Skip to main content

به دنبال گل گندم

معرفی کتاب
زنبورکوچولو می‌خواست به آن طرف رودِ آبی برود تا گلِ گندم پیدا کند و عسل جدیدی درست کند. او دوست داشت در این راه همسفر داشته باشد؛ پس به دوستانش گفت هرکه می‌خواهد با او راهی شود. بچه‌زنبورها حوصله نداشتند این راه طولانی را بروند؛ اما پروانه، سنجاقک، کفشدوزک و بال‌توری با زنبوری راه افتادند. بعد از مدت کوتاهی، پروانه گفت اینجا پشه دارد و برگشت. چند دقیقه بعد، وقتی به چمنزار رسیدند، کفشدوزک که گرسنه شده بود هم برگشت... . آیا آن‌ها به مقصد می‌رسند و گلِ گندم پیدا می‌کنند؟

آماده باش هلولا!

معرفی کتاب
داستان درباره دختربچه‌ای است که متوجه می‌شود به زودی صاحب خواهر یا برادری می‌شود؛ اما او وقتی شکم قلمبه مادرش را می‌بیند، فکر می‌کند یک چیز ترسناک وارد شکم او شده است و از مادر می‌خواهد که با هم فرار کنند... . دخترک تصویر آن چیز ترسناک را نقاشی می‌کند و اسمش را «هلولا» می‌گذارد. مدتی بعد او آماده است تا با هلولا مبارزه کند.

جادوی خواب

معرفی کتاب
بزرگترها بچه ها را برای خواب راهی اتاق خواب می کنند. بچه ها می خواهند مثل بزرگترها بیدار باشند. بالاجبار به اتاق خواب تبعید شده اند، در آنجا برای خود با تصاویر روی پتوها و عروسکهای خود شروع به خیال پردازی می کنند تا بالاخره خواب بر آنها مستولی می شود.

قورباغه‌‌ی آواز‌خوان

معرفی کتاب
قورباغه تازه آواز خواندن یاد گرفته است. او با خوشحالی به دوستانش گفت: برایتان آواز بخوانم؟ بز، درنا، خرس، اسب، تمساح، گربه و... هر کدام سرگرم کاری بودند و اشتیاقی برای شنیدن آواز قورباغه نداشتند. تا این که شب شد... طراحی این کتاب به گونه‌ای است که با ورق زدن هر صفحه، تصاویر تغییر می‌کنند و به شکل دیگری در‌می‌آیند. کتاب سعی دارد مخاطب را در تغییر شکل‌ها دخالت دهد و او را فعالانه در تصویرخوانی و جذب مفاهیم مشارکت دهد.

تولد فیلو‌فیله

معرفی کتاب
فیلوفیله مشغول بازی بود که یکهو چیز مهمی خاطرش آمد. چیزی که مامان‌فیل و بابافیل یادشان رفته بود. مامان‌فیل ناخن‌هایش را شمرد و فریاد کشید:«بله، بله، امروز تولد فیلو‌فیله است.» همه تندی دست به کار شدند. وسط همین اتفاقات، فیلوفیله مجسمه‌ی یادگاری مادر‌بزرگش را شکست‌…
در این کتاب، فیلوفیله یاد می‌گیرد اشتباهش را اصلاح کند. مامان و بابا هم یاد می‌‌گیرند به‌جای انجام دادن کارهای مورد علاقه‌ی خودشان، کارهایی را انجام دهند که فیلو‌فیله دوست دارد.

ترسناک‌ترین کاری که تا حالا انجام دادی چه بوده؟

معرفی کتاب
این کتاب داستان پسربچه‌ای‌ نابیناست که از خانه‌شان با مادرش راه افتاده و قرار است دکتر بروند، او همه‌جا را بدون دیدن می‌شناسد، از تعداد قدم‌هایش. می‌داند باید کجا برود و چه‌کار کند. او قرار است پانسمان چشم‌هایش را باز کند؛ چون قرنیه به چشمش پیوند زده‌اند. ممکن است بتواند ببیند و حالا می‌ترسد از دنیای تاریکش بیرون بیاید. او قرار است ببیند و از این موضوع می‌ترسد.

این طرف رودخانه، آن طرف رودخانه

معرفی کتاب
خرگوش چند بوته‌ی هویج آن طرف رودخانه دید و دهنش آب افتاد؛ اما نمی‌توانست برود آن طرف رودخانه. آن طرف رودخانه هم سنجابی کنار بوته‌های هویج بود که آرزو داشت کنار درخت‌های فندق پشت سر خرگوش باشد. آن‌ها باید فکری می‌کردند که خرگوش به هویج‌ها و سنجاب به فندق‌ها برسد. اما چه‌طوری؟ ... تا این که یک شب توفان شد... طراحی صفحات کتاب به گونه‌ای است که با ورق زدن صفحات کودک علاوه بر سرگرمی به کشف‌های جدید پی می‌برد.

چوم چوم

معرفی کتاب
«چوم‌چوم» مورچۀ کوچولویی بود که مثل همۀ مورچه‌کوچولوها کم‌کم بزرگ شد. یک روز بعد از خوردن صبحانه‌، بیرون رفت و چشمش به بارباری افتاد؛ مورچه‌ای که کارش بار بردن بود. هر باری که بود، سبک یا سنگین، فرقی نمی‌کرد. بارباری از چوم‌چوم پرسید تو چیکار می‌کنی؟ ولی او که کاری نمی‌کرد. بارباری گفت: «پس تو هنوز بزرگ نشدی»! مورچه‌کوچولو که فکر می‌کرد بزرگ شده است، رفت تا یک شغل درست و حسابی برای خودش دست و پا کند؛ اما از کجا باید شروع می‌کرد؟

چرا پتوی گامبالو پاره نشده بود؟

معرفی کتاب
«ویزویزی»، «خال‌قرمزی»، «جیرجیری»، «شکمو» و «گامبالو» اول زمستان با هم قرار گذاشتند که اولین روز بهار همدیگر را در کنار بلندترین درخت جنگل ببینند و اولین صبحانۀ بهاری را با هم بخورند. در اولین روز بهار، ویزویزی، خال‌قرمزی و جیرجیری کنار درخت بودند؛ اما شکمو و گامبالو دیر کردند. آن‌ها پتوهایی را که دور خودشان پیچیده بودند، هنوز پاره نکرده‌اند. آخر آن‌ها کرم‌های ابریشمی بودند که قرار بود در بهار پروانه شوند.

خانه‌ای پر از فیل

معرفی کتاب
«اریک» یک خانه پر از فیل دارد! یک فیل در اتاق نشیمن زندگی می‌کند و یکی در آشپزخانه، یکی از فیل‌ها توی راهرو جا خوش کرده و فیل دیگر حمام را تصرف کرده است، حتی توی اتاق خواب او هم فیل هست. کم‌کم فیل‌ها آن‌قدر جا اشغال می‌کنند که مامان را عصبانی می‌کنند و او به اریک می‌گوید، فیل‌ها باید از خانه بروند؛ اما اریک فیل‌هایش را خیلی دوست دارد. او عاشق تک‌تک فیل‌هایش است. بنابراین، به دنبال راه‌حلی هوشمندانه است تا فیل‌ها را پیش خودش نگه دارد.