردی که جایش توی کتاب نمی‌شد». در بخش «نمایشنامه‌ای برای اجرا»، نمایشی یک پرده‌ای به نام «روز افتتاح» آورده شده است و در بخش «قفسه»، کتاب‌هایی برای مطالعه معرفی می‌کند. همچنین کتاب‌، بخشی به نام «از نگاه نوجوانان» دارد که از مشکلات نویسندگی در دنیای کرونا‌زدۀ امروز می‌گوید.

قنات رستم‌آباد

معرفی کتاب
صدای بی‌موقع اذان بلند شد. هروقت اتفاقی رخ می‌داد، اذان می‌گفتند تا توجه مردم جلب شود. مادر، «منیژه» را صدا کرد. منیژه فکر کرد مادر دوباره عقرب یا رتیل دیده؛ اما وقتی منیژه وارد حیاط شد، مادر را دید که به آسمان نگاه می‌کرد. حالا منیژه هم صدای اذان را می‌شنید. مادر از او خواست به سمت مسجد بدود و خبر بگیرد. وقتی منیژه به مسجد رسید، مردم را دید که جمع شده بودند و... . منیژه مثل فشنگ در رفت؛ اما نه به سمت خانه، سمت خروجی ده!

شوپه رد سرخ خون روی برف

معرفی کتاب
«روجا»، رَدِ خون را روی برگ‌های کفِ جنگل دنبال کرد. خون هنوز تازه بود و او نمی‌توانست بی‌تفاوت باشد. اگر یکی از بچه‌های روستا زخمی شده باشد، چه؟ روجا ردِ خون را گرفت و به چیزی رسید که اصلاً فکرش را هم نکرده بود. توله‌پلنگی زخمی، از درد به خودش می‌پیچید. توله‌پلنگ خیلی کوچک بود و روجا نمی‌دانست چه‌کار باید بکند. اطرافش را نگاه کرد. انگار حتی پرنده هم در جنگل پر نمی‌زد.

کافه خورشید

معرفی کتاب
پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها تاریخ پرفراز و نشیبی را پشت سر گذاشته‌اند. آن‌ها انقلاب و جنگ را با چشم‌های خودشان دیده‌اند و اگر پای صحبتشان بنشینی، حرف‌های زیادی برای گفتن دارند. نوۀ «مامان‌پریا»، می‌خواست یک داستان بلند بنویسد، تکلیف کلاس داستان‌نویسی بود. مامان‌پریا، زن خوش‌برورویی بود و البته کمی مرموز. چیز زیادی از زندگی‌اش نمی‌دانست و کلی سوال در ذهنش داشت. برای همین او را انتخاب کرد تا درباره‌اش بنویسد.