Skip to main content

درخت بخشنده

معرفی کتاب
درخت و پسرک با هم دوست هستند. پسرک هر روز نزد درخت می‎رود. او با برگ‌های درخت برای خود تاج درست می‎کند، از تنه درخت بالا می‎رود، با شاخه‌هایش تاب‌بازی می‎کند، از سیب‎هایش می‎خورد و وقتی خسته می‎شود، زیر سایه‎اش می‌خوابد. درخت و پسرک از بودن با هم بسیار خوشحال هستند. سال‌ها می‎گذرد، حالا پسرک مرد جوانی شده است. او غمگین است و حوصله بالا رفتن از درخت را ندارد. پسرک به پول احتیاج دارد. درخت سیب‌هایش را به او می‎دهد تا بفروشد و شاد باشد. مدتی بعد دوباره مرد جوان بازمی‎گردد. او باز هم غمگین است و درخت... .

زمانی که هم‌صحبت فریدا بودم

معرفی کتاب
«مینا»، «مانی»، «محسن» و «پریسا» به خانه مادربزرگ می‎روند؛ اما او به مسافرت رفته است و فقط دایی «سامان» در خانه است. دایی سامان یک کارتن پر از صفحه‌های گرامافون قدیمی به بچه‌ها می‌دهد. با شنیدن صدای نوجوانی دایی سامان روی صفحه‌ها، بچه‌ها به ماجرای سفر او به مکزیک و دیدارش با «فریدا» (نقاش مکزیکی)، پی می‌برند. در این سفر «لوئیس بونوئل» دایی و فریدا را همراهی می‌کند. آن‌ها به جنگلی عجیب می‌روند و از معابد آزتک‌ها سردرمی‌آورند!

خاطرات یک مارمولک

معرفی کتاب
درست لحظه‌ای که مارمولک‌کوچولو از تخم بیرون می‌آید، پرنده‌ای مادرش را شکار می‎کند؛ اما در همین موقع شکارچی پرنده را با تیر می‎زند و پرنده و مارمولک به زمین می‎افتند. مارمولکِ مادر، خانه را گم کرده است و نمی‌تواند برگردد. بعد از چند ماه، مارمولک کوچولو بزرگ می‌شود و همراه پدرش به دنبال مادر می‎روند. آن‌ها در این راه از «خرخاکی»، «جغد»، «مورچه» و «کرم خاکی» کمک می‌گیرند. آیا مارمولک کوچولو می‌تواند مادرش را پیدا کند و او را ببیند؟

هیولای کلمه‌خوار

معرفی کتاب
«بردیا» شاهزاده‌ای است که شنل جادویی خاصی دارد. او آدم مهمی است و چیزهایی دیده که تا به حال هیچ بچه‌ای ندیده است. بردیا متوجه می‌شود پدربزرگش درگیر ماجراهای وحشتناکی است که آدم‌های عادی از آن خبر ندارند. بردیا باعث می‌شود که یکی از خواهرها به دست «گولاخ‌ها بیفتد. هیولاها می‌خواهند تمام کتاب‌های جهان را نابود کنند. آیا بردیا می‌تواند جلوی این اتفاق را بگیرد؟

پیشگوی چشم نقره‌ای

معرفی کتاب
گوش‌های «بردیا» با خوردن میوه‌ای جادویی، بزرگ شده‌اند. او با کلاه کاموایی گوش‌هایش را می‌پوشاند و به پارک نزدیک خانه می‌رود و منتظر پیرزن آسانسوری می‌شود. در پارک او با دختر مرموزی به نام «مانیا» آشنا می‌شود. «گولاخ‌ها» برای نابود کردن کتاب‎های جهان به روی زمین می‌آیند و دنبال خواهرها می‎گردند تا دروازه تاریکی را برای اربابشان باز کنند؛ اما خواهرها چه کسانی هستند؟

شاهزاده شنل تشتکی

معرفی کتاب
«بردیا» دوست ندارد کسی متوجه لکنت زبانش شود، برای همین، وقتی سوار آسانسور خانه‌شان می‌شود، جواب سلام پیرزن را نمی‌دهد. بردیا مطمئن است که پیرزن جادوگر است و بچه‌های کوچک را در خانه‌اش می‌خورد! همستر بردیا گم شده است و او شک ندارد که کار پیرزن است. شاید با همستر سوپ درست کند، شاید هم همدست هیولای نامرئی باشد. بردیا شنل تشتکی‌اش را می‌پوشد و با آسانسور هزار طبقه به زیرزمین می‌رود. آیا او از پس گولاخ‌های آدمخوار برمی‎آید؟

آدم بدها در عملیات فضایی بودار

معرفی کتاب
دنیا پُر شده از توله‌سگ‌ها، اسب‌های کوتوله، دلفین‌ها، خرگوش‌ها و باز هم گربه‌های زامبی. احتمالاً این کار زیر سرِ دکتر «رابرت مارمالاد شرور» است. انگار دنیا به آخر رسیده است. به تازگی خبر رسیده است که هیولاهایی که دردسر درست کرده بودند، برای قانع کردن مقامات، ادعا می‎کنند، می‎دانند دکتر مارمالاد کجا پنهان شده است. آن‌ها می‌گویند او در کره ماه است، با اسلحه‎ای به نام «نازنازیلا». حالا یک قهرمان باید باشد تا دنیا را نجات دهد.

هولولو با کوچولو در سرزمین رویایی

معرفی کتاب
مادر «کوچولو» برای تولدش کیک موشکی بزرگی درست کرد، با شکلات‌ها و بادکنک‌های رنگی خیلی زیبا. دوستان کوچولو هم دعوت بودند. پدرش یک موجود فضایی به او هدیه داد که خیلی عجیب و جالب بود. آن شب کوچولو با موجود فضایی که نامش «هولولو» بود، در آسمان پرواز کرد و به سرزمین رویایی رفت. سرزمینی که خاکش، ژله‌، ابرش، پشمک، بارانش اسمارتیز و خورشیدش پاستیل بود. کوچولو با مردم آن سرزمین آشنا شد و با کمک هولولو به خانه‌اش بازگشت.

از این کتاب به آن کتاب

معرفی کتاب
«بن» و «بلا» در خیابان به این طرف و آن طرف می‌پرند که سگ بلا هم به آن‌ها ملحق می‌شود و موقع پریدن باعث می‌شود بن و بلا از صفحه به بیرون پرت شوند. آن‌ها به اشتباه وارد کتاب‌های دیگری می‌شوند؛ کتاب شمارش اعداد، کتاب اهرام مصر، کتاب شنل قرمزی و... . آن‌ها سرانجام یک بالن پیدا می‌کنند و به جایی می‌روند که می‌توانند وارد کتاب خودشان شوند؛ اما حالا سگ بلا کجاست؟

آلیس در سرزمین عجایب

معرفی کتاب
«آلیس» همراه خواهرش بیرون از خانه نشسته‌اند که ناگهان آلیس خرگوش سفیدی را می‌بیند که ساعت جیبی دارد. او خرگوش را دنبال می‌کند تا به سوراخی می‌رسد. آلیس در سوراخ سقوط می‌کند و... . آنجا میزی وجود دارد که کلیدی روی آن است، دری هم آنجاست که برای آلیس بسیار کوچک است. پس از ماجراهای بسیار، آلیس از در عبور می‎کند و وارد باغ زیبایی می‌شود که تمام ماجراهای بعدی در این باغ رخ می‌دهد.