ازدواج با خورشید
معرفی کتاب
در این کتاب داستان موشی به نام "دندان سوزنی" روایت می شود که به گمان خودش خوش تیپ ترین موش دنیاست. موش های زیادی دلشان می خواهد که با او ازدواج کنند،اما دندان موشی دنبال قوی ترین موجود دنیاست. دندان موشی ابتدا به سراغ خورشید، سپس سراغ ابر و ... می رود و سرانجام متوجه می شود که یک موش از همه آنهایی که دندان سوزنی به سراغشان رفته قوی تر است. پس با یک موش ازدواج می کند.
ویرجینیا گرگ میشود
معرفی کتاب
خواهر" ویرجینیا" یک روز مثل یک گرگ از خواب بیدار می شود و زوزه می کشد. غرغر می کند و همه را فراری می دهد.هی به ویرجینیا دستور می دهد و اوضاع خانه را به هم می ریزد.خواهر ویرجینیا دوست دارد به جایی برود که کیکهای خامه ای، گل و درخت داشته باشد. ویرجینیا با استفاده از نقاشی سعی می کند دنیای مورد علاقه خواهرش را در نقاشی خلق کند. پس این گونه حال خواهرش بهتر می شود.
مرگ بالای درخت سیب
معرفی کتاب
روباه پیر راسوی لاغری را به دام میاندازد. راسو از روباه میخواهد که او را آزاد کند و راسو هم در عوض آرزوی روباه را برآورده کند. روباه میپذیرد و آرزو میکند که هر کس روی درخت سیب او بپرد یا از آن بالا برود، گیر کند. آرزوی روباه برآورده میشود. بعد از مدتها، مرگ به سراغ روباه میرود. روباه سعی میکند مرگ را بفریبد و... .
هلهلی و خالهسوسکه
معرفی کتاب
«هِلهِلی» دختر بچه تنهایی است که دوستی ندارد و با کتاب قصه خودش را سرگرم میکند. روزی هلهلی مشغول خواندن کتاب خالهسوسکه است که ناگهان خالهسوسکه از کتاب بیرون میآید و با هلهلی دوست میشود. هلهلی میخواهد با خالهسوسکه به خانه همسایهها برود؛ اما آنها او و دوستش را راه نمیدهند تا اینکه... .
چرا بادبادکها همه چیز را فراموش میکنند؟
معرفی کتاب
بچهها نخ بادبادک را میکشند که زودتر آن را جمع کنند و به خانه بروند؛ اما بادبادک فریاد میزند که پایین نمیآیم. بچهها از نسیم و باد خواهش میکنند تا بادبادک را پایین بیاورند؛ ولی از آنها هم کاری ساخته نیست و بادبادک مغرور، همچنان در حال پرواز است. سرانجام بچهها نخ بادبادک را رها میکنند. بادبادک خوشحال است و آدمها را خیلی کوچک میبیند؛ ولی... .
ویزگول و غذای قلنبه قهوهای
معرفی کتاب
«ویزی» نام پسری است که دوستی به نام «ویزگول» دارد. ویزگول یک مگس است. ویزی برای ویزگول یک اتاق دنج و یک هواپیمای شخصی ساخته است. ویزگول غذای مخصوصی هم دارد که بسیار بدبو است. یک روز ویزی، همراه خانوادهاش به پیکنیک میرود. ویزگول گم میشود. همه ویزگول را از خودشان دور میکنند و سرش فریاد میزنند تا اینکه ویزگول، ویزی را پیدا میکند و به غذای مورد علاقهاش میرسد.