ممنون به خاطر گلهای کاغذی
معرفی کتاب
«زیبا وارد خیابان شد. کمرش را راست و قدمهایش را آهسته کرد. خوشحال بود که به تهران آمدهاند و دیگر در انزلی نیستند». اینجا تهران است و از نظر زیبا همهچیز تهران با انزلی فرق دارد. در این داستان پرداخت مناسب شخصیتها، توصیف عمیقترین احساسات و افکار و بیان دقیق جزئیات صحنه سبب میشود، مخاطب تا انتهای داستان با آن همراه باشد.
پنی فاجعه بد جوری واگیر دارد
معرفی کتاب
در این داستان دختری شر و شیطان به نام پنی اتفاقهای عجیبی را ایجاد میکند که به گفته خودش فکرهای بکر و جالبی هستند که گاهی با واقعیت جور در نمیآیند. پنی برای توجیه کارهایش میگوید: من از کجا میدانستم که نمیشود آبله مرغان را به مدرسه برد و یا نباید به شکل یک گربه آبیرنگ به کلاس ژیمناستیک بروم، چون بدجوری واگیر دارم؟!
شهر طلا و سرب
معرفی کتاب
این کتاب سومین داستان از داستانهای سهگانه نویسنده علمی ـــ تخیلی انگلیسی است. در دو داستان پیشین، عدهای از ساکنان زمین که به ترتیبی از اسارت موجودات فضایی و هیولاهای فلزی سه پایه نجات یافتهاند، به کوههای سفید پناه میبرند و از آنجا با فرستادن گروههای شناسایی موقعیت امنیتی شهر «طلا و سرب» را که جایگاه اصلی موجودات مذکور است، ارزیابی میکنند. در این داستان آنها برای نجات ساکنان زمین دچار مشکلاتی میشوند و... .
برده رقصان
معرفی کتاب
یکی از سیاهترین صفحات تاریخ بشری، بردگی و بردهداری بوده است. این امر همواره ادعای مبنی بر اشرف مخلوقات بودن انسان را زیر سؤال برده است. در این کتاب خواننده به همراه کودک سیاهپوستی که برای بردگی ربوده شده و به سرزمین دیگری انتقال مییابد، همراه شده و شاهد رنجهای باورنکردنی آنها در طول چنین سفرهای طاقتفرسایی میشود.
تیستو سبز انگشتی
معرفی کتاب
تیستو کودکی است که نمیتواند بپذیرد آدم بزرگها با عقاید و افکار از پیش ساخته شدهشان دنیا را به او بشناسانند و هنگامی که نگاهش را با دیدی تازه به آدمها میدوزد، آن وقت متوجه آدم بزرگهایی میشود که با عینک عادت به همهچیز نگاه میکنند. تیستو شانس این را دارد که از کودکی در جهتی درست حرکت کند. حرکت تیستو با یاری گرفتن از گلها آغاز میشود و داستان ادامه مییابد.
به خاطر یک اسب
معرفی کتاب
اوروس پسر عجیبی است. سرکش و خیالاتی، تنومند و قوی و عاشق اسبها. او در اصطبل میخوابد تا تمام وقت نزدیک اسبها باشد. تا اینکه اسب جدیدی به نام رستم به مزرعه میآید. رستم سرکش و وحشی است و اجازه نمیدهد کسی سوارش شود و همه را به زمین میکوبد؛ ولی اوروس با او حرف میزند و به راحتی سوارش میشود. اوروس در کنار اسبها، به خصوص رستم خوشحال و خوشبخت است، تا اینکه بر اثر حادثهای مجبور میشود رستم را فراری دهد.