کشتی سیراف
معرفی کتاب
این داستان درباره کشتیای به نام «سیراف» است و مرد ناشناسی که هر چه میگوید به حقیقت میپیوندد. کشتی به طرف شعلههای آتش کشیده میشود. ملوانان به ناخدا خبر میدهند که دیگر نمیتوانند کشتی را مهار کنند و از او میخواهند کشتی را غرق کند؛ چراکه غرق شدن در آب را به سوختن در آتش ترجیح میدهند. حرفهای ناخدا و امید دادن او بینتیجه است. ناخدا نمیداند چه کند. ناگهان مرد ناشناس جلو میآید و میگوید مطمئن باشید که هیچ اتفاقی برای کشتی نمیافتد! در ادامه داستان، همانطور که مرد ناشناس گفته بود، کشتی و ساکنانش جان سالم به در میبرند؛ اما چطور؟ این مرد ناشناس کیست؟
یک قورتش بده غول پیکر!
معرفی کتاب
برای دختری مثل «قورتشبده»، قورت ندادن آدمهای بد از همهچیز سختتر است. پسرها به طرف گربهای سنگ میاندازند. گربه خودش را از درخت بالا میکشد؛ اما پسرها آنقدر سنگ میاندازند تا لیز میخورد و پایین میافتد. قورتشبده دل خوشی از گربهها ندارد؛ اما اذیت کردن کسی که از تو خیلی کوچکتر است، کار خیلی بدی است. قورتشبده انگشتش را در دهانش میگذارد و خودش را باد میکند و بزرگ و بزرگتر میشود تا پسرها را بترساند. پسرها فریاد میزنند: «هیولا! هیولا!» و فرار میکنند. قورتشبده هاج و واج است. او واقعاً باد شده است؟ چطور ممکن است؟
خورشید را برایم قورت میدهی؟
معرفی کتاب
«قورتشبده» دختری هشتساله است. او میتواند هرچیزی را قورت بدهد، هرچقدر که بزرگ یا دور باشد. اول آن چیز را قورت میدهد، بعد آن را روی کاغذ بالا میآورد و آن چیز عکسبرگردان میشود. قورتش بده عکسبرگردان همه چیزهایی را که قورت داده است، نگه میدارد. اولین چیزی که او قورت میدهد، گربهای است که میخواهد پرندهها را بخورد، بعد با چیزهای دیگر امتحان میکند و ... . حالا دختری از او میخواهد خورشید را قورت بدهد. آیا قورتشبده میتواند این کار را بکند؟ چه بلایی سرِ شهر و سرِ خورشید میآید؟
شهر بدون پلاستیک
معرفی کتاب
قهرمان داستان در مسابقه محیط زیست که در مدرسه برگزار میشود، شرکت کرده است. هرکس راهحل بهتری برای مصرف کمتر پلاستیک ارائه دهد، برنده یک لپتاپ میشود. او میخواهد اخطاریهای چاپ و پخش کند؛ اما برای این کار کامپیوتر و پرینتر میخواهد که هیچکدام را ندارد. قهرمان داستان فکر میکند به خانه داییاش برود؛ چون آنها هر دو را دارند؛ اما برای رفتن به آنجا باید بهانه درست و حسابی داشته باشد و مهمتر از همه، برادرش سعید است که هرجا برود، باید دنبالش باشد... . او با هزاران ترفند موفق میشود اخطاریه را بنویسد و پرینت بگیرد؛ اما حالا چطور باید آنها را پخش کند؟
ماجراهای شاهزاده و لکلکها
معرفی کتاب
این کتاب حاوی پنج داستان کوتاه است. «پادشاه بدجنس»، «بره پشمالو و گرگ بیرحم» و «ماجرای شاهزاده و لکلکها »، نام سه داستان از این مجموعه است. داستان آخر درباره پسر شاهزادهای است که بسیار لوس و خودخواه بزرگ شده است. او هر روز کنار رودخانه میرود و لکلکها را با سنگ میزند و تخمشان را به خانه میبرد و میخورد. بعد از مدتی، دوستان او به دیدنش میآیند و پسر آنها را برای دیدن لکلکها به کنار رودخانه میبرد؛ اما هیچ اثری از لکلکها نیست! آنها کجا رفتهاند؟
داستانهای کوتاه فارسی: قصههای شهناز
معرفی کتاب
این کتاب حاوی داستانهای کوتاه و به هم پیوستهای است که از زبان دختر نوجوانی به نام «شهناز» بازگو میشوند. این داستانها یازده قسمت هستند. شهناز با خواهر و برادرهایش در خانه کوچکی زندگی میکنند. پدرشان کارگر شرکت واحد اتوبوسرانی است و مادر منتظر به دنیا آمدن نوزادی دیگر. قبل از به دنیا آمدن فرزند جدید، پدر از دنیا میرود. بعد از مرگ پدر، پسر بزرگ خانواده، «سهراب»، به جای او به استخدام شرکت واحد درمیآید و سعی میکند کمک خرج مادر باشد. شبی سهراب خیلی دیر به خانه میآید. همه نگران هستند، تا به حال سابقه نداشته که اینقدر دیر کند و... .
گلجمال: دو عاشقانه از ترکمن صحرا
معرفی کتاب
«ایلیار» در ساندویچی آقا «قهرمان» با «آبای» که یک افغان است، دوست میشود. آنها یکبار دعوای مفصلی میکنند؛ ولی از آن به بعد، تبدیل به دوستان صمیمی میشوند. ایلیار عاشق خواهر آبای، «گلجمال»، میشود؛ اما ایران افغانیها را بیرون میکند. پس آنها به ناچار از ایران کوچ میکنند. برادرش میمیرد و در بندر ترکمن دفن می شود. پدر سکته میکند و او هم میمیرد. دَه سال بعد، ایلیار آنها را پیدا میکند؛ ولی «گلجمال» بعد از نُه سال انتظار، با یک روستایی قزاق ازدواج کرده و... .
سهم من از درخت سیب
معرفی کتاب
این کتاب مجموعهای از دَه داستان کوتاه است. «صندوقچه»، «گیسبریده»، «دخمه»، «گمشده» و «درخت سیب»، نام بعضی از این داستانهاست. در داستان «صندوقچه»، مادربزرگ صندوقچهای دارد که به دقت از آن مراقبت میکند، درش همیشه قفل است و کلید آن به گردنش. دخترک خیلی دلش میخواهد بداند داخل صندوقچه چیست که اینطور مادربزرگ به آن خیره میشود و به خلسهای عمیق فرو میرود. دخترک هزار جور نقشه میکشد که چطور کلید را از مادربزرگ کِش برود، وقتی مادربزرگ میخوابد، وقتی به حمام میرود، وقتی سراغ باغچه میرود، ... .
خدا لعنت کند سیاوش را
معرفی کتاب
کتاب حاضر حاوی چهار داستان کوتاه است. «میم. نون»، «زردکوه»، «بیلباز» و «خدا لعنت کند سیاوش را»، نام این داستانهاست. داستان «خدا لعنت کند سیاوش را»، درباره اختلاف مردم دو روستا درباره عَلَمی است که سیل با خود آورده و وسط دو روستا رها کرده است. اهالی هر روستا ادعا میکند که عَلَم متعلق به آنهاست و... . سرانجام تصمیم میگیرند هر کسی توانست عَلَم را بلند کند، متعلق به روستای او باشد؛ اما هیچکس نمیتواند این کار را انجام دهد. آنها سعی میکنند عَلَم را سبک کنند؛ ولی بینتیجه است تا اینکه... .
کلوپ آدمهای ناراضی
معرفی کتاب
این کتاب حاوی چهار داستان کوتاه است، به نامهای «کافه ستاره»، «کلوپ آدمهای ناراضی»، «عکس خانوادگی» و «فرصت». داستان «کافه ستاره» درباره مرد جوانی به نام «سعید» است. او ده سالی است که در تهران زندگی میکند و معتقد است باید در تهران بماند تا به رویاهایش برسد؛ اما حالا در سن ۲۸ سالگی، رویاهایش را فراموش کرده است و احساس پیرمردها را دارد. او به امید تازهای نیاز دارد تا دوباره سرحال و قبراق شود تا اینکه همسر دوستش، برای ازدواج، دختری به نام «مریم» را به او معرفی میکند. آنها در کافه ستاره با هم قرار میگذارند. سعید خیلی از مریم خوشش میآید؛ اما... .