Skip to main content

به حرفم اعتماد کنید، هنسل و گرتل بچه‌های شیرینی‌اند! داستان هنسل و گرتل از زبان پیرزن جادوگر

معرفی کتاب
این کتاب از مجموعه کتاب‌های «حالا داستان را من تعریف می‌کنم» است. در این قسمت، داستان «هنسل و گرتل» را جادوگر بازگو می‎کند و درواقع زاویه دید عوض می‌شود. در این نگاه تازه، زن جادوگر نه‌تنها آدم بدی نیست، بلکه به بچه‌ها کمک می‌کند و آن‌ها را دوست دارد. هنسل و گرتل با جادوگر زندگی می‌کنند و خوشحال هستند تا اینکه سر و کله نامادری بچه‌ها پیدا می‌شود و ... .

صاف و پوست‌کنده بگویم، ترجیح می‌دادم به جای نخ ریسیدن، یک اسم جدید برای خودم سر هم می‌کردم!

معرفی کتاب
این کتاب داستان «رامپلستیلتسکین» است که این بار از زبان او بازگو می‌شود. زاویه دید در این داستان عوض شده است و کل ماجرا تغییر می‎کند. رامپلستیلتسکین که همه او را «اَل» صدا می‌کنند، طلاباف سیار است؛ یعنی کاه می‌ریسد و آن را به طلا تبدیل می‎کند. اَل روزی با دختر جوانی روبه‌رو می‌شود که روی کپه‌ای از کاه نشسته است و گریه می‌کند. دخترک می‌گوید پادشاه دستور داده است که این کاه‌ها را با چرخ نخ‌ریسی بریسم و به طلا تبدیل کنم. اَل این کار را برای دختر جوان انجام می‌دهد و دختر در مقابل گردنبندش را به او می‌دهد. بار دوم در مقابل طلا کردن کاه‌ها، دختر انگشترش را به او می‌دهد؛ اما برای سوم در برابر کار اَل، چیزی ندارد که به او بدهد. اَل چیزی از او می‌خواهد که دختر بدون فکر می‌پذیرد. اَل از دختر جوان چه خواسته است؟

دروغ نمی‌گویم، خوک‌ها (و خانه‌هایشان) می‌توانند پرواز کنند! داستان سه‌بچه خوک از زبان گرگ

معرفی کتاب
این کتاب از مجموعه کتاب‌های «حالا داستان را من تعریف می‌کنم» است. در این قسمت، داستان سه بچه خوک از زبان گرگ بازگو می‌شود. گرگ موجود بدی نیست، فقط بیمار است و نمی‌تواند تنفسش را کنترل کند. وقتی گرگ نفسش را بیرون می‌دهد، باد و توفان شدیدی به راه می‌افتد و ناخواسته خانه بچه‌خوک‌ها خراب می‌شود. در پایان داستان، گرگ می‌تواند با بچه‌خوک سوم دوست شود و کارهای خوبی انجام دهد.

جشن ترسوناک

معرفی کتاب
نویسنده در این داستان، با خلق دو شخصیت «غاز» و «اردک»، درباره جشن «هالوین» توضیحاتی می‌دهد. اردک و غاز در حال تماشای غروب خورشید هستند که اردک درباره جشن «ترسوناک» یا همان هالوین، از غاز سوال می‌کند. غاز که چیزی درباره این روز نمی‌داند، با تعجب اردک را نگاه می‌کند. اردک می‌گوید: «در این روز باید به شکل دیگری دربیایم.» حال غاز باید برای جشن ترسوناک آماده شود؛ ولی او خودش را به چه شکلی درآورد؟

رالف قصه می‌نویسد

معرفی کتاب
«رالف» می‌خواهد قصه بنویسد؛ ولی هیچ فکری به ذهنش نمی‌رسد؛ چون برای او هیچ اتفاق جالبی رخ نمی‌دهد. رالف همه‌جا را به دنبال قصه می‌گردد، حتی زیر میز ؛ اما خبری از قصه نیست تا اینکه متوجه می‌شود می‌تواند از دیگران کمک بگیرد و درباره هر چیزی بنویسد؛ حتی صبحانه‌ای که می‌خورد. سرانجام اولین داستان رالف شکل می‌گیرد و بعد از آن پشت سر هم قصه می‌نویسد.

شهر معمولی

معرفی کتاب
«فلیسیتی» دوازده سال دارد. او با مادر و خواهر و گربه‌اش به دره «نیمه‌شب» می‌روند که زادگاه مادرش است. فلیسیتی برای اولین‌بار جایی را پیدا می‌کند که می‌تواند خاطرات خوب بسازد و شاید دوستی هم پیدا کند. مردم شهر می‌گویند که سال‌ها پیش، دره نیمه‌شب، شهری جادویی بوده است. فلیسیتی احساس می‌کند هنوز کمی از آن جادو در دره وجود دارد؛ چراکه فکر می‎کند جادو در حال قایم‌باشک‌بازی است. او به دنبال راه‌حلی است تا جادو آزاد شود.

یه صفر و یه یک

معرفی کتاب
در این داستان با روایتی شعرگونه، کودکان با اهمیت دوستی و ارزش آن آشنا می‌شوند. «استون» که همیشه تنهاست با اتفاقی ساده با «استیک» آشنا می‌شود. زمانی که استیک، استون را از دردسر نجات می‎دهد، آن‌ها با هم دوست می‌شوند و دیگر هیچ‌کدام تنها نیستند؛ اما حالا استیک گیر افتاده است. آیا استون می‌تواند او را نجات دهد؟

همه ما شگفت‌انگیزیم!

معرفی کتاب
داستان این کتاب درباره پسربچه‌ای است که ظاهرش با دیگران متفاوت است. مردم این تفاوت را به تمسخر می‌گیرند و او را تحقیر می‌کنند. این کار آنقدر پسرک را ناراحت می‌کند که مجبور می‌شود در عالم خیال خود به جایی سفر کند که همه ظاهری مانند خودش دارند. پیام نویسنده یادآوری این موضوع است که تفاوت‌ها را بپذیریم و نگاهی مهربان داشته باشیم. با این نگاه درمی‌یابیم که هر کسی منحصربه‌فرد و شگفت‌انگیز است.

من هلن کلر هستم!

معرفی کتاب
«هلن کلر» در نوزده ماهگی در اثر بیماری بینایی و شنوایی خود را از دست داد. او تا پنج سالگی راه‎های پیش‌افتاده‌ای برای ارتباط برقرار کردن داشت؛ اما بعد از آن برای هلن ارتباط با دیگران هر روز سخت‌تر شد تا اینکه پدر و مادرش برای او معلمی به نام «آن سالیوان» انتخاب کردند و بعد از آن همه چیز تغییر کرد. در مدت کوتاهی، هلن توانست خواندن خط بریل را یاد بگیرد. سال‌ها بعد او وارد دانشگاه هاروارد شد و برای تغییرات اجتماعی جنگید. او کمک کرد تا زن‌ها حق رای را به دست آورند و جزو اولین حمایت‌کنندگان انجمن ملی پیشرفت رنگین‌پوستان بود. امروز انجمن آمریکایی نابینایان و سازمان جهانی هلن کلر، کمک به نابینایان و مردم گرسنه را ادامه می‌دهد.

من آلبرت اینشتین هستم!

معرفی کتاب
«آلبرت» از کودکی متفاوت و عجیب، غریب بود. او همه کارها را به روش خودش انجام می‌داد. آلبرت ساعت‌ها به قایق کوچکش که در سطل آب شناور بود، خیره می‌شد و فکر می‌کرد تا اینکه روزی پدرش یک قطب‌نما به او داد. قطب‌نما تاثیر عمیقی روی آلبرت گذاشت. وقتی آلبرت دوازده ساله شد، انواع مسئله‌های ریاضی را حل می‌کرد و در پانزده سالگی درباره حسابان صاحب‌نظر شد. «آلبرت اینشتین» سرانجام با ارائه نظریه «نسبیت» جایزه نوبل فیزیک را دریافت کرد.