دختری که میدانست: حس ششم
معرفی کتاب
«کتیس» بر اثر تصادف دیگر نمیتواند راه برود. او فلج شده است! روزهای اول کتیس عصبانی و غمگین است. او که دختری پرجنبوجوش است، نمیتواند بپذیرد که دیگر هرگز نمیتواند راه برود؛ ولی بعد از مدتی، متوجه تغییراتی در خودش میشود. مثلاً او میتواند حس کند که کسی به زودی وارد اتاق میشود و اینکه دقیقاً چه میگوید. او حتی میتواند مدادی را که روی زمین افتاده است، به حرکت درآورد و آن را به سوی خودش بکشد! او چیزهای زیادی میبیند! چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟ این احساسات از کجا آمدهاند؟
سیاه زیبا
معرفی کتاب
راوی داستان، کره اسب زیبایی به رنگ سیاه است. داستان از اولین سال تولد کره اسب آغاز میشود، زمانی که شیر مادرش را میخورد و در کنار او راه میرود. «سیاهزیبا» نامی است که صاحبش برای او انتخاب میکند، صاحبی مهربان که او و مادرش را بسیار دوست دارد و مراقب آنهاست. هنگامیکه سیاهزیبا بزرگتر میشود، به او افسار و لگام میزنند و به پاهایش نعل میبندند و سرانجام او را به مردی به نام « اسکورگوردن» میفروشند. حالا او در خانه جدیدش است و ماجراهای زیادی پیش رو دارد.
شربت آرزو
معرفی کتاب
جادوگر «دیوون» والامقام، عضو هئیت مخفی جادوگران و خاله جادوگر «پولچاپکن»، دچار مشکل بزرگی شدهاند. آنها با نزدیک شدن به پایان سال، هنوز نتوانستهاند قراردادشان را با «دیو جهنمی» بزرگ به پایان برسانند. دیوون و پولچاپکن، تصمیم میگیرند در ساعات پایانی سال، کمکاریشان را جبران کنند. «مااورتیزیو»، گربه جادوگر دیوون و «یاکوب قارقاری»، کلاغ خانگی خاله «دیروونی»، از نقشه جادوگرها سردرمیآورند و تلاش میکنند آن را به هم بزنند. آیا آنها میتوانند این کار را انجام دهند؟
مرغابی کارلینه
معرفی کتاب
«کارلینه» در کلبهای در حاشیه شهر زندگی میکند و کارش آشغال جمع کردن است. همه به او کارلینه «آشغال جمعکن» میگویند؛ اما از وقتی کامیونهای زبالهبر، شروع به کار کردهاند، دیگر کسی با کارلینه کاری ندارد تا اینکه روزی «امیل» مرغابیایی به او هدیه میدهد که لاغر و بیمار است و کارلینه از مرغابی مراقبت میکند. روزی متوجه میشود دیگر در خانه خوراکی برای خوردن ندارد. در همین لحظه، مرغابی یک تخم میگذارد و... .
لبخندی برای سوفیا
معرفی کتاب
"جمشید" و "حمید"، شخصیت های نوجوان داستان همراه دایی "رضا" و عمو "صابر" که کامیون دار هستند، می خواهند یک محموله گندم را از بندر پهلوی(سابق) به تهران قحطی زده ببرند. در همین حین یک کشتی حاوی صدها لهستانی اسیر در سیبری در بندر لنگر می اندازد و مقامات محلی الزام می کنند که اسرا هم روی بار گندم سوار شوند تا از طریق تهران به لهستان برگردانده شوند. در این بین شخصیت داستان با دختر نوجوان لهستانی به نام "سوفیا" آشنا می شود و رابطه ای عاطفی بین آن ها شکل می گیرد. سر انجام بعد از ماجراها و تعلیق های گوناگون و در ضمن مروری بر روزهای پر آشوب به قدرت رسیدن رضا خان میر پنج، اسرا و بار گندم به تهران می رسند و ....
نسکافه با شریف رضی
معرفی کتاب
این داستان راویان مختلفی دارد. «دیوید»، «ریناتا»، «سمیره» و زنی از کشور «عراق». دیوید در طبقه دوم ساختمانی در «آمستردام» زندگی میکند و هنگامیکه از دنیا میرود، هیچکس متوجه مرگ او نمیشود؛ حتی همسایه فضولش، «ریناتا». زمانیکه وسایل خانه دیوید را کنار خیابان میگذارند، زن عراقی که در همسایگی او زندگی میکند، اثاث او را وارسی میکند. یک تابلوی نقاشی و یک صندوقچه چوبی بزرگ توجهش را جلب میکند. صندوقچه پر از کتابهای قدیمی به زبانهای مختلف است و کتاب قطوری با جلد قرمز که خیلی قدیمی به نظر میرسد، «دیوان شریف رضی». یک کتاب عربی!
گنامینوها قدر آدم را نمیدانند
معرفی کتاب
چهار نوجوان برای شرکت در کلاس «انتخاب»، معرفی شدهاند. معلم این کلاس، حاضر نیست به مدرسه برود و قبول کرده است که فقط به این چهار نفر درس بدهد! معلمی که در همسایگی بچهها خانه دارد؛ ولی هیچکدام او را نمیشناسند و هیچکدام نمیدانند درس انتخاب چیست. جلسه اول کلاس، آقای معلم توضیح میدهد، انتخاب درسی است که به ما یاد میدهد چشم و گوشمان را باز کنیم. او درباره آفرینش انسان و نافرمانی شیطان میگوید و اینکه شیطان سوگند خورده است فرزندان انسان را فریب دهد و... .
من یک لاکپشتم
معرفی کتاب
زمان جنگ است. «ایاز» به خاطر نمره ریاضیاش هر روز کتک میخورد. معلم ریاضی، لاکپشت صدایش میکند و ایاز فکر میکند شاید به علت بلوز کاموای سبزی است که میپوشد. یه روز خبر شهادت دایی ایاز را میآورند. او همچنان در مدرسه کتک میخورد تا اینکه پدرش با معلم ریاضی دست به یقه میشود و ریاضی را به او یاد میدهد. حالا دل ایاز گرم شده است؛ اما روزی متوجه میشود که پدرش هم میخواهد به جبهه برود. او سعی میکند مانع شود؛ ولی بینتیجه است و او همچنان با معلم ریاضی مشکل دارد. بچههای دیگری هم هستند که با این معلم مشکل دارند و گویا براش نقشهای کشیدهاند.
در خوابهایم
معرفی کتاب
زن قالیباف برای نجات خانهاش از خراب شدن، نذر میکند قالیچه کوچکی ببافد و تقدیم حرم «امامرضا» (ع) کند. از طرفی «هانی»، پسر «سیدهاشم معبر»، عاشق «نبات»، نوه «حاجیحیی»، میشود. یحیی دنبال جفت قالیچهاش میگردد و شرط میکند اگر جفت قالیچه پیدا شود، با ازدواج نبات و هانی موافقت کند؛ اما حاجیحیی در اثر سکته ناگهانی در بیمارستان بستری میشود و بعد از چند ساعت، در حالی که خانواده خوشحالاند که خدا عمر دوبارهای به او داده است، از دنیا میرود و... .
مثل شیشه مثل سفال
معرفی کتاب
پدر و برادر «پونه»، در عرض چند ثانیه، با ورود فردی مسلح به طلافروشی، کشته شده بودند و پونه نمیدانست بدون آنها چگونه زندگی کند؛ اما چندوقتی بود که آرامشش را به دست آورده بود. از آن طرف، مادر حنیف به او سفارش کرده بود که سرِ وقت خانه باشد تا بدقول نشوند. آن روز قرار بود به خواستگاری بروند؛ اما سرِ دو راهی، وقتی حنیف از شیرینیفروشی بیرون آمد، با پونه چشم در چشم شد و باور نمیکرد که حوریای که دو سال است در خواب میبیند، انسان باشد. انسانی که هماکنون روبهرویش ایستاده است! و... .