حاکم مهربان
معرفی کتاب
آشنا شدن با محصولات و خدمات بیمه برای خانوادهها و فرزندان آنها جالب و مفید خواهد بود. کتاب حاضر اولین جلد از مجموعهای 14 جلدی است که با بیان داستانی کودکانه و ذکر ماجراهایی که هر دفعه برای شخصیتهای این داستان رخ میدهد، مخاطب را به ضرورت داشتن بیمه برای رفع نگرانی از عاقبت بعضی اتفاقات ناخوشایند رهنمون میشود. در انتهای داستان مخاطب باید به سؤالهایی مرتبط با متن پاسخ دهد.
زوغولی
معرفی کتاب
مامانغوله در حال بافتنی بافتن است و بچهغولها در حال بپر بپر و بازی کردن هستند. مامانغوله، بچهغولها، یعنی «غولچه»، «موغولی» و «زوغولی» را به حیاط میفرستد تا آنجا بازی کنند. بچهها در حیاط مشغول بازی میشوند که ناگهان صدای فریاد زوغولی بلند میشود. انگار تیغی به پای زوغولی فرو رفته است؛ اما وقتی مامانغوله میآید، میفهمد که درد زوغولی از چیست و درمان آن را هم میداند!
هیچ کس یک دیو را دوست ندارد
معرفی کتاب
در اعماق سیاهچال، دیو بیدار میشود تا روز تازهای را آغاز کند. او مشغول انجام دادن کارهای روزانه است که صدای برخورد چند جفت چکمه روی کف سنگی سیاهچال، همهچیز را تغییر میدهد. چند ماجراجو «اسکلت»، دوست صمیمی دیو، را میدزدند. دیو تصمیم میگیرد اسکلت را نجات دهد؛ اما او میداند که هیچکس از یک دیو خوشش نمیآید. با این حال، راه میافتد و کوهها را پشت سر میگذارد تا اینکه با کشاورزی روبهرو میشود. مرد کشاورز که از دیو ترسیده است، او را دنبال میکند. دیو فرار میکند تا به مسافرخانهای میرسد و... .
هیولای هزاردندان
معرفی کتاب
شاهزادهخانم «ماگنولیا» خیلی خسته است؛ چون تمام شب با هیولاها جنگیده است. دقیقاً زمانی که میخواهد بخوابد، صدایی میشنود. شاهزادهخانم لباس سیاهش را میپوشد و به چراگاه بزها میرود. هیولای هزاردندان آنجاست و میخواهد همه بزها را بخورد. ماگنولیا از او میخواهد که به سرزمین هیولاها بازگردد؛ اما هیولا او را در دستش میگیرد و دهانش را باز میکند؛ ولی در همین موقع یک نفر دُم هیولا را میکشد و... .
خرگوشهای بزخور
معرفی کتاب
«ماگنولیا»، یک شاهزادهخانم زیبا و یک ابرقهرمان شجاع است. او راز مهمی دارد که نمیخواهد هیچ کس از آن خبردار شود. هر وقت زنگ خطر هیولا به صدا درمیآید، شاهزادهخانم لباس پفپفی و کفشهای شیشهایاش را در انبار مخفی میکند و لباس سیاه میپوشد، نقاب مشکی خود را میزند و از داخل تونل مخفی سُر میخورد و بیرون میرود. ماگنولیا اسبی به نام «نفس طلا» دارد که همیشه همراه اوست. شاهزاده سیاهپوش با هیولاهای بدجنس و خطرناک مبارزه میکند. اینبار زنگ خطر از چراگاه بزها به گوش میرسد. یعنی چه اتفاقی افتاده است؟
تولد پردردسر
معرفی کتاب
تولد شاهزادهخانم «ماگنولیا»ست و او میخواهد همه چیز عالی باشد. او لباس پفیاش را میپوشد و کفشهای شیشهایاش را برق میاندازد و... هر لحظه ممکن است میهمانها از راه برسند؛ اما ناگهان انگشتر جواهرنشانش زنگ میزند، هیولا حمله کرده است. شاهزادهخانم لباس و کفشش را درمیآورد و لباس سیاهی میپوشد و نقاب میزند و از تونل مخفیاش از قصر بیرون میرود تا با هیولا بجنگد. هیچ کس نمیداند که او شاهزاده سیاهپوش است!
مهمان فضول
معرفی کتاب
دوشسِ «موبرجی»، مهمان شاهزادهخانم «ماگنولیا» است. آنها در حال خوردن شکلات داغ و کیک فنجانی هستند که انگشتر شاهزادهخانم به صدا درمیآید. دوشس که خیلی دلش میخواهد راز ماگنولیا را کشف کند، کنجکاو میشود؛ اما شاهزادهخانم بهانهای میآورد و به سرعت از آنجا دور میشود. او به مخفیگاهش میرود، لباس صورتیاش را درمیآورد، لباس سیاهش را میپوشد و از توی تونل مخفیاش سُر میخورد و پایین میرود؛ زیرا او شاهزاده سیاهپوش است که با هیولاها مبارزه میکند!
تو خیلی خرس بدی هستی!
معرفی کتاب
دختر وارد غار خرسی میشود تا بادبادکش را که داخل غار رفته است بیرون بیاورد. خرسی تکانی میخورد و بادباک کاغذی خراب میشود. دختر از بالای کوه تا خانه پای خود را گرومپگرومپ به زمین میکوبد و مدام تکرار میکند: خرسی بد! خرسی بد! اما خرسی فکر میکند اصلا بد نیست و فقط دختر زیادی عصبانی شده است. برای همین خرسی هم یک فکر بد خرسی به سرش میزند و تا پایین کوه گرومپگرومپ میرود...
سنگ، کاغذ، قیچی
معرفی کتاب
سنگ قویترین جنگجوی سرزمینش، یعنی حیاط پشتی بود؛ ولی چون هیچکس نمیتوانست با او نبرد کند، همیشه غصه میخورد. در همان زمان، کاغذ هم در سرزمینِ دفتر و کتابها، باهوشترین جنگجو بود و هیچکس به پایش نمیرسید. او همیشه پیروز بود؛ اما غصه میخورد چون حریفی نداشت. در سرزمین دیگری، قیچی در قلمرو آشپزخانه، سومین جنگجویی بود که هیچکس نتوانسته بود او را شکست بدهد تا اینکه روزی در غار بزرگ گاراژ، سنگ و کاغذ و قیچی با هم روبهرو شدند. به نظر شما چه اتفاقی افتاد؟
کشتی سرگردان در مه دریا
معرفی کتاب
پیرمرد هر روز صبح از پنجره اتاقش که رو به دریا باز میشود و در مه صبحگاهی، در انتهای دریا، سه شاخه گل نرگس، سه طاووس، سه شمع و... را میبیند که از دل دریا سربرآوردهاند و سه پرنده سبز و قرمز و آبی اطراف آنها پرواز میکنند. او هر روز سوار قایق میشود و پاروزنان به آن سمت میرود؛ اما به محض اینکه به آنها میرسد، اتفاقاتی رخ میدهد که باعث تعجب بسیار زیاد پیرمرد میشود و... . نویسنده در این داستان، نگاه متفاوتی به چیستی و هستی دنیا دارد و به مخاطبان میآموزد با نگاهی نو به اطراف خود بنگرند.