Skip to main content

دختر ماه: روایتی داستانی از زندگی حضرت فاطمه‌معصومه(س)

معرفی کتاب
کتاب حاضر مجموعه داستان‌هایی از زندگی حضرت «فاطمه معصومه» (س) است. مادر ایشان «تُکتم» نام داشت و وقتی وارد خانه امام «موسی‌بن‌جعفر» (ع) شد، نامش را «نجمه» ‌گذاشتند. امام با او ازدواج کرد و در روز یازدهم ذیقعده سال ۱۴۸ هجری، حضرت معصومه به دنیا آمد. از جمله داستان‌هایی که در این کتاب آورده شده است، اشاره به علم و درایت ایشان در زمانی کودکی است. ایشان به جای پدرشان، به سوالات مردم پاسخ می‌دادند.

امانت‌بگیرها

معرفی کتاب
خانم «می» در لندن زندگی می‌کند. او پیر است و مفصل‌هایش درد می‌کند. کیت که دختری بازیگوش و شلخته و خودسر است، با خانم می زندگی می‌کند و از او قلاب‌بافی یاد می‌گیرد. روزی قلاب کیت گم می‌شود و خانم می، مطمئن است که «امانت‌بگیرها» در خانه هستند. امانت‎بگیرها موجوداتی بندانگشتی هستند که به وسایل کوچک علاقه‌مندند و آن‌ها را برای خود برمی‌دارند. «پاد» و «آرتی» و «هامیلی»، سه امانت‌بگیر خانه خانم می، با کیت دوست می‌شوند و این دوستی سرنوشت عجیبی را برای آن‌ها رقم می‌زند.

مسافر دریا

معرفی کتاب
هنگامی که «مش‌رحمان» راهی دریا می‌شود، به پسرش، «عبدو» سفارش می‌کند که حواسش به مادرش، «لیلا» باشد. مش‌رحمان می‎رود و دیگر بازنمی‎گردد. «ننه‌هاجر»، مادر لیلا، مرتب به گوش دخترش می‌خواند که به فکر خودش باشد و دنبال زندگی‌اش برود و عبدو را به او بسپارد؛ اما لیلا دلش به پسرش گرم است و چشمش در انتظار بازگشت شوهرش تا اینکه روزی عبدو حرف‌های مادر بزرگش را می‌شنود و... .

نخل‌ها و نیزه‌ها

معرفی کتاب
«حُربن‌یزید» به دارالحکومه احضار شده است. او وظیفه دارد جلوی حرکت کاروان «حسین‌بن‌علی» را بگیرد. حُر با ۱۰۰۰ سرباز به راه می‎افتد و در میان راه متوجه می‌شود که آبی که همراه داشتند، تمام شده است. در آن دشت وسیع، هیچ‌چیز وجود ندارد، فقط تا چشم کار می‌کند، شن است و شن. هوا به شدت داغ است و تشنگی به همه فشار می‎آورد تا اینکه با کاروان حسین (ع) روبه‌رو می‌شوند. سواران حر کاروانیان را محاصره می‌کنند؛ اما تشنگی همه را از پای درآورده است. ناگهان صدایی از میان کاروان بلند می‌شود: «به این جماعت آب دهید و اسبانشان را نیز سیراب کنید!»

میهمانی دیوها

معرفی کتاب
مرد جوان دنبال پیرمرد می‌گردد و سرانجام او را در زمینش پیدا می‌کند. از پیرمرد می‌خواهد برایش قصه بگوید. او برای پیرمرد توضیح می‌دهد که در حال جمع‌آوری افسانه‌های قدیمی منطقه است و می‌خواهد چند افسانه از زبان پیرمرد بشنود. پیرمرد یکی از آن‌ها را شروع می‎کند. او تعریف می‌کند هنگامی که بچه بوده، پدرش او را به مزرعه هندوانه می‌فرستد و او در آنجا «محمد گازره» را می‌بیند، کسی که همیشه قصه‌اش را از مادر شنیده است. محمد گازره در حال گریه کردن است و... .

جنگی که بالاخره نجاتم داد

معرفی کتاب
دختری که یک پایش فلج است، با مادر و برادر کوچکش «جیمی» در اتاقی زندگی می‌کند. یک‌بار که سعی کرده بیرون برود، کتک مفصلی از مادر ش خورده ؛ اما جیمی تا هروقت دلش بخواهد، بیرون می‌ماند. مادر همیشه به دختر سرکوفت می‌زند. یک روز خبر می‎‌رسد که شهر بمب‌باران خواهد شد.

قرنطینه

معرفی کتاب
بیماری مسری و مهلکی به نام اسکورج در کشور پیدا شده است. نگهبان ها هر کسی را که مشکوک به این بیماری باشد به زور با خودشان می برند تا برای اسکورج مرگبار آزمایش بدهد." آنی ملز" هم یکی از این افراد است و در کمال ناباوری با نتیجه مثبت آزمایشش رو به رو می شود. او را به جزیره اتیک می فرستند؛ جایی که قبلا زندان بوده و الان به قرنطینه بیماران تبدیل شده است.قربانیان اسکورج که آنی هم جزو آنهاست، باید باقی مانده زندگی کوتاه و دردناک خود را در قرنطینه بگذرانند تا روزی که بمیرند، اما آنی تصمیم می گیرد پرده از راز قرنطینه بردارد.

ربکا

معرفی کتاب
«ربکا» دختری یازده ساله و یتیم است که با خانواده «رندل» زندگی می‌کند. او دوست دارد شهر «میل تاون» را ببیند. آقای «کاب»، پستچی، به او قول می‎دهد که اگر خاله «میراندا» اجازه بدهد، او را به آن شهر ببرد. ربکا در خانه رندل‌ها به مدرسه می‌رود؛ اما از بودن کنار میراندا خسته شده است؛ چون او بسیار سختگیر است. به همین علت، در شبی بارانی به خانه کاب می‌رود تا به کمک او به خانه‌اش بازگردد؛ اما کاب سعی می‌کند راه‌حل بهتری پیدا کند.

ایلیاد

معرفی کتاب
«پاریس» پسرِ شاه «تروا»، «هلن»، همسر زیباروی «منلائوس» را می‌دزدد. پادشاه «آگاممنون»، برادر منلائوس، جنگی را علیه تروا آغاز می‌کند تا انتقام برادرش را بگیرد و تروایی‌ها را تنبیه کند. شجاع‌ترین فرماندهان آگاممنون او را در این جنگ همراهی می‌کنند. این ارتش بزرگ که «آخایوس» نام دارد، حدود نُه سال با ارتش تروا می‌جنگد؛ ولی نمی‌تواند تروا را شکست دهد تا اینکه... .

رابینسون کروزوئه

معرفی کتاب
«رابینسون کروزوئه» نوزده ساله، در «یورک» انگلستان، در کنار خانواده‌اش زندگی راحتی دارد. او به سفر دریایی علاقه‌مند است و اولین سفرش را آغاز می‌کند. رابینسون با پشت سر گذاشتن خطرات بی‌شمار در برزیل اقامت می‌کند؛ اما به پیشنهاد یکی از دوستانش تصمیم می‌گیرد به آفریقا برود و برای کارهای مزرعه، چند برده بیاورد. این‌بار کشتی رابینسون، می‌شکند و همه سرنشینان آن غرق می‌شوند؛ اما رابینسون به صورت معجزه‌آسایی نجات می‌یابد و امواج دریا او را به جزیره‌ای غیرمسکونی می‌برند. او ۲۸ سال در آنجا تنها زندگی می‌کند تا اینکه... .