نینی وولکی تو بچهای خوب و تکی
معرفی کتاب
مجموعهسه جلدی ترانههای نینی وولکی سرودهی ناصر کشاورز است. «نینی وولکی تو بچهای خوب و تکی!» داستانهای پسر کوچولویی به نام نینی وولکی است. او به همه جا سرک میکشد و آرام و قرار ندارد. در این کتاب شعرهای چتر نینی، برفهای سردتر، گل زرد و... را میخوانیم. تصاویر شاد و خیالانگیز این مجموعه اثر علی خدایی است.
راکت داستان مینویسد
معرفی کتاب
سگِ کوچولو، «راکت»، عاشق کتاب است. او همیشه یا خودش کتاب میخواند یا معلمش، پرنده طلایی، برایش کتاب میخواند. راکت حتی بوی کتابها را هم دوست دارد! او دنبال کلمههای جدید است و هرروز چندتایی پیدا میکند. پرنده طلایی کلمهها را از درخت آویزان میکند تا اینکه درخت پر از کلمه میشود و روزی راکت تصمیم میگیرد با آن کلمهها داستانی بنویسد؛ اما درباره چه بنویسد و موضوع داستانش چه باشد؟
من این قدم تو اون قدی
معرفی کتاب
پدربزرگ «لُپگلی» به او یک جفت جوراب منگولهدار، عیدی داده است و لپگلی خیلی خوشحال است. وقتی بهار از راه میرسد، بزرگترها به کوچکترها عیدی میدهند. حالا پیشی هم از لُپگلی عیدی میخواهد! چون کوچکتر از اوست! لپگلی یکی از بندهای منگولهدار را به دور گردن پیشی میبندد و پیشی هم خوشحال میشود. گنجشک از پیشی میپرسد که چرا اینقدر خوشحال است و... . گنجشک هم از پیشی عیدی میگیرد و به لانهاش میرود؛ اما حالا جیرجیرک عیدی میخواهد!
حسنی و جارو جارجاری
معرفی کتاب
«حسنی» میرود که پیاز بخرد؛ چون خانمجان قرار است برای ظهر کوفتهقلقلی درست کند. هوا خیلی خوب است و حسنی فکر میکند تا ظهر کلی وقت دارد. پس بهتر است از کوچه باغی برود. کوچه باغی پُر از درختهای آلوچه است. وقتی حسنی سرگرم خوردن آلوچه است، صدایی میشنود! صدا از جارویی است که خودبهخود کوچه را جارو میکند! جارو میگوید صاحبش از آنجا رفته و او را با خودش نبرده است؛ چون کهنه شده است. جارو دنبال صاحبی میگردد و... .
حسنی و شبح خوابالو
معرفی کتاب
اینبار هم «حسنی» به زور از خواب بیدار میشود تا برود از باغ سبزی بیاورد. حسنی در راه تصمیم میگیرد که دور بزند و از کوچه قدیمی برود تا راهش نزدیکتر شود. در کوچه قدیمی پرنده پر نمیزند، حسنی کمی میترسد، قلبش تند میزد و دستانش عرق میکند. حسنی برای اینکه کمتر بترسد، آواز میخواند؛ اما ناگهان صدایی میشنود! او شبح خوابالو را بیدار کرده است. حسنی میخواهد فرار کند؛ اما نمیتواند، پاهایش به زمین چسبیده است... .
حسنی و غول گردندراز
معرفی کتاب
خانمجان و باباجان به عیادت عمهکلوچه رفتند و «حسنی» هم به حیاط رفت تا باغچه و گلها را آب بدهد. او شلنگ آب را باز کرد و شروع کرد به آواز خواندن. ناگهان صدای وحشتناکی به گوشش رسید، زمین لرزید و هوا تاریک شد! حسنی از ترس، پشت درختی پنهان شد. غول بزرگی گردن درازش را داخل حیاط کرد و بو کشید. غول، بوی آدمیزاد به دماغش رسیده بود. غول گفت که چشمش درست نمیبیند و از آدمیزاد خواست که بیرون بیاید و قول داد که او را نخورد. حسنی از پشت درخت بیرون آمد؛ ولی غول به قولش عمل نکرد و میخواست او را بخورد که حسنی فکری به ذهنش رسید.
حسنی و عمه کلوچه
معرفی کتاب
«حسنی» خواب بود و خواب قشنگی هم میدید که خانمجان بیدارش کرد و از او خواست نزد عمهکلوچه برود و کلوچه بگیرد؛ چون آن روز، روز کلوچهپزان بود. حسنی با سبدی بزرگ و با خوشحالی راه افتاد. در راه، خالهخرمالو را دید و ماجرا را تعریف کرد. خالهخرمالو هم میخواست به آنجا برود، پس با هم همراه شدند. خالهخرمالو و عمهکلوچه همدیگر را دوست داشتند؛ اما با هم بد بودند! وقتی به خانه عمهکلوچه رسیدند... .
حسنی و پسر عدسی
معرفی کتاب
«حسنی» هرروز تا ظهر میخوابید و هر روز چاق و چلهتر میشد. روزی خانمجان او را از خواب بیدار کرد تا برود عدس بخرد؛ چون میخواست عدسپلو درست کند. حسنی یک کیلو عدس خرید؛ اما در راه بازگشت به خانه احساس کرد کیسه تکان میخورد! حسنی آهسته درِ کیسه را باز کرد که ناگهان عدس کوچولویی از کیسه بیرون پرید و... . پسر عدسی از حسنی خواست که آنها را به مزرعه عدس ببرد. پسر عدسی، قهرمان عدسها در مزرعه عدسها چهکار دارد؟ و چه میخواهد؟
آخ جون دیگه فهمیدم!
معرفی کتاب
پسر کوچولو آرزو دارد که پدرش برایش دوچرخه بخرد. او آرزویش را به خدا میگوید و به خدا قول میدهد که اگر آرزویش برآورده شود، اسباببازیهایش را به بچهها بدهد. پدر برای او دوچرخه میخرد. یک دوچرخه خوشگل. اما پسرک به قولش عمل نمیکند. پسرکوچولو هرروز از خدا چیزهایی میخواهد و به خدا قولهایی میدهد؛ اما هربار به آنها عمل نمیکند تا اینکه شبی پدر برایش قصهای میخواند!
جزیره پرچمها
معرفی کتاب
آدمهای زیادی از کشورهای مختلف سوار قایق بزرگ تفریحی بودند و میخواستند جزایر شگفتانگیز اندونزی را ببینند. همهچیز خوب بود تا اینکه ناگهان قایق تکان شدیدی خورد و نزدیک جزیرهای ایستاد! قایق سوراخ شده بود! همه با سرعت از قایق پیاده شدند. بیسیم از کار افتاده بود و موبایلها آنتن نداشت. همه نگران بودند و همه با هم حرف میزدند. هیچکس نمیدانست آنها در کدام جزیره هستند! اما بچهها راهحل خوبی دادند... .