پرنده تنها بود!
معرفی کتاب
نویسنده در حال نوشتن داستانی درباره تنهایی است. تنهایی درخت، تنهایی پرنده و تنهایی آسمان؛ اما وقتی پرنده روی شاخه درخت مینشیند، پرنده و درخت دیگر تنها نیستند و وقتی آسمان بالای درخت خیمه میزند، دیگر هیچکس تنها نیست تا اینکه شکارچی از راه میرسد و... . نویسنده داستان، خودش تنهاست و در آرزوی اینکه کاش میتوانست به جایی، به کسی، چیزی یا آدمی تکیه کند!
راز و نیاز و گلپیاز
معرفی کتاب
پیرزن با سه دخترش، «راز»، «نیاز» و «گل پیاز» زندگی میکرد. خانه آنها هفت در داشت و هرشب نوبت یکی از دخترها بود که درها را ببندد. شبی که نوبت دختر بزرگتر بود، در هفتم را فراموش کرد ببندد. نیمهشب غولی وارد خانه شد و از آنها غذا خواست. پیرزن دختر بزرگش را که در را نبسته بود فرستاد تا برای غول غذایی درست کند... .
سایه
معرفی کتاب
«سایه» میگوید هیچی نیست، تنهایی به سایه میگوید تو تنها هستی، سایه غمگین هم بود و برای همین سروکله غمگینی هم پیدا شد. سایه از تنهایی و غمگینیِ خودش عصبانی شد و همانموقع عصبانیت سر رسید و... . حالا سایه، تنها، غمگین، عصبانی و غرغروست. سایه اصلاً از این وضعیت خوشش نمیآید. ناگهان خوش میآید و میچسبد به سایه و... .
یک آرزو
معرفی کتاب
پرندهای روی درخت سیبی مینشیند، درخت سیبی که پر از شکوفه است. بچهها پرنده زیبا را میبینند و میخواهند او را بگیرند. پرنده از درخت میخواهد که پنهانش کند. درخت شکوفههایش را بر سر بچهها میریزد و پرنده فرصت پیدا میکند که فرار کند. چندماه بعد، وقتی شکوفههای سیب تبدیل به سیبهای سبز و قرمز شدهاند، پرنده دوباره بازمیگردد و روی شاخه درخت مینشیند. پرنده از سیبهای درخت میخورد و میگوید اگر درختها میتوانستند پرواز کنند، پرنده او را به خود میبرد و درخت... .
قایمباشک فیلی
معرفی کتاب
فیل از بچگی بازی قایمباشک را دوست داست؛ اما حالا خیلی بزرگ شده بود. روزی دوباره هوس قایمباشک کرد و از دوستانش؛ ببری و سنجاب و قورباغه خواست تا با هم قایمباشک، بازی کنند. سنجاب چشمهایش را بست و شروع به شمردن کرد. قورباغه توی گل نیلوفر قایم شد و ببری لابهلای علفهای خشک. فیل به طرف رودخانه رفت و فکر کرد مثل همیشه میتواند زیر آب قایم شود؛ اما آب تا زانویش بود! حالا او کجا قایم شود؟
گول گولاخین
معرفی کتاب
این کتاب پنج داستان دارد. قهرمان همه داستانها موجودی به نام «گولگولاخین» است که همه حیوانات جنگل را آزار میدهد. یکبار غذای مورچه و خرس و زنبورها را میدزدد و یکبار جوجه اژدها را. در داستان دیگری حیوانات جنگل را با هم دشمن میکند و در داستان بعدی چراغ جادو را میدزدد و...؛ اما در همه داستان عواقب کارهایش را میبیند.
ارتش پنبه و مرگ ماهیهای پرنده
معرفی کتاب
«پنبه» و پدرش، در خیابان ماهیفروشها زندگی میکردند؛ البته نه از آن ماهیهایی که برای شام میخورند؛ «ماهی پرنده!» تا اینکه یک روز همهچیز برای همیشه تغییر کرد، روزی که تمام ماهیها مردند و پدر پنبه غیبش زد. حالا همه خیال میکردند کار اوست و میخواستند پیدایش کنند تا به حسابش برسند. قبل از همه، پنبه راه میافتد تا پدرش و حقیقت ماجرا را پیدا کند؛ در سفری سراسر راز و رمز و شگفتی و البته خطرهایی که او از آنها بیخبر است.
ویز ویز تره
معرفی کتاب
پشهها کنار برکه نشستند تا آب بخورند. وقتی «چشم دماغنیزهای» به آب نگاه کرد، از تعجب خشکش زد، عکسشان توی آب بود! پشهها که تا به حال عکسشان را در آب ندیده بودند، فکر کردند پشههای دیگری تو آب هستند. آنها سعی کردند با پشههای توی آب صحبت کنند؛ اما جوابی نشنیدند. درحالیکه پشهها عصبانی شدهاند، سروکله لاکپشت پیدا میشود. لاکپشت هم از دیدن عکسش در آب تعجب میکند. حالا سوالی بزرگی برای پشهها و لاکپشت به وجود آمده است. اگر آنهایی که در آب هستند، عکس خودشان است، پس خودشان کی هستند!؟
باباى نهسالگی
معرفی کتاب
امروز «زهرا» نه ساله میشد. آنها در مدرسه جشن داشتند. مادر برای زهرا چادر سفیدی، پُر از شکوفههای صورتی و قرمز دوخته بود.زهرا با پدر و مادرش به مدرسه رفت و میدانست که پدر عازم جبهه است. وقتی به مدرسه رسیدند، پدر هدیه جشن تکلیف زهرا را به او داد، خداحافظی کرد و رفت. سر صف، قرار بود بچههایی که پدرشان شهید شده، سرود بخوانند. خانم ناظم اسم آنها را خواند و زهرا اسم خودش را هم شنید؛ اما این چطور ممکن بود!؟