مری پاپینز
معرفی کتاب
خانوادهی بنکس خیلی فوری به بهترین و کمخرجترین پرستار بچهی دنیا نیازمندند. شبهنگام، باد شدید شرقی، "مری پاپینز" را با کلاهی در یک دست و کیفی در دست دیگر به خانهی شمارهی هفت کوچهی گیلاس میآورد. برخلاف پرستارهای دیگر، همهی کارهای مری پاپینز عجیب و غریب است. از توی کیف خالیاش، یک عالمه وسیلهی شخصی و حتی میز و صندلی در میآورد! از نردههای سرسرا به طرف بالا سُر میخورد! و روزهای چهار فرزند خانوادهی بنکس را از ماجراهای هیجانانگیز و جادویی پُر میکند.
راز دریاچه نامرئی (مجموعه داستان نوجوان)
معرفی کتاب
من احساس کردم بابا هم ترسیده ولی صورتش مثل کسانی نبود که میترسند؛ بیشتر شبیه آدمهای عصبانی بود. فکر کردم شاید بابا هم مثل مامان دوست ندارد که ما بفهمیم ترسیده است؛ برای همین صورتش را این شکلی کرده است. ولی من نترسیده بودم. حتی یک احساس خوب هم داشتم. حالا ما روی دریاچه نامرئی بودیم و آن را نمیدیدیم و در یک جای اسرارآمیز گم شده بودیم، فکر میکردم داخل سرزمین قصهها هستیم.
نذر آهوها (مجموعه داستان)
معرفی کتاب
کتاب حاضر چهار داستان کوتاه از زمان پیامبر و زمان معاصر است که آشنایی با شخصیت پیامبر (ص) به عنوان آخرین فرستاده خدا و دعوت مردم به یکتاپرستی، نیکی به پدر و مادر، نکشتن یکدیگر، نخوردن مال حرام و ... که همگی از فضایل اخلاقی برای انسان است را دربردارد. داستانها از آیات قرآن و روایات مستدل بیبهره نبودهاند. در کتاب میخوانیم: «سید راه افتاد و خیلی زود پاهایش یخ کرد. حرکت برایش سخت شده بود. سعی کرد بیخیال شود. مسعود همچنان داد میزد: «نرو سید. نرو سید.» اما سید در دلش نجوا میکرد اگر آخرین نذر عمرم هم باشد باید بروم. ساعت را نگاه کرد. باید قدمهایش را تندتر برمیداشت. باد، با خودش سرما و برف را میریخت روی صورت سید و این اوضاع را بدتر میکرد...»
خانه حاجقاسم کجاست؟ (مجموعه داستان)
معرفی کتاب
کتاب حاضر دربرگیرنده پنج داستان کوتاه از نویسندگان مختلف است. این داستانها برگرفته از اتفاقات زمان معاصر و با اقتباس از وقایع تاریخی (تاریخ صدراسلام) نوشته شدهاند. اصلیترین داستان این کتاب مربوط به ماجرای روز شهادت سردار حاجقاسم سلیمانی است و احوالات و احساسات گوناگون افراد در مواجهه با خبر جانسوز شهادت ایشان در آن منعکس شده است.
گلاب دوآتشه
معرفی کتاب
نویسنده در این کتاب در تلاش است تا کودکان را با فرآیند «گلابگیری» آشنا سازد. این روایت در خانه «باباسید» و همراهی نوهاش «مهلا» اتفاق میافتد. باباسید، سبدهای پُرشده از گلِمحمدی را با خود به خانه میبَرد تا گلاب تولید کند. دیگهای مسی روی آتش قُلقُل میکردند و باباسید یکییکی گلبرگها را داخل دیگها میریخت و... .
سفر پرماجرای بچهفک
معرفی کتاب
بچه فوکی به اسم نوکا با درآوردن خزهای جدید در بدنش به همراه مادرش کوچ میکند. او باید به سرزمین تازهای برود. ولی نمیتواند دل از دوستان صمیمی خود بکند. بین راه برمیگردد اما گم میشود. درنهایت والی به اسم آتکا به او کمک میکند تا همراهان خود را پیدا کند.
این داستان دربارهی مهاجرت و بزرگ شدن است. کتاب میخواهد این را بگوید که در هنگام بزرگ شدن یک سری دوستیها و علایق کودکی را از دست میدهیم. اما در مسیر بالغ شدن دوستیها و آشناییهای جدیدی شکل میگیرد.
این داستان دربارهی مهاجرت و بزرگ شدن است. کتاب میخواهد این را بگوید که در هنگام بزرگ شدن یک سری دوستیها و علایق کودکی را از دست میدهیم. اما در مسیر بالغ شدن دوستیها و آشناییهای جدیدی شکل میگیرد.
شکموی مهربون
معرفی کتاب
من، علی و بچههای دیگر چوب بستنیهایمان را رنگ کردیم و انداختیم داخل جوی آب و مسابقه قایقرانی راه انداختیم. هر قایقی به شکلی از دور مسابقه خارج شد جز قایق من و علی. در همین حال ناگهان پدر علی را از دور دیدیم که خیلی ناراحت و در فکر بود. از علی دلیل ناراحتی پدرش را پرسیدم. او گفت از وقتی بعثیها جنگ را به دریا کشاندند بابا نتوانسته ماهی صید کند و برای همین ناراحت است. علی گفت دوست دارد که به پدرش کمک کند اما نمیداند چطور!
کاوه پنجهطلا
معرفی کتاب
کاوه یکی از بچههای کار درست مدرسه به دست طلایی مشهور شده بود؛ چون در دروازهبانی کسی به گرد پایش هم نمیرسید. آن روز قرار بود یک مسابقهی مهم فوتبال در مدرسه برگزار شود. آقا معلم هم مثل همهی ما معتقد بود که کاوه استعداد فوقالعادهای در فوتبال دارد و باید او را در منطقه معرفی کنیم تا استعدادش پرورش پیدا کند و یک روز بازیکن تیم ملی شود. آن روز درست نزدیک شروع مسابقه صدای اذان از گلدستهی مسجد بلند شد و همه متوجه شدیم که کاوه نیست. آنقدر دنبال او گشتیم تا اینکه او را در نمازخانه پیدا کردیم...
بیمارستان اسبها
معرفی کتاب
طوفان، اسب بزرگ و سفیدی بود که روزگاری در کنار سایر اسبها در خط مقدم جبهه استفاده میشد. میگفتند که رزمندهها با این اسبها آذوقه و مهمات جابهجا میکردند. حالا برخی از این اسبها زخمی بودند و به مداوا نیاز داشتند. من، رضا و پدربزرگ به اسبها رسیدگی کردیم تا حالشان خوب شود. بعد از مدتی طوفان را که دیگر خوب شده بود برای مسابقه آماده کردیم. آن روز در آن مسابقهی مهم دل تو دل هیچ کداممان نبود و از خدا میخواستیم که طوفان برنده شود اما اتفاق عجیبی افتاد که همه چیز را تغییر داد...
بهنام
معرفی کتاب
کتاب حاضر داستانی از شجاعت و دلاوری یکی از نوجوانان غیور ایران زمین را روایت میکند. در این داستان میخوانید که بهنام پسر شجاع و نترس از اینکه پرچم رژیم بعث بر گنبد مسجد خودنمایی میکند ناراحت است و تصمیم میگیرد هرطور که شده به جای آن پرچم، پرچم ایران را بر گنبد مسجد به اهتزاز درآورد. آیا بهنام موفق میشود؟ ...